دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

کلی حرف دارم واسه نوشتن تو اینجا. از حرفای گنده تا روزمره. از هیجان انگیز تا کسالت بار. از زیاد تا کم. همه جوره. ولی خب فعلا که خروجیش مشخصه که ننوشتنه!

پس گوش بدیم

به این که شعرش مناسب احوال این روزهامونه. این روزهای من هم.




و این که من رو به هیجان میاره. چقدر خوبن اجراهای زنده. چقدر خوبن آهنگای کامنت بند.


دریافت

داره دو ماه میشه تی بلا می سر...

هیچ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌دونستی؟

امروز رادیو‌ رو روشن کردم.

رادیو فرهنگ

اسم برنامه: رادیو کتاب

موضوع یکشنبه‌ها: کتاب و کودک

دلم غننننج رفت. مُردم براشون :)

دو تا مهمون داشتن، دو تا دختر ۹ و ۱۰ ساله. اومدن برامون کتاب خوندن. یه جاشم یه دختربچه دیگه برامون اخبار گفت. ضعف کردم از ذوق :))

سرچ کردم. برنامه‌شون شنبه تا پنج‌شنبه ساعت ۱۹ تا ۲۱ هست. یکشنبه‌هام موضوع کتاب و کودک. یادم باشه گوش بدم :))


پ‌ن : دلخوشیش به گوش دادن صدای بچه‌ها از تو رادیوست :)

پ‌ ن : توضیحات این سری پست‌ها

ماه‌گرفتگی امشب...

دوستش داشتم خیلی زیاد. یادم باشه برای خودم یه چیزایی درباره‌اش بنویسم.

اومدم اینستاگرام، دریغ از یکدونه ماه کج و کوله! باید یه تجدید نظری توی لیست اکانتایی که فالو می‌کنم بکنم :| ببینم وضعیت فالویینگ‌های وبلاگیم در چه حاله.

یک. کل هفته هی میگم کاش آخر هفته بشه کارایی که مونده رو انجام بدم. کارایی که خیلی ساده ان. آخر هفته میشه و من در کنار عذاب وجدان واسه انجام ندادن اون کارها، به زندگی کردن در تختم رو میارم. یک زندگی درازکش محض. و اینطوریه که کارها روی هم تلنبار میشن.



دو. تو ماشین بودم. یه عکس از ماشینای جلوم انداختم. و با خودم فکر کردم چقدر عجیب و جالبه. اینکه همیشه فکر می‌کردم که هیچ‌وقت از این بدتر نمیشه ولی زمان همیشه و همیشه بهم ثابت کرده که توی بدتر شدن هیچ انتهایی وجود نداره.



سه. یه لایو خوب توی اینستاگرام دیدم. این روزا ازین لایوا که توش بحثای خوبی شکل می‌گیره استقبال می‌کنم، می‌بینم و لذت می‌برم. اینبار دغدغه‌های اون شخص برام جالب بود. و همش باعث میشد رجوع کنم به خودم. به دغدغه‌هایی که آشنا بودن ولی برخورد من و ایشون متفاوت بود. به خودم بیشتر نگاه کردم. از دست خودم عصبانی شدم. که چرا اینقدر با حس گناه و عذاب وجدان زندگی می‌کردم و زندگی می‌کنم همچنان. چرا تمام کارای عادی، روزمره و حتی افتخارآمیزم رو طوری انجام می‌دادم انگار که دارم خلاف می‌کنم و همچنان هم. باورش برای خودم هم سخته هنوز که مثلا یک روز با دوستم بعد از مدرسه به کتابخونه رفتم و چقدر احساس می‌کردم بزرگترین خلافکار دنیام! سیصد تا مثال دیگه زدم و پاکشون کردم. بگذریم. باید روزی صدبار به خودم متذکر بشم که تو بد نیستی، ذاتت بد نیست، کارهات اشتباه نیستن.‌ همینطور باید روزی صدبار خود بالقوه‌ام (البته ورژن واقع‌بینانه) رو به خودم یادآوری کنم که راضی نشم به این زندگی مسخره. که راضی نشم و راضی نکنم خودمو به این سطح از زندگی که زندگی نیست. برای من نیست. حکم مرگ منه. راضی نباشم که اگه حداقل‌های راضی بودن از خود رو از نظر یکی دیگه دارم پس بسه و کافیه... این چیزی نیست که من توش بگنجم و بتونم راحت زندگی کنم. این من نیستم. واقعا نیستم. و بدی ماجرا اینه که نمی‌دونم من دقیقا کیم؟!



چهار. به چیز دیگه  هم هست، اینکه انگار اخر هفته یه بار استراحت روانی برای من داره. منی که کل هفته خیلی خسته میشم از نظر روانی‌. و سختمه این آخر هفته‌ها رو پر کنم با کارایی که احتمالا خسته‌تر می‌کنن من رو :دی


کلا عادت دارم دستی دستی جمعه شبی گند بزنم به شنبه صبحم و عملا یه جورایی به کل هفته‌ام...

من پست قبل رو رمزی کردم. قبل از رمزی شدن دو تا بازدید داشت فکر کنم. و رمزش رو هیچ کسی نداره! اونوقت چطور تعداد بازدیدش اضافه شده؟ 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۴:۵۷

من چطوری می‌تونم تو وبلاگ خودم سرچ کنم؟؟؟

اون باکس سرچ سمت چپ انگار هیچ خاصیتی نداره! توی پنل مدیریت هم جایی واسه سرچ کردن پیدا نمی‌کنم!

۱. منتظر دوستمم که ندا بده براش روتختی بدوزم :| اینقدر نیستش که روتختی خودم پوسیده شد رفتم پارچه خریدم و برای خودم دوختم. می‌خوام ببینم دلش سوخت آیا؟؟؟ بعدم الان دارم ست دستگیره و دم‌کنی و دستمال آشپزخونه می‌دوزم بازم صرفا جهت دل سوزوندن :) بعله :)


۲. داشتم به این فکر می‌کردم که مجموعه‌ی آدمایی که باشون کار می‌کنی خیلی مهمن. من هرچقدر هم کارم رو دوست داشته باشم، مدیرم هرچقدر ایده‌آل باشه و خوب باشه، ولی باز وقتی رفتارای غیر حرفه‌ای از مدیرهای دیگه که غیر مستقیم با من در ارتباطن رو می‌بینم دلسرد میشم. و این چیزیه که مدیر عامل و هیئت مدیره و کلا هرکسی که راس این مدیرهاست باید بش دقت کنه. رفتارای غیرحرفه‌ای دیگه خیلی داغونن. فکر کن شما تو بخشت دنبال پیشرفتی، اونوقت یه سری رفتارا تو بخشای دیگه می‌بینی که شاخ در میاری چون به نظرت اونا دیگه حل شده‌اس ولی انگار هنوز اون آدما از پشت کوه اومدن!!!! بگذریم. دلسرد شدن خوب نیست توی کار. منی که دلم می‌خواد برای کارم انرژی بذارم، با انگیزه براش تلاش کنم و توی کارم رشد کنم، وقتی دلسرد بشم دیگه فاتحه سیستم خونده‌اس. چه برسه کسی که اصلا دنبال این چیزا نباشه و دلش فقط یه کار روتین و یه حقوق سر وقت بخواد!

و یکی از غیرحرفه‌ای ترین رفتارها جلز و ولز زدن واسه یک ریال پوله! یک ریال!!!! من همچنان تو شوک این رفتار آخری و یکی مونده به آخریشم!!! کاش میشد بنویسمشون اینجا.


۳. یه مدتیه که وحشی شدم! فکر کنم باز گفتم توی چند پست قبل! خواستم بگم هنوز ادامه داره. اونم به این صورته که کلا زندگیم به صورت افقی روی تخت می‌گذره و به گشت و گذار توی پستای چرت و پرت اینستاگرام برای اینکه لحظه‌ای مغزم دلش نخواد کار کنه. یکی دوساعتم عمودی‌ام، خارج از اتاق، که همش دلم می‌خواد زودی بیام افقی بشم.


۴. و دیگه یه چیز دیگه اینکه الان دقت کردم ولی چندسالی اینطوری بوده که هرکاری انجام میدم زود خسته میشم. و هرکاری رو در هر جون کندن برای خودم سخت می‌کنم! خل شدم!


۵. اون موقع‌ها که جام جهانی اون سر کره زمین برگزار میشد بهتر بود انگار! آدم می‌نشست ساعت یک شب به فوتبال دیدن و بعدشم های های واسه تیم بازنده غصه خوردن! اصن فوتبال بدون غصه خوردن حال نمیده... اونم تنهایی...


۶. آهان و اینکه دلم میخواد اینایی که بم میگن مظلومو بگیرم پخش دیوار کنم تا بفهمن کی مظلومه :/

خب منم دوست داشتم امشب بعد از بازی (ایران-پرتغال) می‌رفتم بیرون بوق می‌زدم!

بعد از حموم، تنها جایی که میشه با خیال راحت گریه کرد پشت فرمونه.


پ‌ن : یه کرمی افتاده به جونم که برم همه پستامو تگ بزنم :| کرم‌کُشم کجاست؟ 

صبح‌ها سرحال بیدار شدن چه جوریه؟

خیلی مدته که نه چیزی خوندم. نه چیزی نوشتم. نه فکری کردم و نه کاری کردم.


عین یه دیوونه وحشی زندگی کردم! حافظه‌ام ترکیده! یادم نمیاد چیکار می‌کردم!


یه چیزی هم درباره خودم متوجه شدم جدیدا. یعنی کشف کردم توی خودم. اونم اینه که من آدم صبوری هستم. وقتی به موردی می‌خورم که نیاز به صبوری داره، صبر می‌کنم. و این صبر یه کار عادیه برام. می‌دونم دارم صبر می‌کنم ولی اینقدر که برای من عادیه برای بقیه نیست. بعد کم کم که صبرم نزدیکای پر شدنش (قبل از لبریز شدن) میشه الارم میدم، دنبال راه حل می‌گردم و کارای لازمو درحد خیلی کم می‌کنم! ولی خب معمولا هیچ وقت کسی این الارم‌ها رو ندیده! وقتی صبرم لبریز میشه، به مرحله تحمل کردن وارد میشم. تحمل کردن هم درجه داره. از کم به زیاد. و هر چی بیشتر زمان بگذره، تحمل کردن سخت‌تر و طاقت‌فرسا‌تر میشه. چون دیگه صبر نمی‌کنی، داری تحمّل می‌کنی! خب تا اینجاش که کلا روندشه و معمولا همه کم و بیش اینطورن. چیزی که من کشف کردم اینه که من مدت زمان صبر و تحملم زیاده و الارم‌هام کم و ضعیف. و اینکه وقتی مدت زیادی از تحمل کردنم می‌گذره، وحشی میشم. وحشی شدنم در حد گاز گرفتن و پاچه گرفتن نیست ولی برای «من» وحشی شدنه! مثلا بی‌تفاوت میشم، عصبی میشم، اخلاقم گند میشه، از خودم حالم به ‌هم می‌خوره و بی‌انگیزه و بی‌انرژی میشم.

حالا موضوع دیگه اینه که راه حل ساده به نظر میاد. اونم اینه که اگه صبر کردم و صبر جواب نداد دیگه نباید تحمل کنم! و الارم‌های گنده‌تری بدم! همین! :|


من دیگه دلم نمی‌خواد کار کنم. نه اینجا، نه هیچ جای دیگه‌ای. نه با هیچ آدمی. دلم می‌خواد برم توی اتاقم، توی تختم مچاله بشم و بالشمو بغل کنم و گریه کنم و غصه‌ی داد و بیداد آدما رو بخورم و برام هیچ مهم نباشه که دارم گند می‌زنم به خودم و زندگیم.

من یه معذرت خواهی بدهکارم به همه آدمایی که منو توی اتوبوس، تاکسی، خیابون، خونه، مهمونی، محل کار و دیگر اقصی نقاط میهن عزیزم می‌بینن و قیافه زشت، بدوی(!)، نامرتب و آرایش نشده منو تحمل می‌کنن :دی


پ‌ن : سر سیاهی تابستون هم یگانه عطرم تموم شده ولی معذرت خواهی لازم نداره چون دئودورانت دارم و کافیه. والا...

یه چیزی بگم؟ اعتراف کنم اصلا؟

من حوصله‌ام سر رفته از این کار، خسته‌ام از دستش. و نمی‌خوام ناشکری هم کنم در عین حال. من از پیچوندن کار خوشم نمیاد و الان عملا وضعیتم همینه. مثلا دم به دقیقه استراحت کنی، دم به دقیقه گوشی دستت باشه، منتظر ساعت ناهار باشی. کلا استراحت خوبه ولی اینکه ازش برای فرار استفاده کنی منو اذیت میکنه. از اینکه منتظر تموم شدن ساعت کاری باشم متنفرم و الان دقیقا روزگارم اینه. از اینکه با اومدن اخرین روز کاری هفته خوشحال بشم و با رسیدن اولین روز کاری هفته دپرس بشم متنفرم و الان همینه اوضاعم. صبحا هم که با جون کندن خودمو ور میدارم میارم میندازم اینجا. مشکل هم نمیدونم چیه. هم محیط کاره. هم خودمم. هم نوع کار و خود کاره. و شاید کمی هم کم‌توجهی جدید مدیرم.

باید چند تا اصل برای خودم تو کار تعریف کنم.

یکیشون اینه که توی همکاری با بعضی آدما فقط باید وحشی بود. وحشی و خشک. مثل یه کارمند قراضه. هرچقدر هم ذاتت گفت گرم باش، دوست باش، کمک‌کننده باش، مسئولیت‌پذیر باش یا دلسوزِ کار تیمی باش، اصلا نباید بش توجه کنی و باید با تمام وجود وحشی باشی.

وحشی بودن می‌دونی یعنی چی؟ یعنی خشک بودن. یعنی فقط طبق ضوابط کاری مشخص شده برات کار کنی. یعنی آبم دست کسی ندی. یعنی فقط واسه پول کار کنی. یعنی اصلا نگران fail شدن پروژه نباشی چون تو توی ساعت کاری کار کردی و کاری که ازت خواسته شده رو انجام دادی و موفقیت یا عدم موفقیت پروژه به تو ربطی نداره. یعنی تو کار می‌کنی و پول می‌گیری تا ایکس و وای و زد رو انجام بدی نه بیشتر. یعنی هرکی رفت یا اخراج شد ذره‌ای برات اهمیت نداشته باشه. یعنی سنگ خالص بودن. یعنی سود. یعنی پول. یعنی وام و قسط.


ولی من وحشی نیستم، وحشی بودن رو هم دوست ندارم. کار با آدمای وحشی رو هم دوست ندارم و کار توی محیط وحشی رو. در کنارش کار با آدمایی که مجبوری باشون وحشی باشی رو هم دوست ندارم. 

و کار با آدمای سختو... سخت... سخت... 

فکر می‌کردم اینجا بنویسم غردونیم خالی میشه، ولی نشد.