دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

باید چند تا اصل برای خودم تو کار تعریف کنم.

یکیشون اینه که توی همکاری با بعضی آدما فقط باید وحشی بود. وحشی و خشک. مثل یه کارمند قراضه. هرچقدر هم ذاتت گفت گرم باش، دوست باش، کمک‌کننده باش، مسئولیت‌پذیر باش یا دلسوزِ کار تیمی باش، اصلا نباید بش توجه کنی و باید با تمام وجود وحشی باشی.

وحشی بودن می‌دونی یعنی چی؟ یعنی خشک بودن. یعنی فقط طبق ضوابط کاری مشخص شده برات کار کنی. یعنی آبم دست کسی ندی. یعنی فقط واسه پول کار کنی. یعنی اصلا نگران fail شدن پروژه نباشی چون تو توی ساعت کاری کار کردی و کاری که ازت خواسته شده رو انجام دادی و موفقیت یا عدم موفقیت پروژه به تو ربطی نداره. یعنی تو کار می‌کنی و پول می‌گیری تا ایکس و وای و زد رو انجام بدی نه بیشتر. یعنی هرکی رفت یا اخراج شد ذره‌ای برات اهمیت نداشته باشه. یعنی سنگ خالص بودن. یعنی سود. یعنی پول. یعنی وام و قسط.


ولی من وحشی نیستم، وحشی بودن رو هم دوست ندارم. کار با آدمای وحشی رو هم دوست ندارم و کار توی محیط وحشی رو. در کنارش کار با آدمایی که مجبوری باشون وحشی باشی رو هم دوست ندارم. 

و کار با آدمای سختو... سخت... سخت... 

فکر می‌کردم اینجا بنویسم غردونیم خالی میشه، ولی نشد.

چی شد که من حوصلمو نسبت به همه چیز از دست دادم؟ حتی خودم؟ از کی بود؟ چرا احساس می‌کنم عمق چند ساله‌اش به اندازه هزار ساله؟


million years ago


دیشب مهران مدیری درباره عشق والد به فرزند می‌گفت و می‌گفت بچه دقیقا اون چیزیه که هرچقدر جلو بزنه، هر چقدر خوشحال‌تر و راضی‌تر از تو باشه، هرچقدر‌ تو هر موردی از تو بهتر باشه، تو فقط کیف میکنی و باز دلت می‌‌خواد بازم جلوتر بره و به قول خودش با تریلی از روت رد شه. 

جالب بود‌ فقط.

خواستم بنویسمش اینجا.

یک. چه خوبه که من خواستگار ندارم! واقعا آرامش دارم. خواستگار فقط آرامش زندگی آدمو به هم می‌زنه و هیچ فایده دیگه‌ای هم نداره.


دو. پاکش کردم. باید بیشتر دربارش فکر کنم.

سه. امروز خیلی خوش گذشت و من به این ویژگی در خودم ایمان آوردم که من دوست دارم با آدمای اجتماعی همکار باشم. چقدر هم به آدم خوش می‌گذره، هم کارش راحتتره، هم انرژی و اعتماد به نفسش زیاد میشه‌. اینو منی میگم که با آدمای ساکت و سخت کار کردم. آدم سخت آدمیه که با همه شوخه با شما نه :| یا آدمیه که یه سری اخلاقا داره که خوب نیستن.
و اینکه منم اعتراف می‌کنم که یک مسکوت هستم ولی دوست ندارم مسکوت باشم و سعی می‌کنم یه حرفی بزنم. هرچند داغون.

چهار. مانتومو دور بندازم؟؟؟ چرا هیچکس نمی‌گه مانتوت قشنگه؟ آخه مگه داریم از این مانتو ایده‌آل‌تر؟؟؟؟ نکنه به نظر بقیه بچگونس؟ یا محجبه ؟؟ یا داغون؟

پنج. یکی هم نیست بهم بگه یادته دوسال پیشو؟ همین وقتا؟؟ یادته چی شد که گذاشتی کنار؟ یادته یا نه؟ دفعه بعد آدم باش.

این خیلی مسخره‌اس که بزرگترین دغدغه‌ی یه نفر حرف زدن باشه! خیلی مسخره‌اس!

اینکه صبح اول وقت منتظر باشی ساعت کاری تموم بشه، آیا درسته اصلا؟ :/

یکی از کارهای دوست‌داشتنیِ محقق شونده در آینده‌ی من* اینه که کلی گل و گیاه داشته باشم و بعد به هر مناسبتی که پیش میاد، از گل‌هام تکثیر کنم و به اونایی که دوستشون دارم هدیه بدم. این به نظر من نهایت محبت و دوست داشتنه.

و خب خیلی مسخره‌اس اگه بگم که من خیلی خیلی دوست داشتم همیشه کلی گل و گیاه داشته باشم و یه گوشه از زندگیمو با اونا پر کنم. هر وقت هم از جلوی گل‌فروشی یا حتی دست‌فروشِ کاکتوس‌فروش رد می‌شدم دلم قنج می‌رفت ولی هیچی نمی‌خریدم چون فکر می‌کردم توی نگهداری از گل و گیاه بی‌عرضه‌ام!!

 ولی خب این چه فکر مسخره‌ایه؟ بیخیال. گوگی اولین دوست گیاه من :) (۹۷.۳.۱۳)


* می‌خواستم بگم رویا ، آرزو، فانتزی... ولی هیچکدوم نبود. نمی‌دونم هم دقیقا چه کلمه‌ای هست. پس به جاش گفتم «کار دوست‌داشتنی محقق شونده در آینده»

بزرگترین کاری که تو زندگیم انجام دادم چی بوده؟

بزگترین کاری که مایه افتخار باشه؟

بزرگترین کاری که شجاعانه انجام شده باشه؟

بزرگترین مهربونی یا محبت؟

و کلی کار دیگه؟

آیا جواب این سوال‌ها واقعا قراره پایدار بمونن تا آخر عمرم؟ یا همچنان قراره چالش‌هایی تو زندگیم وجود داشته باشن تا بزرگترین کارها رو تغییر بدن؟

اصلا من کار بزرگی تو زندگیم انجام دادم؟؟؟


وقتی فکر می‌کنم می‌بینم با اینکه اتفاقات و چالش‌ها و تصمیم‌های زندگیم تنوع داشتن، ولی هیچ عمل شجاعانه‌ای انجام ندادم هنوز! از یه جایی به بعد با ضعف تمام خودمو ول کردم و دادم به دست بادی که قدرت نداشت و ساکن شدم تو یه نقطه... آیا بلند شدن از این نقطه اون نقطه بزرگ زندگی منه؟ یا بعدها باز هم پیش میاد؟

فکر می‌کنم باید ترسید از اینکه زندگیمون بدون چالش باشه! بدون قله و دره! بدون نقطه عطف!


شاید نظرم بعدا عوض بشه!

توی اینستاگرام پیج glvaay@ یه لایو گذاشته و با پانته‌آ (pv44@) صحبت کرده.

من لذت بردم و کلی استفاده کردم.

اگه اینستاگرام دارین تا لایوش پاک نشده حتما یه سر بزنین.

دقیقا نمیشه گفت موضوع بحث درباره چیه چون یه مجموعه سوال از پانته‌آ پرسیده شده ولی یه جورایی میشه گفت پر از hintهای مختلف درباره زندگی تو بازه‌های مختلف از زبان یک آدم معمولیه که سعی می‌کنه رشد کنه و مسیر درست رو پیدا کنه.

دیشب شب قدر بود؟؟

فکر کن اومدم خونه، گرسنه بودم ولی اشتها نداشتم. یه آب هندونه درست کردم خوردم بعد اومدم رو تختم دراز کشیدم و شروع کردم به کتاب خوندن. بعد دیدم یه پاراگرافو دارم یه ساعته می‌خونم! کتابو بستم تا پنج دقیقه استراحت کنم. فقط در این حد یادمه که دو سه بار با افتادن یه سری وسایل از روی تختم به زمین بیدار شدم و باز خوابیدم. آخرش ساعت ۴:۳۰ صبح تو وضعیتی بیدار شدم که کل چراغای خونه همچنان روشن بودن (به اضافه اتاقم). از اون همه وسیله روی تخت هم فقط یه دفترچه مونده بود که اونم در آستانه افتادن بودن. گرسنه نبودم و اشتهایی هم نداشتم و انگار از یه خواب سیصد ساله بیدار شده بودم!

بعد از گشت و گذار در اینترنت(!) و خوردن یک صبحانه شاهانه نشستم دوباره به کتاب خوندن! و دارم به این فکر می‌کنم که من اون همه سال تحصیل کردم(!) و خرداد که میشد جونم در میومد تا درس بخونم، جونم در میومد تا صبح بیدار بشم و کلا ماه جون دراری بود برام! حالا الان که نه درسی می‌خونم نه امتحانی دارم، وسط خرداد تو یه روز تعطیل ساعت چهار صبح بیدار شدم و خیلی مثبت و مفید زندگی کردم و کلی چیز از اون کتاب یاد گرفتم! 

نتیجه چیه حالا؟ من الان تنها هستم! شاید به این دلیل باشه!


و واقعا حس سیصد سال خواب بودنو بیشتر به این دلیل دارم که حتی حواسم به این نبود که دیشب شب قدر بوده!

روز جهانی بهداشت قاعدگی چنان در من اثر کرد که امسال سرکارم با اینکه روزای قبل روزه می‌گرفتم، ولی با فرا رسیدن ایام قاعدگی به جای وانمود کردن به روزه بودن، روزه نگرفتم و غذامو خوردم و زنده موندم :)

خرید کردن برای من مثل جون کندن می‌مونه. دقیقا جون کندن. به معنی واقعی کلمه! اینقدر که به زور انجامش میدم و همیشه هم در حد رفع نیازه.

و امروز بعد از مدّت‌ها، تاکید می‌کنم مدّت‌ها، و در حالی که تمام ذخایر لباسیم دقیقا ته کشیده بودن رفتم خرید. اصلاح می‌کنم رفتم جون بکنم :|

و جون کندم و الان راهی خونه‌ام.

و دارم حسرت اون جلیقه سبز جیر رو می‌خورم که دل‌دل کردم و نخردیم! اٌف بر من... اُف بر من... حتی پرُوِش هم نکردم!!! و این در حالیه که وقتی می‌خواستم قیمتشو بپرسم فکر می‌کردم الان یه عدد بالای صد و پنجاه، دویست می‌شنوم ولی سی و ‌پنج تومن بود!!! سی و پنج!!! واقعا اُف بر من! یا حتی اِف :|

و خب می‌دونم چه مرگم بود. مغازه‌هه زیادی هنری بود و من خجالت می‌کشیدم. و فروشنده‌ها هم جالب نبودن :/

خیلی خوشگل بود جلیقه‌هه... خیلییییی... خیلی ^_^


پ‌ن : جدیدا چقدر همه چیزام سبز شدن؟ چرا؟

این چه کاری بود من کردم؟
این چه کاری بود من کردم؟
این چه کاری بود من کردم؟

با اینکه برنامه ریزی کرده بودم برای خریدم و از چهار تا چیزی که می‌خواستم بخرم سه تاشو نخریدم و به جاش دو تا کتاب دیگه خریدم، با اینکه عین زامبی‌ها بود تیپم، با اینکه صورتم عین مرده‌ها بود و پر از خستگی بعد از کار، با اینکه هیچ فروشنده‌ای سمتم نیومد تا راهنماییم کنه حتی! و با اینکه کلی از خودم بدم اومد حین خرید... با همه اینا ولی خستگی کارم در اومد. امروز بی‌نهایت خسته ‌کننده بود با اینکه هیچ کاری نکردم رسما. ولی تو کتاب فروشی خستگیم در اومد. آهنگشون عااالی بود. عاااالی. و این آهنگ هم بینشون بود.



دریافت

خدایا ماه رمضون بارونی و خنکتو عشقه :))

تپ‌سی تو یکی از پوسترای تبلیغاتیش گفته:


زنده باد رانندگان همه‌ی تاکسی‌های اینترنتی

چون با هم آلودگی هوا را کاهش داده‌ایم.


و من یه سوال برام پیش اومده. دقیقا چطوری؟ چطوری آلودگی هوا رو کاهش دادن؟ وقتی من یه آژانش یا به قول این دوستان تاکسی اینترنتی می‌گیرم، ماشین دربست در اختیار منه. این چه فرقی با استفاده از ماشین شخصی داره؟ و اگه من یه نفر باشم که آژانس می‌گیرم دقیقا چه فرقی با یه ماشین تک‌سرنشین دارم؟

دیروز از یه جای موسق(!!) شنیدم که توی اتوبوس و مترو، نگاه کردن تو چشم بچه از مصادیق خشونت علیه کودکانه.

یه کم فکر کردم.

دیدم راست میگه!

یادم بمونه.

من روزه می‌گیرم و به عنوان یک شخص روزه گیرنده با هیچ آدم روزه نگیرنده‌ای مشکل ندارم. به این سوی چراغ...

پس بیاید و غر نزنید. دشمن‌طور هم رفتار نکنید.

هرچقدر هم دلتون می‌خواد بخورید. اصن بیاید دور هم بشینیم و شما بخورید. هیچ اتفاقی توی ما نمیوفته که بخواد غذا رو به شما کوفت کنه یا روزگارو به ما تلخ!

:)

اصن موضوع خوردن و نخوردن نیست. موضوع خوب و بد شدن و نشدن هم نیست! موضوع هیچی نیست. ولی بازم این یه موضوع شخصیه که کی روزه می‌گیره و کی نمی‌گیره و چرا؟!

یک. خدا لعنت کنه باعث و بانی فیلتر تلگرامو. روزی یک تا دو ساعت از عمرم داره هدر میره واسه منتظر موندن واسه کانکت شدن اپلیکیشنای فیلتر شکن. و همینطور واسه دانلود اپلیکیشنای صد من یه غاز فیلترشکن! خسته شدم.


دو. زولبیا رژیمی ندیده بودیم که دیدیم! تناقض قشنگیه، نه؟ حالا می‌تونم با ادعا به اینکه همه عجایب دنیا رو دیدم سرمو بذارم زمین و راحت بمیرم :) زولبیا رژیمی هم یه چیزی بود که شهد نداشت! توشم زیره و شوید و چندتا سبزی خشک دیگه بود! و به اندازه پفک ترد بود!


سه. و بالاخره ماه محبوب من رمضان رسید :) قبلا هم گفته بودم که رمضانو از همه بیشتر دوست دارم. از محرم هم بیشتر. آدم درست و لایقی نیستم ولی حق اینو دارم که رمضانو دوست داشته باشم.


چهار. و امسال منم و رمضان و بی‌اشتهایی :| و به زور خوردن :| این طفلکایی که همیشه لاغرن و جون ندارن و به زور غذا می‌خورن واقعا چه زندگی سختی دارنا! آدم خوش اشتها باشه و عذاب وجدان از پرخوری داشته باشه خیلی بهتره تا بخواد با بی‌اشتهایی و به زور غذا بخوره! 


پنج. لعنت به هرچی فیلتر و فیلتر کننده و باعث و بانیشه!


شش. و باز فردا شنبس! :(


هفت. خدایا اون آقاهه که امروز بم فحش دادو هم بنداز تو جوب. مردک بی‌ادب! خودش اومده از من سبقت گرفته. زده به آینه من بعد وایساده من برسم تا بم فحش بده!!! معنی فحششم نفهمیدم! بی‌ادب!

 

هشت. و من همچنان نه آرایشگاه رفتنو دوست دارم نه خرید کردن...


نه. دیگه عرضی نیست :دی