دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

هی دفتر تموم میکنم

هی خودکار تموم میکنم

و فکر میکنم که دارم کار مفیدی میکنم

ولی میدونم که بیشتر از همه ی اینا دارم فرار میکنم

ًَ

دیشب خواب دیدم! دقیقا عین واقعیت! دقیقا دغدغه ی این روزهام بود! وقتی بیدار شدم مثل یه تجربه بود، نه خواب! یعنی تجربه اش کرده بودم انگار!


ولی ولی ولی نباید فرار کرد... دیگه نباید مثل پارسال فرار کنم!


دارم به این فکر میکنم که چه خوبه این دفتر و خودکار تموم کردنه! آدم سبک میشه... بی وزن... بهش سر و سامون میده اصلا... تازه بعدا میتونه برگرده مرور هم کنه این همه دفتر تموم شده رو!

مغزم داره سووووت می کشه از این همه فکر...

چقدر هم متنوعن!

فکر خالی هم نیستن! همه و همه و همه باید به عمل منجر بشن...

میدونم باید همه و همه و همه مفصل نوشته بشن و عملا تخلیه بشن رو کاغذ تا راحت بشم، ولی نمیدونم چه مرگمه که از همین نوشتن و سر و سامون دادن بشون هم طفره میرم...

یه پست وبلاگی خوندم از بازگشت به اصل... این روزا خیلی اتفاقات داره میوفته که من برگردم به اصل خودم... با اینکه عاشق اصل خویش(!) هستم ولی ته دلم نمیدونم هنوز که آیا درسته یا نه؟ اصلا دوست داشتنش واقعیه یا نه؟

دیوانه ام، دیوانه!!!

اون فکرا هست... دلتنگی هم هست...

تا الانش با اینکه به نظر سخت میومد، ولی وقتی از بالا نگاه میکنم میبینم باز راحتتر بوده. تکلیفم حداقل مشخص بوده. و اصلا تکلیفم با خودم هم مورد سختی نبوده... نه اینکه اصلا سخت نباشه هااااا... در مقایسه با از این به بعد، آسون تر بوده! و من تا قبل از این فقط به اون موقعیت فکر میکردم و به بعدش که الان باشه هیچ فکری نکرده بودم! نه اینکه فکر نکرده باشم هااااا... بیشتر خیال پردازی های دور از واقعیت میکردم.

و حالا که دارم به تدریج تلپی از اون ماجرا میوفتم بیرون، تازه دارم میفهمم چالشهای بیشتری روبرومه... دقیقا همون چالشهایی که دوستشون ندارم، همونا که یا همیشه از دستشون فرار کردم و یا با تمام انرژیم سعی کردم ایگنورشون کنم!

همچنان معتقدم چقدر دارم چرت و پرت مینویسم... ولی گاهی وقتها چرت و پرت نوشتن هم خوبه!


پ ن : بقیه آدما وقتی یه نفرو گم میکنن چطوری میرن پیداش میکنن؟

هروقت که احساس خنگولی* یا حماقت کردی، بلافاصله از خودت یه سوال کن. بپرس چرا احساس خنگولی یا حماقت کردی؟ آیا درسته احساس خنگولی یا حماقت کردن؟ چی درسته؟ اینقد اینا رو از خودت بپرس تا به این نتیجه برسی که نباید احساس خنگولی یا حماقت بکنی!!! و بعد دوباره امیدوار بشی :)
نوشته شده به تاریخ دوشنبه بیست و سوم مرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی، دقیقا زمانی که این احساس داشت دوباره سراغم میومد و با سوالای بالا دورش کردم! بش گفتم دیگه این دفعه نه... اون دفعه، دفعه آخر بود!!!

*خنگولی : خنگول بودن، احساس خنگ بودن کردن!

پ ن : این سفر رایگان Tap30 چقده خوب بود... خدا خیرشون بده.
پ ن : دلم برای تو اینجا نوشتن تنگ شده... دلم کلا واسه خیلی چیزا و خیلی آدما تنگ شده...

یادم باشه اگه در آینده خدا  بچه ای بهم داد و قرار شد براش اسم انتخاب کنم فقط به معنا و ایناش فکر نکنم یا اینکه مثلا به فامیلیش میاد یا نه!!!! یا به اسم من و باباش میاد یا نه!!!! یا حتی به اسم خواهر برادراش!!! یا جدیده یا نه و اینا... به اهنگ اسمش هم فکر کنم. که وقتی قربون صدقش میرم چطوری میشه اهنگ صدا زدن اسمش. یا وقتی میخوام بش بگم بیاد ناهار بخوره... یا وقتی از دستش عصبانیم... یا وقتی باهاش قهرم... یا وقتی دلم براش تنگ شده تو دلم چطوری میشه اهنگ زمزمه ی اسمش ... وقتی بش افتخار میکنم... وقتی براش دعا میکنم... وقتی بهش تکست میدم... وقتی از اون طرف خیابون صداش میزنم... وقتی بابا یا مامان شده و حالا دیگه جلوی بچه هاش اسمشو صدا میزنم... وقتی میخوام گولش بزنم... وقتی میخوام بیدارش کنم... وقتی میخوام ازش سوالی بپرسم... یا وقتی عجله داریم و دیر میکنه و میخوام برم رو مخش... کلا وقتایی که میخوام برم رو اعصابش، چون این جور وقتا ممکنه از اسمش متنفر بشه. باید حواسم میشه با چه اهنگی از صداش متنفر میشه...

و در ادامه ی پست قبل و فرمتش که چقد خوشم اومد ازش... یادم افتاد که من چقد خوشحال و راضی ام از رابطه ای که بین من و برادرمه... که ارزش داشت اون همه دعوا و کتک کاری تو بچگی... و ارزش داشت اون همه فحش دادن تو دوره نوجوونی... و اون همه تنفر داشتن ازش... و نمیدونم احتمالا اون هم از من... و چقدر خوب که تهش این شد... و من عاشق این رابطه ی خواهر برادری مبتنی بر درک متقابل و این حرفامونم... که تو این خونه فقط خودمونیم که زبون همو میفهمیم... و خدایا این رابطه رو حفظ کن خواهشا... و من بش گند نمیزنم، اونم نمیزنه و تو هم نذار دستان پشت پرده ی مادر و پدرم گند بزنن بش... و چقد این دستان پشت پرده حسودن... و خدایا دست پشت پرده ی بعدی حسود نباشه خواهشا... و من طاقت ندارم... و اتفاقا ما از اون کثافتای سیاست بازش نیستیم... که الکی داداش و آبجی بلغور کنیم جلو بقیه و پشت سر هم بد بگیم... اصلا ما قربون صدقه هم نمیریم... و همین چند شب پیش موهای منو گرفته بود، داشت عینهو دم اسب میکشید و داشتیم تبادل علاقه ی خواهر برادری میکردیم... و دیوونه هم نیستیم... و منم دلم میخواست این کارو با ریشش بکنم... ولی چندشم شد... و اون عبارت "کثافت سیاست باز" از جمله عباراتی بود که من دلم میخواست یه بار تو عمرم ازش استفاده کنم...  و این اولین بار بود... و خب آدمای سیاست باز(که اصلا نمیدونم درسته سیاست باز یا سیاست دار یا هرچی؟) خیلی کثافتن... و همه ی رفتاراشون و همه ی دوست داشتن و نداشتناشون به خاطر منافع خودشونه... و خیلی ریاکارن... و اصلا برادر جونم بیا خون خودمونو کثیف نکنیم... و خاک به سرم ساعت 1 شد... برم به کارام برسم که دم مرگمه... :|

یکی از عادت های خصوصی و شخصی جدیدم این شده که وقتی به خاطر فلان کار از خونه بیرون میرم، یه چیز سیاه میخرم... و توی کیفم جاسازیش میکنم... و همش حواسم بش هست کسی نفهمه... و توی خونه به صورت جیره بندی شده مصرفش میکنم... یعنی هی چایی میریزم و میام توی اتاقم و یه جیره میندازم بالا... و چقد با چایی حال میده... و بعدم خیلی تاثیرات زیادی در خلق و خوم میذاره... و کلا بش عادت کردم... و نمیتونم یه روز بدون حداقل دو جیره زنده بمونم... و برای سلامتیم هم ضرر داره... و چونکه قراره فردا باز برم بخرم، امشب مهمونی گرفتم واسه خودم... و هرچی خلوصش بیشتر، بهتر و مرغوبتر... و چقد لوس و بی مزه ام... و چقد بی نمکم... و همین!

وقتی یه مدت احساس کردید دارید توی مکالمه با آدمهای مختلف دو کلمه‌ی «حیف» و «استعداد» رو درباره خودتون می‌شنوید، اون موقع است که می‌تونید با خیال راحت دو دستی بزنید توی سرتون و بشینید زمین! البته خیلی ملو... خیلی خسته... بی هیجان... خیلی آروم... و با خیال راحت البته!

یکی دیگه از انگیزه‌های آشتی با موسیقی گوش‌دادن، نشنیدنه...

یعنی دلت نخواد یه چیزایی رو بشنوی، همین!


یه سری چیزای بدیهی درباره زندگی و نحوه‌ی زندگی کردن و کلا همه چیز هست که اون‌ها رو نه تنها من بلدم، بلکه ننه بزرگمم بلده! اینکه آدم باید در زندگی فلان باشد و فلان نباشد و این باشد و اون باشد و ...

ولی اینو هم می‌دونم که وقتی کسی فلان نیست، اگه بری هی چپ و راست بهش بگی باید فلان باشی، هیچ فایده‌ای نداره‌. اون آدم می‌دونه باید فلان باشه ولی خب یه دلیلی  وجود داره که فلان نیست! این چپ و راست گفتن شما به اون آدم نه تنها باعث نمیشه اون آدم فلان بشه، بلکه اینقدرررر که بش گفتین ناخودآگاه از فلان شدن هم بدش میاد. بعد هم از شما بدش میاد. همین!

اینم یادم رفت بگم که بعضی آدما هستن که نه تنها چپ و راست به اون آدم میگن فلان باش، بلکه وقتی می‌بینن بی‌فایدس، از دست اون آدم ناراحت هم میشن! "که مگه من نگفتم فلان باش و تو نبودی!!!!"

و بعد حتی یه گونه‌ی نادر هم وجود داره که بعد از مرحله‌ی ناراحت شدن، به شدّت  شاکی هم میشن از فلان نبودن و فلان نشدن شما!!!!


پ ن : به تاکید روی کلمه بدیهی دقت شود.

آدما وقتی در حال کلنجار رفتن با خواب صبح و تلاش برای بیدار شدن هستن، اصلا نباید از خودشون سوال فلسفی بپرسن! کار احمقانه‌ایه!
آخه یعنی چی که صبح به صبح از خودت بپرسی من برای چی باید از خواب بیدار بشم؟ بعد جواب خودتو به چالش بکشی؟ بعد دوباره جوابت به چالش قبلی رو دوباره به چالش بکشی! یا مثلا بپرسی اگه من الان پنج دقیقه بخوابم تغییری توی اوضاع جهان رخ میده؟ یک ساعت چی؟ یا مثلا حتی سعی کنی خودتو قانع کنی که ببین، تو الان اگه با خستگی از خواب بیدار بشی که بازده نداری!
اینا همه نتیجه‌اش چند تا فحشه که در طول روز هِییییی به خودت میدی، هِییییی!

بقیه هم وقتی تو موقعیت‌های استرس‌زا یا مهم قرار می‌گیرن، خوابشون می‌گیره؟ :/

انگار که صد ساله نخوابیده باشم مثلا!!


پ ن : ممکنه درباره مورد بالا چیزی ندونم ولی می‌دونم که بقیه هم مثل من وقتی یه مدت از دوستشون بی‌خبر باشن دلشون تنگ میشه...

  • ۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۱:۰۷

به خودت میای و می‌بینی غرق شدی... ساعت‌هاست غرق شدی توی تمام خاطرات گذشته، توی مثلا آرشیو وبلاگت، توی صداهای ضبط شده از قدیم، توی متن‌های نوشته شده، توی عکس‌ها، توی فیلم‌ها...

و هیچ کسی نیست که نجاتت بده... تو غرق شدی و باز هم دلت می‌خواد بیشتر فرو بری... با اینکه می‌دونی به نفعت نیست، اصلا به نفعت نیست و نبوده.

حداقل خودت دست خودتو بگیر و خودتو نجات بده...


پ ن : می‌دونم دیگه دارم خیلی چرت و پرت می‌نویسم. بعدا بهترش می‌کنم ان‌شالله اگه عمری بود! حداقل واسه زمانی که برگشتم و خواستم توی آرشیو اینجا خودمو غرق کنم، امیدوار بشم به خودم که اینقدر چرت و پرت‌ گو(گوینده‌ی چرت و پرت) نبودم.


پ ن ۲ : سمت دیگه‌ی وجودم میگه بنویس عزیزم! هرچقدر چرت‌تر، بهتر! -_-


پ ن ۳ : در ادامه‌ی ناله‌ها و مویه‌هام برای وبلاگ بر باد رفته، اومدم بگم که دلم واسه یه پست بیشتر از همه می‌سوخت... امروز پیداش کردم. اصلا پستی در کار نبود! رو کاغذ نوشته بودمش فقط! خیالم راحت شد. ولی این چیزی از ناله‌ها و مویه‌های من کم نمی‌کنه -_-

امروز فهمیدم من هنوز اونقدر نمردم که نشه زنده بشم! زنده ام...

درسته نفسای آخرم بود ولی یه نفسی میومد و می‌رفت به هر حال... 

یعنی میشه؟ من حاضرم... واقعا حاضرم...

و حاضرم هر چیز بدی رو حواله کنم به جاهای دیگه :) واقعا حاضرم...

قبلا حاضر نبودم! ولی الآن حاضرم! واقعا حاضرم...


به خودم : هر وقت یه طوریت شد بیا این پستو بخون، الکی نمیگم. بیا ضرر نمی‌کنی! اون وُیسم گوش کن! ^-^


پ ن : شاید هم بعدا، مثلا چند ماه بعد، اسم اینجا رو عوض کنم :دی

این پست بود... خب؟ 

این روزها جنگ بین بخش بی‌خیال درونم و بخش منطقی درونم برقراره. و من تمام تلاشم رو برای کنار زدن بخش بی‌خیال و دادن امور به دست بخش منطقی می‌کنم و بعد از کلی تلاش که موفق می‌شم و به قولی موتور خودمو روشن می‌کنم یه عامل بیرونی میاد گند می‌زنه به همه چیز... گننند... و بعد من دوباره میوفتم توی چرخه‌ی این جنگ درونی و تلاش و تلاش برای استارت زدن موتورم... :|

یک . این روزا فحش خونم کم شده! گفتم بیام بنویسم یه کم فحش نیاز دارم! یا بنویسم باید یه کم چاشنی فحش غذاهامو زیاد کنم تا بلکه موتورم خاموش نشه! انگار که منبع انرژیم باشه!!

ولی بعد به فکر فرو رفتم که چرا؟؟؟ چرا ماها بعضی وقتا فکر می‌کنیم که باید با خودمون بدرفتار باشیم؟ چرا باید به خودمون بد و بیراه بگیم تا بتونیم کارای اجباریمونو به سرانجام برسونیم؟ خب بعد از یه مدتم طبیعیه که خسته بشیم دیگه. دیگه خودمون به خودمون بی‌محلی میکنه! هر چقدرم فحش به خودمون بدیم فایده‌ای نداره به کنار، هر چقدرم با خودمون مهربون باشیم دیگه باور نمیکنه!


دو . امروز یه چیزی به فکرم اومد، گفتم اینجا بنویسمش شاید بعدا به دردم بخوره. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا من توی چند سال گذشته از فلان امکان استفاده نکردم؟ چرا اصلا حتی به ذهنم نرسید؟؟؟ چرا ترسیدم؟ چرا خجالت کشیدم؟ الان که دیگه فایده‌ای نداره یادم افتاده فلان امکان هم بود که میشد ازش استفاده کرد؟ :| 


سه . و اینم بگم که با این مبهم نوشتنام خودمو گیج کردم هی!!! مثلا میرم آرشیومو می‌خونم، بعد برای هر پست باید نیم ساعت فکر کنم که چی شده بود من اینو نوشتم؟؟


چهار . پس به عنوان راهنمایی در مورد شماره دو به خودم :«امروز شنبه هفدهم تیر بود! حالا بشین یه ساعت فکر کن!»


پنج . در راستای شماره یک : ولی بازم به فحش نیاز دارم!


شش . یادم رفت !!! نوک زبونم بودا این شماره چهار تاخیر انداخت توش یادم رفت!


هفت . آهان آهان یادم اومد. در راستای شماره سه دلم تنگ شد دوباره برای وبلاگ برباد رفته‌ام :(

من هرچقدر هم برای اون وبلاگ غصه بخورم، کمه و خسته نمی‌شم...

برای آشتی با موسیقی با سینا حجازی شروع کردم.

نمیدونم چند روز، چند هفته یا چند ماهه که هیچ آهنگی گوش ندادم!


پ ن : جدیدا چقد چرت و پرت می‌نویسم اینجا!!! خب به جهندم :|