دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

:|

برمی‌گردم به قرار روزی حداقل یک پست برای مدت حداقل یک ماه...

یعنی هر چی فحش بدم به اون راننده اتوبوس احمقی که به خاطر من یه نفر توی ایستگاه وانستاد، کم فحش دادم. خیر سرم دیرم شده بود و اومده بودم توی این ایستگاه که از جهان به دوره :|

+ پست دو تا قبل‌ترو نوشتم و توی دلم احتمالا داشتم به این فکر می‌کردم که «گهش بگیرندِ امروز» تموم شده. ولی تموم نشده بود. ادامه داشت. الان هم تموم نشده. ادامه داره.
+ یک چیز کاردستی طور درست کردم و میدونی از پریروز که استارتشو زدم یه احساس اجبارگونه هم توی وجودم داشتم. و اون اجبار رو ذات کاردستیم بهم تحمیل می‌کرد. و همچنان مجبورم به تموم کردنش.
+ بیا و از حق نگذریم و بپذیریم که تو ذاتا خسیسی. درسته خسیس بودن برات لذت بخش نیست (که برای اکثر خسیس‌ها لذت بخشه) و ریشه در کوفت و فلانت داره، ولی خسیسی. جونت درمیاد پول خرج کنی. و تقصیر خودت هم نیست. ولی برای عذاب نکشیدن باید روی خودت کار کنی تا جونت درنیاد برای خرج کردن. که راحت بری توی اون پاساژ باکلاسه و یه کفش درست و حسابی برای خودت بخری مثلا. البته موضوع فقط خسیس بودن یا نبودن نیست. تو اون لیوانو نخریدی چون خجالت کشیدی! وگرنه کاملا با مبلغش اوکی بودی. بیا و از داشتن چنین سلیقه‌ای خجالت نکش خواهشا.
:|
اصلا خداحافظ

این کتاب هم تموم شد. 

هی خوندم، هی خوندم، هی خوندم.

هی غصه خوردم، هی غصه خوردم، هی غصه خوردم.

هی نفهمیدم و سعی کردم بفهمم.

هی تعجب کردم.

هی زندگی کردم.

آخرش نفهمیدم چی‌ شد که تموم شد!


و امروز می‌دونی چطور بود؟ به قول اون بچه‌هه توی اون کتابه، گهش بگیرند.

و واقعا سر تا سر باید گهش بگیرند.

و چرا من هی سعی می‌کنم یه سری زخمِ بخیه نخورده  رو ببندم و بقیه ناخودآگاه بش می‌خورن و باز میشه؟

من اینجا چیکار می‌کنم؟

من دارم با خودم چیکار می‌کنم؟

من چرا دارم هر روز خودمو قانع می‌کنم به این؟

خب احمق جان حتما یه چیزی هست که خودتو به زور قانع می‌کنی و باز قانع نمیشی؟

۶ سال پیشو یادت نمیاد؟

نه گریه می‌تونه زخمتو ببنده، نه فرار، نه احمق جلوه دادن خودت، نه هیچ بهونه‌ی دیگه‌ای! بفهم اینا رو... بفهم!!!

این فلانِ(!) «هر روز یک کتاب رایگان» فیدیبو دوباره راه‌اندازی شد... یوهوهوووووو :)

الحق و والانصاف یکی از «دلخوشی‌های کوچک زندگی من»، که جدید هم هست، وقتاییه که فیدیبو کتابای خوب رو جز فلانِ «هر روز یک کتاب رایگان» می‌ذاره.


پ‌ ن : توضیحات این سری پست‌ها

یه اهنگی رو شنیدم. بعد دلم برای خوانندش سوخت. داشتم با خودم هی غصه میخوردم به حال اون خواننده که چرا درست راهنمایی نشده و اخه این چیه و اینا و همچنان نمیشناختم. بعد معرفی شد. بعد من همون طور توی افکارم محو شدم.
الان درسته دلم به حالش نمیسوزه ولی به خودم ثابت شد که چرا دوست ندارم اهنگاشو :)

+ همین دو سه روز پیش بود که داشتم دو دو تا چهارتا می کردم و به این نتیجه رسیده بودم که اگه ترافیک بیشتر باشه و من بیشتر توی راه رفت و آمد باشم، زندگی مفیدتری خواهم داشت و به اون ایده ال ذهنی خودم نردیک تر خواهم شد!!! خیلی جدی هم به این چیزها فکر می کردم. و خب موضوع اینه که چند روز هم هست که ترافیک داره کم و کمتر میشه! :|
+ و خب وحشتناکه وقتی به یه چیزی فکر می کنی و حتی براش هم خیال پردازی میکنی یهو به صورت یه انتخاب سر راهت قرار می گیره! کاش بشه. گرچه ممکنه هیجان انگیز نباشه ولی به عنوان شروع عالیه :)
+ امروز به یه چیز دیگه هم داشتم فکر میکردم. به اینکه چقدر خوب شد که من وبلاگ ساختم. چقدر خوب شد که پام به این محیط باز شد. چقد خدا رو شکر :)
+ و در آخر خیلی گیج زدم امروز! برای خود گیجم متاسفم.
+ باید یه ماسک هم بخرم، هرچقدر هم زشت یا شاید مسخره ولی نیاز دارم.
+ و کلی کار و حرف دیگه... :)

خیلی جدی ازت می‌پرسم، اربعین ۹۷ کجایی؟

رفع دلتنگی برای دوییدن تنها وقتی می‌تونه اتفاق بیوفته که با ایستگاه اتوبوس شونصد فرسخ فاصله داری و اتوبوس رسیده و می‌خواد بره.

با تمام جونت بدو و رفع دلتنگی کن!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۴:۲۲

-آخر هفته ی خودتون رو چطوری می گذرونین؟
-گریه می کنیم. یا اینکه اینقدر می خوریم و می خوابیم و توی اینترنت ول می چرخیم تا فکرمون منحرف بشه و سمت گریه نریم. همین.

میدونی؟
یه مدته دقت کردم به خودم و به این نتیجه رسیدم که من داشتم الکی خودمو گول میزدم که به فکر آینده ام هستم!
من به فکر آبنده ام نیستم.
من اصلا حتی نمی تونم به آینده ام فکر کنم!
من اصلا حتی خودمو لایق این نمی دونستم (و همچنان لایق نمی دونم) که بخوام آینده ی قابل برنامه ریزی ای داشته باشم!
و این کارایی که کردم از روی اجبار بوده. برای زنده شدن. و اگه بخوایم منطقی نگاه کنیم حتی مضرن برای آینده ی من!
اجبار که نه... در واقع من چاره ای نداشتم جز این. 
انتخابم بین مرگ بود یا انتخاب راهی باریک برای زنده شدن.
انتخابی برای چیدن آینده نبود. انتخابی در کار نبود اصلا!
و میدونم راهم درست نیست و هر بار که این سوال برام پیش میاد که «من توی این راه چیکار میکنم؟» به خودم اینطوری جواب میدم که مجبورم. وگرنه باید مرگ محضو می پذیرفتم. من مجبورم چون شرایطم اینطور ایجاب میکنه.
ولی خب آدم اگه روزی صدبار هم این جوابو برای قانع کردن به خودش بده، برای بار صد و یکم میبره... و حق داره ببره. و خب حق هم داره که بعد از شنیدن این جواب بپرسه چرا؟ خب چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


اینستاگرامو باز کردم تا یه گشتی بزنم و بعد دی اکتیو کنم اکانتمو.
گشتمو زدم.
دلتنگ شدم.
گریه کردم.
تصمیم گرفتم حالی بپرسم و ابراز دلتنگی کنم.
بعد دیدم که من دارم میرم دی اکتیو کنم، پس ولش کن.
از طرفی می ترسیدم بم ترحم بشه.
بستم و رفتم سراغ دی اکتیو کردن.
اینستاگرام بم گفت نمی تونی توی یه هفته بیشتر از یه بار دی اکتیو کنی، برو چند روز دیگه بیا.
و من رفتم.
و بعد در کنار همه ی چیزای دیگه همچنان دارم فکر می کنم که حق من نبود اینطور بودن! من توانایی کنار اومدنو ندارم! واقعا نمیشه! نمیشه...

۱) می‌خواستم بگم آدم! دیدم به جاش بگم من بهتره! 

من جلوی بعضیا خودم نیستم.

جلوی بعضیا هم، هم خودم هستم و هم خودم نیستم، یعنی اون بخشی که نمود وحشیانه‌ی خودمه هستم و بقیه‌اش خودم نیستم.

جلوی بعضیا هم خودمم. تقریبا با درصد بالایی خودمم.

و جالبه که من جلوی بعضیا حالت اولو دارم و روحشون هم خبر نداره... و این خوب نیست، برای هر دو طرف خوب نیست!

پ ن : داشتم فکر می‌کردم چرا باید برای کسی مهم باشه که من جلوی اون خودمم یا نه؟؟؟ چرا؟؟؟ و خب نتیجه اینکه فقط برای خودم مهمه... و خب طبیعی هم هست!


۲) من بالاخره یه روز از انفجار می‌میرم. از انفجار ناشی از نگه داشتن خنده‌هام در درونم!!!! یه نفر بلند و باصدا خندیدنو یادم بده! عضلات شکم و گونه‌هام ترکیدن اینقد خندیدم و توی خودم نگهشون داشتم :)


۳) از محله‌مون متنفرم.


۴) و من نمی‌دونم که چرا یه مدته (شما بخون چند سال) که از حرف زدن با دوستم احساس فرسودگی می‌کنم. یه فرسودگی واقعی، یه خستگی عمیق. اینقدر خسته میشم که تا چند وقت باید توی «تنهایی مطلق» زندگی کنم تا خستگیم در بره... مشکل از منه؟ چیکار کنم؟


۵) این روزهام چطور می‌گذره؟ تا وقتی بیرونم که بیرونم! یه کارای مفید کوچولویی هم می‌کنم و انرژی می‌گیرم و هی برنامه می‌ریزم برای وقتایی که خونه‌ام و برای آخر هفته‌ها. ولی می‌دونی چی میشه؟ کافیه پام به خونه برسه. توی خونه چه وسط هفته باشه چه آخر هفته، چه کلی کار واجب و کلی کار غیر واجب داشته باشم، می‌گیرم می‌خوابم. خوردن و خوابیدن محض. انرژیم به صفر می‌رسه! منی که تا همین دو دقیقه قبل از وارد شدن به خونه پر از انرژی برای زندگی‌ام، به محض ورود به خونه تبدیل میشم به یه مرده‌ی متحرک که یا می‌خوره یا می‌خوابه. و این بده... بده... بده!!!! و من هنوز بعد از این همه عمر مخصوصا از دوران دبیرستان به بعد نفهمیدم که چرا من توی خونه اینقد بی‌مصرف و آشغالم؟ چرا هیچ کاری نمی‌کنم؟؟ همون مشقای مسخره‌ی مدرسه رو هم من تمام تلاشمو می‌کردم تو مدرسه انجام بدم چون می‌دونستم توی خونه یه آدم معتاد بی‌مصرفم! و کی باورش میشه؟ کی؟؟؟؟ موضوع اصلا مشق نوشتن و ننوشتن یا کار مفید کردن و نکردن هم نیستا. من تا وقتی توی خونه ساکنم یه کار لذت بخش برای خودم هم انجام نمیدم!!!!! حتی!!!! خوردن و خوابیدن محضه و این اصلا دوست داشتنی و لذت بخش نیست!!! و بازم میگم من هنوز نفهمیدم چرا این همه سااااال نتونستم توی خونه عین آدم زندگی کنم! هیچ وقت نشد. هیچ وقت. در آخر بگم من اون همه ترافیکو با انرژی تمام می‌گذرونم ولی امان از وقتی که پام به خونه برسه... حاضرم بیشتر توی ترافیک باشم و بیشتر به خود پر انرژیم رسیدگی کنم و در عین حال دیرتر هم برسم خونه!!!! :|

هیچ وقت به نگاه و دیدم از امام زمان این طوری نگاه نکرده بودم!

میدونی؟ امام زمان درسته غائبن ولی موضوع اینه که هستن! حضور دارن! می‌بینن ما رو و ما باید خجالت بکشیم از این وضع! از اینکه ما رو لایق ندونستن! که ظهور کنن!

هیچوقت این طوری نیست که نباشن، یا ندونن اوضاع از چه قراره... 

و موضوع اینه که من دارم چیکار می‌کنم؟؟ من اصلا درکی دارم از امام زمانه‌ام؟؟؟ من اصلا مفید هستم؟؟؟؟

من برم بمیرم بهتره...

چطوری به دوستم بگم که یک ماه و نیمه که فلان؟

اگه بفهمه خیلی ناراحت میشه‌...

ولی خب من به خودمم حق میدم!

به خودم حق ندم به کی حق بدم :دی

ماه‌ها از سر بی‌حوصلگی و یا شاید وقت نداشتن و عذاب وجدان داشتن، نه آهنگ گوش دادم و نه فیلم دیدم. شاید یدونه آهنگ در ماه! در این حد که الآن چند ماهه گوشیمو خالیِ خالی کردم که دوباره آهنگ توش بریزم و نریختم هنوز!!!!

بگذریم.

میخواستم بگم برنامه داشتم که حداقل برگردم به این دو کار و جز تفریحاتم بگذارمشون ولی الان احساس گناه میکنم نسبت به انجام دادنشون! و این احساس گناه کردنه خطرناکه :| 

و هنوز هم بی حوصله‌ام نسبت به آهنگ گوش دادن و فیلم دیدن!


یکی منو نجات بده!

اینم درست نیست که من دیروز اون پست رو بنویسم و بعد رهاش کنم. پست و حرف رها نشده بود. ولی دقیقا یه اتفاق افتاد که خوب بود و به ایده آل های من هم نزدیک بود.

همین.