دست ها

دست هایی که حرف می زنند

دست ها

دست هایی که حرف می زنند

دست ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من البته نه به وسیله ی دهان بلکه به وسیله ی دست هایی که تایپ میکنند!

طبقه بندی موضوعی

اومدم بگم که در ادامه‌ی این پست که گفته بودم کارهای داریوش آذر رو خیلی دوست دارم، می‌خوام بگم که در یک پله پایین‌تر آهنگ‌های اشکان خطیبی رو هم دوست دارم. و به همون میزان پیگیر کارهاش هستم.

بعد با خودم فکر کردم چرا کسی که داره این پست رو می‌خونه باید مجبور باشه صرفا درمورد علاقه‌ی من به یکی دو تا خواننده بخونه. چرا اصلا باید بدونه؟ چه اهمیتی داره واقعا؟ خب این آهنگ‌ها رو دوست دارم که دوست دارم، چرا باید بیام بگم؟ چرا باید کسی بدونه؟

فعلا یک جواب براش پیدا کردم. می‌دونی من وقتی از انجام کاری یا تجربه‌ای به وجد میام، از دیدن فیلمی یا برنامه‌ای، گوش دادن به آهنگی، چشیدن مزه‌ای و هر تجربه‌ی دیگه‌ای، دوست دارم اون رو به حداقل یک نفر بگم و این شوق رو توی یه نفر دیگه ایجاد کنم. وقتی اولین نفر ذوقی نشون نده میرم سراغ نفر دوم. بعد نفر سوم و اینقدر میرم جلو که یا نا امید بشم یا ذوقم بپره یا یه نفر پیدا بشه که همراه با من ذوق کنه. 

البته خییییلی کم پیش اومده که گفتن این موضوع به بیشتر از دو سه نفر کشیده بشه. معمولا یه جایی همون اول‌های کار ذوقم کور شده. 

حالا من آهنگ‌های این دو نفر رو به ویژه داریوش آذر رو خیلی دوست دارم. و به نفر اول و دوم و چندم که گفتم عکس‌العملی ندیدم که به کنار، ذوقم هم کور نشد باز هم به کنار، همچنان دلم می‌خواست به همه‌ عالم و آدم بگم. وبلاگ برای من انگار نقطه انتهاست. اینجا انگار اون حس ذوق کنندگیم ارضا میشه. همین که میام سه خط می‌نویسم و میگم من آهنگ‌های داریوش آذر رو دوست دارم، ذوقم ارضا میشه و تموم میشه.

و البته جواب دوم به سوال‌های اول پست می‌تونه این باشه که من تقریبا سلیقه کاملا متفاوتی نسبت به اطرافیانم دارم. این اطرافیان در حال حاضر خانواده، فامیل و چند دوست هستند. و عملا پیشنهادهام با هیچ استقبالی روبه‌رو نمیشه. پس چرا نیام به وبلاگم بگم که سلیقه‌‌ش کاملا با من تطابق داره؟

امشب توی خندوانه وقتی لیلی رشیدی از رفتارهایی گفت که ناراحتش می‌کنه، دیدم دقیقا دقیقا دقیقا منم از اینکه یه نفر ازم ایراد بگیره خیلی بدم میاد. از پشت سر کسی بد حرف زدن و بدبینی هم به همون میزان بدم میاد. همیشه وقتی پشت سر کسی حرفی زده می‌شده، تا جایی که تونستم در رفتم، خودمو بی تفاوت نشون دادم یا بی اطلاع... طوری که بعد از یه مدت نقطه اتصالم رو با اون جمع از دست دادم. در صورتی که دلم نخواسته نقطه اتصالم رو از دست بدم و این موضوع هم تنها دلیلش نبوده و عوامل دیگه هم دست به دست دادن، من تلاش کردم که خودمو حداقل با چیزی به نازکی تار مو هم متصل نگه دارم ولی ...

 و آخر هم نفهمیدم چرا آدم‌ها نمی‌تونن توی صحبت‌هاشون بی خیال آدم‌های دیگه بشن؟ باور کنین اینکه بخواین یه ویژگی رو توی یه آدم بولد کنین و بعد درباره اون ویژگیش با دیگران صحبت کنین و بد بگین، کم کم همه‌ی این‌ها میشه ترس‌های خودتون!! بعدا واقعا از این موضوع خواهید ترسید که دیگران پشت سر شما چی میگن؟ درباره شما چی فکر می‌کنن؟ مفهوم آبرو معنیشو براتون از دست میده و میشه یه مانع، یه ترس!! به جای اینکه آبروتون مایه فخرتون باشه، میشه نقطه ضعفتون که مبادا آبروتون بره و فلان! و باور کنید همه‌ی این‌ ترس‌ها بالاخره به سرتون میاد. همون ویژگی‌ها دقیقا از جایی که فکرشو نمی‌کردین سراغتون میاد. اگه سراغ خودتون نیاد، به سراغ همسرتون، بچتون، مادرتون پدرتون و خانوادتون میاد.

من آدم خوبی نیستم. منم گاهی پشت سر آدم‌ها حرف زدم و گاهی بد حرف زدم ولی همیشه سعیم رو می‌کنم این کار رو برای خودم تفریح نکنم و همیشه جای عذاب کشیدن هم برای وجدانم بذارم. اگه این حرفا رو هم زدم نصیحت نکردم چون متنفرم از نصیحت کردنِ الکی و فقط گفتنی!

این‌ها همه یه مشت غر بود که روی دلم مونده بود و کسی نبود تا بهش بگم. همین.

جدیدا اینطوری شدم که میرم یه متن عریض و طویل می‌نویسم با کلی جزئیات، با کلی شاخه و برگ و عملا همه‌ی حرف‌هامو توش می‌زنم.(اشاره به نام وبلاگ)

بعد که نوبت به ویرایش می‌رسه پشیمون میشم و یه خلاصه ازش استخراج می‌کنم و اینجا منتشر می‌کنم!

و حالا خلاصه‌ی امروز :

مامانم خرید‌های عید من رو دید، کارد می‌زدی خونش در نمی‌اومد :|


پ ن : مهمون دیشب خندوانه رویا تیموریان بود و من تازه فهمیدم که ایشون چقدر پرانرژی و چقدر شوخ و چقدر باهوش و چقدر بااستعداد هستن ^_^

نمی‌دونم بقیه آدما موقع خونه تکونی چه احساسی دارن. مثلا احتمالا بعضیا خوشحال هستن شاید به خاطر رفتن به استقبال بهار. یا مثلا بعضیا ناراحتن از این همه حجم کار یا بعضیا هم خیالشون راحته چون تقریبا کار زیادی ندارن و ...

من اما هر وقت نوبت خونه تکونی وسایلم میرسه عزا می‌گیرم نه برای حجم کاری که برای انجام دادن دارم، نه برای تمیز کاری و نه از سر تنبلی و این چیزا! برای حجم اندوهی که قراره به سراغم بیاد عزا می‌گیرم. از اینکه قراره برم تمام وسایل و لباس‌هایی که رد و نشونی از گذشته دارن رو بکشم بیرون غمم می‌گیره. حتی اگه گذشته فقط همین دیروز باشه چه برسه به گرد وسایل چند سال پیش! قبلا ها وقتی وسایلم زیادی یادآور خاطرات ناخوشایند گذشته می‌شدن، یه گوشه‌ای قایمشون می کردم. یه جایی که نبینمشون. سعی می‌کردم بهشون نگاه نکنم و بی تفاوت بشم نسبت بهشون و ... نمی‌تونستم دور بیاندازمشون ولی نمی‌تونستم هم مدام ببینمشون و خودمو اذیت کنم.

برای من خونه تکونیِ وسایل شخصیم دقیقا مرور گذشته‌اس. مرور خاطراتی که شاید قبلا شیرین بوده ولی الآن شیرین نیست. کاری که واقعا اذیت کننده است.

و امسال شاید صدبار من این وسایلو گرد و غبارگیری کردم :|

سیاوش صفاریان‌ پور هر هفته جمعه شب‌ها، طرف‌های ساعت ۱۲، وقتی برنامه‌ی آسمان شب تموم میشه، قبل از خداحافظی میگه «اگر از دیدن آسمان شب لذت می‌برید، تماشای آن را به دوستان خود پیشنهاد کنید»

و حالا منم چند هفته‌ای هست که از دیدن آسمان شب لذت می‌برم و همینطور چند هفته‌ای هست که حسرت می‌خورم از اینکه چرا قبلا با اینکه کلی از این برنامه تعریف شنیده بودم و گاه گداری گذرم به برنامشون می‌خورد، تماشاشون نکردم! حالا هم می‌خوام تماشای آن را به دوستانم پیشنهاد کنم.

فکر کنم معلومه که خیلی ذوق زده‌ام از امشب. خیلی وقت بود چیزی اینطوری مثلِ آشکارسازیِ موجِ گرانشیِ حاصل از برخوردِ دو سیاه چاله‌ با جرم‌هایی چندین برابرِ جرمِ خورشید شگفت زده‌ام نکرده بود!!!! و احساس می‌کردم که خیلی وقت بوده که با ذوق چیزی رو برای کسی تعریف نکرده بودم، مثل امشب که برای مامانم از گذر عطارد می‌گفتم و بماند که فقط داشتم حرف‌های مهمون‌های برنامه رو ترجمه می‌کردم.

مثل نوجوونی تشنه به علم شده بودم انگار. انگار دوباره جوون شده بودم :|

آهنگ‌های داریوش آذر رو خیلی خیلی دوست دارم

و صداش رو هم همینطور :)

و همه‌اش منتظرم آهنگ بعدیش بیرون بیاد :|

میگن کاری که امروز می‌تونی انجام بدی رو به فردا واگذار نکن، خب؟

منم کاری که پارسال می‌تونستم انجام بدم رو نباید به تعویق می‌انداختم. اون موقع شرایطم برای انجام اون کار بهتر بود...

ماشینو روشن کردم. مامانم نشست توی ماشین. حرکت کردیم. چند دقیقه بعد مامانم دلش خواست که یه دعوا شروع کنه. مامانم داد میزد و من سکوت کرده بودم. چند دقیقه بعدتر هردومون با صورت‌های خشمگین فقط داد می‌زدیم. یعنی یه ناظر بیرونی دو تا خانومو توی یه ماشین می‌دید که دارن سر همدیگه فریاد میزنن! وقتی داشتم پارک می‌کردم به این فکر کردم که من چطوری رسیدم اینجا؟ چطوری بدون تصادف مثلا؟ و چرا این دعواهای ما توی ماشین اینقدر پر تنش و یهوییه؟ اصلا چرا مامان من اینقدر علاقه داره که دعواهاشو توی ماشین شروع کنه؟ و چرا ما موقع داد و فریاد و دعوا توی ماشین فکر می‌کنیم هیچکس مارو نمی‌بینه؟؟؟ و من چرا همیشه بعد از فروکش کردن دعوا اینقدر بی‌مهابا گاز میدم؟ چرا بعد از دعوا هم حوصله‌ی هیچ کاری رو ندارم؟ اعم از خرید کردن،  خوردن، خوابیدن و زندگی کردن؟ چرا مامانم انگار نه انگار که دعوایی بوده، تازه ذوق خرید کردنش گل می‌کنه؟ :|


پ ن : صد بار عنوان پست رو عوض کردم :|

یه پست طولانی به همراه جزئیات نوشته بودم و تصمیم داشتم جزئیاتش رو بیشتر کنم! بعد از دو بار خوندنش با خودم فکر کردم و به خودم گفتم که چرا یه نفر باید ماجرای علاقه این چند وقت من به فلاسک خونه‌مون رو بدونه؟ یا ماجرای سس مایونز رو؟

پاکش کردم. ولی دلم خواست حداقل اینو بگم که من باید خدا رو شکر کنم و شکر هم می‌کنم بابت مامانی که خیلی ساده می‌تونه با فراهم کردن خوشمزه‌جات مورد علاقه‌ی اطرافیانش اون‌ها رو خوشحال کنه. همین‌قدر ساده ولی بی‌نهایت عمیق.

محبتی که میشه خوردش، میشه گازش زد، میشه نوشیدش!

و اینقدر ملموس و واضحه که بعضی وقت‌ها بخش حسادت وجودم رو قلقلک داده تا به خودم بگم که چرا مزه‌ی این غذا باید متعلق به یکی دیگه باشه؟ چرا مدتیه که همه‌اش داریم غذای مخصوص دیگرانو می‌خوریم؟ و بعضی وقت‌ها برام این سوال ایجاد شده که چرا چند وقته مامانم غذاهایی که مزه‌شون متعلق به منه رو درست نکرده؟

و در آخر فقط یک نفر توی این دنیاس که هیچوقت نتونست مزه‌ی این محبت‌ها رو درست همون لحظه‌ای که داشت می‌خوردشون، می‌جویدشون، می‌بلعیدشون و یا می‌نوشیدشون رو بفهمه. انگار که اصلا گیرنده چشایی مربوط به محبت رو نداره. زبونش فقط میتونه مزه‌های معمولی شیرینی و شوری و تلخی و ترشی رو حتی به سختی بچشه! :|


پ‌ ن : و همیشه این انرژی بی‌پایان مامانم تعجب‌آور بوده.

پ ن : امروز همه‌ی مزه‌ها متعلق به من بود :)

پ ن : تیکه کلام وبلاگیم این شده «به خودم گفتم»! چقدر ترسناک می‌تونه باشه!!!

پ ن : این پست هم میره توی دسته دلخوشی‌ها ^_^


موجود بودن خوردنی یا آشامیدنی‌های کافئین‌دار و موجود بودن امکان مصرف آنها


پ‌ ن : توضیحات این سری پست‌ها


چشمه‌ی اشکم خشک شده بود کاملِ کاملِ کامل! و چند وقتی بود برام سوال پیش اومده بود که چرا؟

حالا چند وقته که فعال شده، چشمه‌ی اشکم رو میگم.

مثلا امروز یه آهنگ از یه وبلاگ دانلود کردم و هر دفعه که گوشش دادم اشکم بی اختیار سرازیر شد. خواستم برم و زیر اون پست کامنت بذارم و بگم با این آهنگی که معرفی کردی من فقط هااای هااای گریه کردم ولی این روزها هیچکس دوست نداره یا دلش نمی‌خواد یه نفر بیاد و بهش بگه من با آهنگی که توی پستت معرفی کرده بودی و اصلا هم گریه نداشت، هااای هااای گریه کردم. این روزها آدما به این افراد میگن موج منفی. این روزها آدما فقط دلشون میخواد شاد باشن، فقط دلشون میخواد آدمایی که بشون حس خوبی نمیدن رو پرت کنن توی سطل آشغال... حتی اگه اون آدم اصلا هیچ المان منفی توی رفتار یا کلامش برای طرف مقابلش نداشته باشه و فقط تلاش کرده باشه همه حس‌هاش رو بریزه توی خودش و پنهان کنه تا مبادا اصلا کسی بفهمه که ناراحته یا خوشحال! این روزا اگه بری گوشه عزلتِ خودت و خبری ازت نباشه کسی دلش برات تنگ نمیشه. کسی نمیگه چرا از فلانی خبری نیست، تازه برچسب بی معرفت هم می‌خوری. فراموش میشی و میشی یه خاطره‌ی محو، یه نوستالژی که فقط قراره گذشته‌ها رو به یاد آدما بیاره. چون فقط در گذشته همراهشون بودی چون توی هیچ زمان دیگه‌ای رد و اثری ازت نیست و نبوده. البته اگه شانس بیاری و یادآور خاطرات خوب باشی نوستالژی به حساب میای وگرنه...


فیلمِ eternal sunshine of the spotless mind رو چند هفته پیش دیدم. خواستم بگم این فیلم فوق‌العاده بود و از اون موقع تا الآن (و شاید تا بعدها!!!) دست و دلم به فیلم دیدن نمیره چون نمی‌خوام مزه‌ی اون فیلم بپره. و هنوزم گاهی وقت‌ها سکانس‌هایی از اون فیلم یادم میوفته و بیشتر دلم نمی‌خواد فیلم دیگه‌ای ببینم. باید صدبار ببینمش تا خیالم راحت شه!!

و اینکه با دیدن فیلم خییییلی هوس کردم موهامو به رنگ‌های فانتزی رنگ کنم. مثلا چند ماه آبی، چند ماه سبز، چند ماه بنفش، چند ماه صورتی... :))

قرمز و نارنجی دوست ندارم :دی

شب به بابام گفتم شام می‌خوری؟

گفت چی داریم؟

- شیر برنج

+ چی؟

- شیربرنج :|

+ آره می‌خورم.

- سرد می‌خوری یا گرم؟

+‌‌ چی؟

- سرد بیارم یا گرمش کنم؟

+ سرد

- با شیره می‌خوری یا بدون شیره؟

+ ها؟

- با شیره یا بدون شیره؟ :|

+ با شیره

اینجا بود که صدای خنده مامانم بلند شد و سرخ شد از خنده و گفت که شبیه «عزیزم ببخشید» توی کلاه قرمزی شده بودی. 

من :|

بابام : ها؟ چی؟

دوباره من :|


پ‌‌ن : فقط پسرعمه‌زا :)))


یکی از عذاب وجدان دارنده‌ترین کارهایی که کردم، وقتی بود که برای تبریک ازدواج دوستم رفتم پیام تبریک ازدواجی که چند هفته قبل به یکی دیگه از دوستام فرستاده بودم رو کپی کردم. بعد اسم‌ها رو عوض کردم و همینطور یه جمله‌ سه کلمه‌ای رو هم حذف کردم و بعد این پیام رو برای دوست تازه ازدواج کرده‌ام فرستادم. 


پ ن : چون من برای خودم توی ذهنم اینطور تعریف کردم که باید برای آدم ها وقت گذاشت. حتی در حد پنج دقیقه برای فکر به اینکه چه پیامی باید بفرستم. و وقتی وقت نگذاری، کم لطفی کردی در حق اون فرد. با اینکه حتی متوجه هم نمیشه‌.

از آدم‌های سرتا پا توقع بدم میاد.

و البته خودم هم باید سعی کنم توقعات بی‌جایی نداشته باشم از کسی.

چرا من این همه پست نوشته شده و منتشر نشده دارم؟

چرا این همه حرف نوشته نشده دارم؟

چرا این همه کار نکرده دارم؟

چرا مثل پارسال وقتی به این فصل رسیدم تموم شدم؟

چرا نمی‌تونم همین شخصیت مجازی ساخته شده رو بپذیرم؟

چرا نمی‌تونم بیرون بیام از تختم؟

چرا بیشتر و بیشتر با حماقت هام آشنا میشم؟

چرا بیشتر و بیشتر می‌فهمم خیلی احمق‌تر از اونی هستم که فکر می‌کردم؟

چرا حتی ذره‌ای فرصت خلوت عمیق به خودم نمیدم؟

چرا؟

چرا باید تموم می‌شدم؟؟؟؟

زمان تموم شدن من الان بود؟


  • ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۶

یک . هم توی تابستون باید از گرما له له بزنیم، هم توی زمستون! :|

دو . خب دو تا لباس کلفت بپوشید و بذارید ما هم یه کم از این هوای خنک زمستونی لذت ببریم :)

سه . لذتی که زیر پتو رفتن توی هوای سرد داره رو نشستن زیر باد کولر توی هوای گرم نداره به خدا :| (و به همین نسبت رابطه ی کاپشن با هوای سرد رو در نظر بگیرید در برابر لباس نازک در برابر هوای گرم :|)

یک + دو + سه = عاشق هوای سردم :)

یه وقت‌هایی هست که یه سری کلمه‌ها یا عبارات هستن که رو دلمون می‌مونن تا حداقل یکبار شده توی عمرمون ازشون استفاده کنیم و بعدش بگیم آخیش بالاخره منم این کلمه‌ی قلبمه سلمبه یا این عبارت خفن رو توی جمله استفاده کردم‌‌. صد در صد همه تجربه‌اش رو داشتن.

حالا امشب فرصتی برای من پیش اومد که بتونم به کسی بگم :«اشکال نداره عزیزم، هر طوری راحتی»

ولی خب دختر خوبی شدم و نگفتم :)))


پ ن : نمی‌دونم اولین بار کِی و به کی قراره بگم :|


آشپزی کردن :))


فارغ از ماحصل غذا! (از نظر خوشمزه یا بدمزه بودن، سوخته بودن یا نسوخته بودن، شور بودن یا بی نمک بودن و ...)


پ ن : دلخوشی‌هام داشتن از یادم می‌رفتن :(


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها


امروز موارد خیلی زیادی پیش اومد که باعث می‌شدن خیلی عصبانی بشم از دست یه نفر، چون همه‌اش یه رفتاری ازش سر میزد که واقعا دوست نداشتم و ندارم این رفتار رو و به شدت برام آزاردهنده‌اس. از یه طرف اگه عصبانیتم رو ابراز می‌کردم ممکن بود آبروم بره چون باید برای اون آدم توضیح می‌دادم که چرا از دستش عصبانی شدم و تا بیام توضیح بدم و اون بفهمه و عکس‌العمل نشون بده و اینا من دیگه ممکن بود منفجر بشم و آبروم جلوی بقیه می‌رفت و تمام. از طرف دیگه هم اگه چیزی نمی‌گفتم و عصبانیتم رو بروز نمی‌دادم، باید تا چند روز این عصبانیت رو توی خودم مخفی می‌کردم چون فرصت ابرازش در چند روز آینده وجود نداره و این باعث می‌شد اون موضوعات روی دلم بمونن و هضم نشن و زمان ابرازشون هم بگذره و اونقدر دیر بشه که حرف من بی ارزش بشه.

برای همین خیلی در منگنه بودم. سعی کردم نصفه و نیمه ابراز کنم ولی انگار بی فایده بوده و این رفتاری که برای من آزاردهنده‌اس هنوز داره تکرار میشه توسط اون آدم.

از طرفی بدیِ ماجرا اینه که وقتی من می‌خوام به این آدم بفهمونم که از این رفتارش بدم میاد و ازش بخوام که انجامش نده، معمولا یا من رو جدی نمی‌گیره و یا به بدترین شکل ممکن منظورم رو اشتباه متوجه میشه و وارد دعوا میشه :|

و به این ترتیب الآن دقیقا من با یک برگه «عصبانیت» به اضافه‌ی یک برگه «رفتاری که آزاردهنده‌اس و تموم نمیشه» و همینطور برگه‌ی سوم یعنی «آبروم جلوی بقیه» منگنه شدیم به هم و همه با هم در منگنه‌ایم :|


پ ن : درباره عنوان پست هم نمی‌دونم که آیا در منگنه شدگانیم؟ بودگانیم؟ هستگانیم؟ ااااگانیم؟ چی گانیم؟؟