دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

قبلا‌ ها فکر می‌کردم تنهایی مثل زندگی توی یه غار سیاه و نمور می‌مونه. با لباسای چرک و کثیف. پر از عذاب و ترس. غاری که کسی حاضر نیست تا چند صد متریش هم بیاد. وقتی میری سمتش کسی دنبالت نمیاد، کسی دلش برات تنگ نمیشه و کسی دنبالت نمیاد تا برت گردونه. خب اون موقع تنهایی رو دوست نداشتم. ازش می‌ترسیدم. البته تنها هم نبودم. در واقع انزوا گزیده بودم!

ولی الان به تنهایی یه نگاه کاملا متفاوت دارم. چون بهتر تجربه‌اش کردم. به نظرم تنهایی مثل زندگی کردن توی یه قصره. یه قصر بزرگ که تازه فقط یه دروازه‌ به یه دنیای هیجان‌انگیزه. وقتی میری توی قصر تنهاییت و درهاش رو می‌بندی، همه با حسرت پشت در می‌مونن. دنبالت میان، در می‌زنن،  ولی درو می‌بندی. خیلی هیجان‌انگیزه. تو پادشاه دنیای تنهایی خودت هستی و برای بقیه که چنین قصر و چنین دنیایی ندارن حسرت آوره. می‌دونی‌ اون دنیا چطوره؟ منم خیلی نمی‌دونم. می‌دونم بی‌انتهاست. می‌دونم کشف کردنیه (نه دیدنی) و می‌دونم تنها کسی که توش زندگی می‌کنه فقط خودِ خودِ تنهایِ شخصه!

بذار برات مثال بزنم. قصر یخی السا توی فروزن رو دیدی؟ اینکه چقدر شاده توش؟ چقدر هر روز یک چیز جدید، یه قدرت یا توانایی جدید کشف میکنه؟ اینکه چقدر خودشه؟ اون یه نمونه‌ی کوچیک، خیلی کوچیک از قصر تنهاییه، از دنیای تنهایی.

«ظاهر خانه و اثاثیه‌ی داخل آن نشان می‌داد که هیچ تناسبی بین آنها با یک کشاورز ساده‌ی اهل شمال که به نظر منزوی و خود رأی می‌آمد، وجود ندارد. باید مثل همه افراد اینجا و پنج شش مایل دور و بر اینجا می‌بود که روی صندلی راحتی خود می‌نشینند و پس از صرف شام لیوان‌های نوشیدنی آنها روی میز جلویشان آماده نوشیدن می‌باشد. اما در واقع در بین آنها منزل آقای هیت کلیف و شیوه‌ی زندگی استثنایی او کاملا متمایز بود. او مانند کولی‌های سبزه‌رو است، اما در پوشش و برخورد یک آقای تمام عیار است. مانند تمام اشراف‌زادگان روستا. ذاتا مرد شلخته و در هم و برهمی نبود، اما ظاهری نامرتب داشت که برازنده شخصیت او نبود. چون که در کنار سردی و خشکی رفتارش بسیار خوش اندام بود و برخوردی مودبانه و جذاب داشت. شاید بعضی‌ها فکر می‌کردند که او مغرور و بی‌ اصالت است، اما یک حس غریبی به من می‌گفت که او اینگونه نیست. غریزه‌ام به من می‌گوید که آن نقاب سرد و بی‌روح بر صورت او نشان دهنده حس بیزاری او از ابراز احساسات و بروز صمیمیت متقابل است. هرگاه بخواد از زیر همین نقاب دروغین دیگران را دوست می‌دارد، یا از دیگران متنفر می‌شود. از نظر او هرکس که نسبت به او عشق بورزد یا تنفر داشته باشد، یک گستاخ است. ولی نه اینگونه نیست. من شتاب‌زده قضاوت کردم و ویژگی‌های شخصیتی خودم را به او نسبت دادم.

شاید آقای هیت کلیف از دور نگه داشتن خود با افرادی که می‌خواهند با او اظهار دوستی یا دشمنی کنند دلایل موجهی دارد. این چیزی است که مرا هم متعجب کرده است. امیدوارم توصیف سرشت واقعی او ذات و سرشت خود مرا برملا نکند. به قول مادر عزیزم، تو هیچگاه به آرامش نخواهی رسید و دقیقا تابستان گذشته، با اتفاقی که افتاد، فهمیدم که او درست می‌گفته است و من چقدر بی‌ارزش هستم.

در حالی که برای تفریح و لذت از آب و هوای یک ماهه‌ی کنار دریا به آنجا سفر کرده بودم و لذت می‌بردم، با مخلوقی بسیار زیبا آشنا شدم. او به چشم من الهه‌ی زیبایی بود. مادامی که او هیچ توجهی به من نمی‌کرد، من هم عشق خود را به او ابراز نمی‌کردم. اما اگر دیدگانم زبان داشتند حتی ابله‌ترین افراد هم درمی‌یافتند که من با تمام وجود و چشم و گوش بسته عاشق او هستم. سرانجام به عشق من پی برد و برای پاسخ به این عشق، من را با نگاهی لبریز از محبت سیراب کرد. اما من چه کردم؟ مثل یک حلزون، سرد و بی‌ اعتنا داخل صدف خود خزیدم و از عشق کناره گرفتم. با گذشت زمان نگاهم به او سردتر شد تا اینکه دختر بی گناه بیچاره در احساسش دچار تردید شد و به خاطر تصورات غلط و اشتباهش در آن عشق در خود شکست و مادرش را وادار کرد تا از سفر برگردند. همین قضیه باعث شد که گاهی رفتار و اخلاق من غیر عادی جلوه می‌کند. این است که به آسانی با کسی صمیمی نمی‌شوم و رفتارم خشک است، اما باز هم خدا را شکر می‌کنم.»

من و وجودم نه برای اهل خونه مهمه. نه برای اهل محل کار. نه برای آدمای توی خیابون. نه برای دوستای قدیم و جدید. نه برای کسایی که منو می‌شناسن. نه برای کسایی که منو نمی‌شناسن. نه برای خودم. نه برای خودم. نه برای خودم. نه برای خودم. نه برای خودم. نه برای خودم. نه برای خودم. نه برای خودم. نه برای خودم.

یه حرف خلاصه دارم که بگم به خودم. شما نخون اگه دوست نداری.

این اصلا منصفانه نیست که من دختر باشم. اصلا...

مگه من چه فرقی با آدمای دیگه دارم که اگه عصر از یه ساعتِ خاص به بعد برسم خونه، کن فیکون میشه؟ خب منم آدمم. منم دوست دارم بعد از اون همه کار کردن، بعد از اون همه تو ترافیک موندن، یعنی بعد از اون همه ساعتی که کلا به کار و رفت و آمد به کار می‌گذرونم، حداقل چند ساعت رو هم به خودم اختصاص بدم. برم یه وری از شهر. یه خریدی، سینمایی، پارکی، چیزی... 

این خیلی خسته کننده‌تره که صبح بزنی بیرون، شب مستقیم از کار بیای خونه، بعد از شنیدن غرغرا و دیدن چشم غره‌ها از اینکه چرا ترافیکِ امروز بیشتر طول کشید بقیه چند ساعته‌ی روزت رو تا خواب توی اتاق بگذرونی. خسته کننده‌اس که تنها وقتی که می‌تونی برای خودت بذاری آخر هفته باشه. که اونم برات برنامه مثلا خوشحال کننده بچینن و گند بزنن توی برنامه رگباری هزار کاره‌ای که ریختی و نمیدونی از کدوم شروع کنی. خب من می‌تونم همین کارای رگباریو بعد از کارم انجام بدم و یه کم دیرتر برسم خونه، مثل همه‌ی آدم‌ها. عوضش آخر هفته هم به جای استرس و عذاب وجدان خوش بگذرونم. 

این اصلا منصفانه نیست که من دخترم. اصلا. 

اصلا منصفانه نیست که من باید واسه داشتن این حق کوچیک و مسخره بجنگم و انرژی بذارم! اصلا منصفانه نیست که من به این قضیه بگم حق کوچیک و مسخره! اصلا منصفانه نیست!!!

توی اتوبانم.

پشت ترافیک وحشتناک.

یه آمبولانس همین الان اومد.

و من مثل همیشه عصبانی شدم از دست این همه احمق که دارم باهاشون تو یه شهر زندگی میکنم.

احمق هایی که نه تنها از میزان حماقت شون اطلاعی ندارن، بلکه حتی نمیدونن که احمقن.

احمقایی که صدای آژیر آمبولانسو می‌شنون، می.بیننش ولی مثل ... یه تکونم به خودشون نمیدن. 

بله منظورم همون احمقیه که تو خط یکه و می‌بینه آمبولانس صد متری از پشتشه ولی تکون نمیخوره تا آمبولانس برسه بهش و بعد مثل طلیکارا راهنما می زنه. احمق عزیز! باید به محض دیدن آمبولانس بری گنار و راهو باز کنی.

منظورم اون احمقیه که تو خط دوئه و می‌بینه آمبولانس صد متری پشت سرشه ولی هیچ تکونی به خودش نمی‌ده.احمق جان! باید نه تنها به خط یکی ها راه بدی بلکه وقتی از صد متری می‌بینی آمبولانسو باید بری راست تا راه باز بشه.

منظورم همون احمق عزیز و برادر خط سوم هم هست. شما هم باید یه تکونی به خودت بدی. فکر کردی به تو هیچ ریطی نداره؟ تو هم احمقی.

یه سریا هم هستن که لیاقت کلمه احمق رو ندارن.

اینا همون ...هایی هستن که نه تنها راه نمیدن بلکه هر جایی از اتوبان که باشن خودشونو می‌رسونن پشت آمبولانس. اینا ... هستن. ...!

چی شد که اینجوری شد؟


پ ن : 

بر تخت پادشاهیش جلوس کرده و دلش نمی‌خواهد سرکار برود.

در دوران دانشگاه نمی‌رفت و فوقش غیبت می‌خورد یا غر می‌شنید از اهل منزل.

در دوران دبستان فوقش دیر می‌رسید و معلمی ناظمی کسی هم باهاش کاری نداشت.

در دوران راهنمایی چیزی یادش نمی‌آید و مطمئن است در دبیرستان هیچوقت نبوده که دلش نخواهد برود مدرسه.

علی ای حال الان مجبور است خودش را از گردن آویزان بردارد بکشاند ببرد سرکار. به همین مسخرگی‌.


پ ن: این بیان کی میخواد این باگشو حل کنه؟ همین که سلکت میکنی متنو و مثلا اندازه فونتو عوض میکنی بعد همه چیز زوم میشه :| خستم کرد دیگه. اَه.

این سری پست‌های اینستاگرامو خوندم. داستان دختری نجات یافته از نسل‌کشی رواندا.

یک دو سه چهار پنج شش

و بعد درباره نسل‌کشی رواندا خوندم.

واقعا وحشتناکه. نزدیک به یک میلیون نفر از جمعیتِ هفت میلیون نفره‌ی یک کشور، به خاطر تبعیض نژادی، در صد روز کشته بشن. اون هم نه فقط توسط نیروهای شبه نظامی، بلکه حتی توسط همسایه، همسر و کشیش کلیسایی که بهش پناه بردن.

و بعد از این فاجعه وقتی کشور به دست نیروهای اقلیتی که روزی قتل عام میشدن میوفته، دو میلیون نفر از همون جمعیت هفت میلیون نفره که حالا شش یا پنج میلیون نفرن، پناه ببرن به کشورهای همسایه. چرا؟ چون دست داشتن در این قتل عام! دو میلیون نفر!! 

در اون نسل‌کشی به کلی دختر و زن تجاوز جنسی میشه توسط مردهایی که اکثرا ایدز داشتن و حاصلش میشه تولد بیست هزار بچه!

و وحشتناک‌تر اینکه سازمان ملل می‌بینه و اطلاع داره از این اتفاق بزرگ ولی هیچ مداخله‌ای نمی‌کنه!

نوشته بود همه‌ی اینها ریشه در تبعیض نژادی داره. مثل اینکه رواندا قبلا مستعمره‌ی آلمان بوده و بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم و در راستای تقسیم مستعمراتش، رواندا تحت استعمار بلژیک درمیاد. و بلژیک هم با وضع قوانینی، تبعیض نژادی بین دو قوم اصلی کشور رو رقم می‌زنه. مثلا توی شناسنامه‌ها قومی که مردم بهش تلعق دارن هم نوشته میشده.  قوم اقلیت از مزایای شغلی، تحصیلی و زندگی بهتری بهره‌مند میشدن و این باعث شده کلی عقده در قوم اکثریت شکل بگیره. البته قوم اقلیت مظلوم نیست. کل ملت رواندا مظلوم هستن که بازیچه‌ی دست استعمارگراشون شدن و این اختلافات ریشه‌ای بین مردمشون به وجود اومده.

از کی شد که دنیامون سیاه شد؟ کثیف شد؟ ترسناک شد؟ از وقتی قابیل هابیلو کشت؟؟ یا اصلا از وقتی خلق شدیم قرار بود اینقدر سیاه کنیم روزگارمونو؟

من وقتی خودمو دوست دارم میرم کتاب می‌خرم. بعد وقتی می‌خوام بخونمش دیگه خودمو دوست ندارم. :)

پاییز قشنگه.

خودش قشنگه.

درختاش قشنگن.

هواش قشنگه.

باروناش قشنگن.

سرماش قشنگه.

میوه‌هاش قشنگن.

ولی ترافیکاش اصلا قشنگ نیستن. ترافیکای پاییز بدترین ترافیکای سال هستن. از زمستونم بدتر. چون میدونی با تموم شدن پاییز تموم نمیشن.

یه مرده هیچوقت نمی‌تونه بفهمه دستش درد میکنه یا پاش. اگه چشماشو ببندی و دستشو زخم کنی، متوجه نمیشه. هرچقدر هم ازش بپرسی دردت گرفت یا نه؟ نمی‌فهمه باز. چون مرده هیچ دردی رو حس نمی‌کنه.

چون مرده.

شاید باورتون نشه که من با اینقدر سن، اینقدر قد و اینقدر وزن تا حالا تو زندگیم موزیک ویدیوی آهنگ سوسن خانومو ندیده بودم. همین الان پیش پای شما رفتم دانلود کردم دیدم. برای اولین بار در زندگیم. همین‌.

یکی از سرگرمی‌هام برگشتن و خوندن پستیه که توی همین تاریخ ولی دقیقا یکسال قبل نوشتم.
و یادی کنیم از پست یازده آبان نود و شش.

توی این هوای خنکی که سرد نیست، با این حال خوب، چی می‌شد من می‌تونستم خیابونای مرکز شهرو که نه خلوتن نه شلوغ، پیاده گز کنم؟ پیاده اینقدر برم تا خسته شم؟ و نگران این نباشم که مادرم زنگ بزنه از مثلا نگرانی؟ خواسته از این کوچیکتر خدا؟

اِنْفَعَلَ    یَنْفَعِلُ   اِنْفِعال

مِنْفَعَلَ   مَنْفَعِلُ   مِنْفِعال

دیشب خوابتو دیدم. خودتو ندیدم. نوشته‌هات! خوشحال بودم. 
اینجا همه بیدارن. صدای موزیک میاد. معلقیم همه.
دارم میرم یه لقمه نون دربیارم و لعنت می‌فرستم به این ویژگی مسخره تو خودم که اون بهش میگه مسئولیت‌پذیری ولی من بهش میگم حماقت و خرکاری.
بعدازظهر و ظهر کلی کار دیگه هم دارم. میشه دعا کنی ایده‌آل‌گرایی یه امروز دست از سرم برداره تا بتونم سر و ته کارو با تف جمع کنم؟ واقعا نیاز دارم بتونم یه کاری رو تموم کنم، حتی اگه شده با تف.
بی‌حس شدم. سِر شدم.