دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

امشب توی خندوانه وقتی لیلی رشیدی از رفتارهایی گفت که ناراحتش می‌کنه، دیدم دقیقا دقیقا دقیقا منم از اینکه یه نفر ازم ایراد بگیره خیلی بدم میاد. از پشت سر کسی بد حرف زدن و بدبینی هم به همون میزان بدم میاد. همیشه وقتی پشت سر کسی حرفی زده می‌شده، تا جایی که تونستم در رفتم، خودمو بی تفاوت نشون دادم یا بی اطلاع... طوری که بعد از یه مدت نقطه اتصالم رو با اون جمع از دست دادم. در صورتی که دلم نخواسته نقطه اتصالم رو از دست بدم و این موضوع هم تنها دلیلش نبوده و عوامل دیگه هم دست به دست دادن، من تلاش کردم که خودمو حداقل با چیزی به نازکی تار مو هم متصل نگه دارم ولی ...

 و آخر هم نفهمیدم چرا آدم‌ها نمی‌تونن توی صحبت‌هاشون بی خیال آدم‌های دیگه بشن؟ باور کنین اینکه بخواین یه ویژگی رو توی یه آدم بولد کنین و بعد درباره اون ویژگیش با دیگران صحبت کنین و بد بگین، کم کم همه‌ی این‌ها میشه ترس‌های خودتون!! بعدا واقعا از این موضوع خواهید ترسید که دیگران پشت سر شما چی میگن؟ درباره شما چی فکر می‌کنن؟ مفهوم آبرو معنیشو براتون از دست میده و میشه یه مانع، یه ترس!! به جای اینکه آبروتون مایه فخرتون باشه، میشه نقطه ضعفتون که مبادا آبروتون بره و فلان! و باور کنید همه‌ی این‌ ترس‌ها بالاخره به سرتون میاد. همون ویژگی‌ها دقیقا از جایی که فکرشو نمی‌کردین سراغتون میاد. اگه سراغ خودتون نیاد، به سراغ همسرتون، بچتون، مادرتون پدرتون و خانوادتون میاد.

من آدم خوبی نیستم. منم گاهی پشت سر آدم‌ها حرف زدم و گاهی بد حرف زدم ولی همیشه سعیم رو می‌کنم این کار رو برای خودم تفریح نکنم و همیشه جای عذاب کشیدن هم برای وجدانم بذارم. اگه این حرفا رو هم زدم نصیحت نکردم چون متنفرم از نصیحت کردنِ الکی و فقط گفتنی!

این‌ها همه یه مشت غر بود که روی دلم مونده بود و کسی نبود تا بهش بگم. همین.

جدیدا اینطوری شدم که میرم یه متن عریض و طویل می‌نویسم با کلی جزئیات، با کلی شاخه و برگ و عملا همه‌ی حرف‌هامو توش می‌زنم.(اشاره به نام وبلاگ)

بعد که نوبت به ویرایش می‌رسه پشیمون میشم و یه خلاصه ازش استخراج می‌کنم و اینجا منتشر می‌کنم!

و حالا خلاصه‌ی امروز :

مامانم خرید‌های عید من رو دید، کارد می‌زدی خونش در نمی‌اومد :|


پ ن : مهمون دیشب خندوانه رویا تیموریان بود و من تازه فهمیدم که ایشون چقدر پرانرژی و چقدر شوخ و چقدر باهوش و چقدر بااستعداد هستن ^_^

نمی‌دونم بقیه آدما موقع خونه تکونی چه احساسی دارن. مثلا احتمالا بعضیا خوشحال هستن شاید به خاطر رفتن به استقبال بهار. یا مثلا بعضیا ناراحتن از این همه حجم کار یا بعضیا هم خیالشون راحته چون تقریبا کار زیادی ندارن و ...

من اما هر وقت نوبت خونه تکونی وسایلم میرسه عزا می‌گیرم نه برای حجم کاری که برای انجام دادن دارم، نه برای تمیز کاری و نه از سر تنبلی و این چیزا! برای حجم اندوهی که قراره به سراغم بیاد عزا می‌گیرم. از اینکه قراره برم تمام وسایل و لباس‌هایی که رد و نشونی از گذشته دارن رو بکشم بیرون غمم می‌گیره. حتی اگه گذشته فقط همین دیروز باشه چه برسه به گرد وسایل چند سال پیش! قبلا ها وقتی وسایلم زیادی یادآور خاطرات ناخوشایند گذشته می‌شدن، یه گوشه‌ای قایمشون می کردم. یه جایی که نبینمشون. سعی می‌کردم بهشون نگاه نکنم و بی تفاوت بشم نسبت بهشون و ... نمی‌تونستم دور بیاندازمشون ولی نمی‌تونستم هم مدام ببینمشون و خودمو اذیت کنم.

برای من خونه تکونیِ وسایل شخصیم دقیقا مرور گذشته‌اس. مرور خاطراتی که شاید قبلا شیرین بوده ولی الآن شیرین نیست. کاری که واقعا اذیت کننده است.

و امسال شاید صدبار من این وسایلو گرد و غبارگیری کردم :|

سیاوش صفاریان‌ پور هر هفته جمعه شب‌ها، طرف‌های ساعت ۱۲، وقتی برنامه‌ی آسمان شب تموم میشه، قبل از خداحافظی میگه «اگر از دیدن آسمان شب لذت می‌برید، تماشای آن را به دوستان خود پیشنهاد کنید»

و حالا منم چند هفته‌ای هست که از دیدن آسمان شب لذت می‌برم و همینطور چند هفته‌ای هست که حسرت می‌خورم از اینکه چرا قبلا با اینکه کلی از این برنامه تعریف شنیده بودم و گاه گداری گذرم به برنامشون می‌خورد، تماشاشون نکردم! حالا هم می‌خوام تماشای آن را به دوستانم پیشنهاد کنم.

فکر کنم معلومه که خیلی ذوق زده‌ام از امشب. خیلی وقت بود چیزی اینطوری مثلِ آشکارسازیِ موجِ گرانشیِ حاصل از برخوردِ دو سیاه چاله‌ با جرم‌هایی چندین برابرِ جرمِ خورشید شگفت زده‌ام نکرده بود!!!! و احساس می‌کردم که خیلی وقت بوده که با ذوق چیزی رو برای کسی تعریف نکرده بودم، مثل امشب که برای مامانم از گذر عطارد می‌گفتم و بماند که فقط داشتم حرف‌های مهمون‌های برنامه رو ترجمه می‌کردم.

مثل نوجوونی تشنه به علم شده بودم انگار. انگار دوباره جوون شده بودم :|

آهنگ‌های داریوش آذر رو خیلی خیلی دوست دارم

و صداش رو هم همینطور :)

و همه‌اش منتظرم آهنگ بعدیش بیرون بیاد :|

میگن کاری که امروز می‌تونی انجام بدی رو به فردا واگذار نکن، خب؟

منم کاری که پارسال می‌تونستم انجام بدم رو نباید به تعویق می‌انداختم. اون موقع شرایطم برای انجام اون کار بهتر بود...

ماشینو روشن کردم. مامانم نشست توی ماشین. حرکت کردیم. چند دقیقه بعد مامانم دلش خواست که یه دعوا شروع کنه. مامانم داد میزد و من سکوت کرده بودم. چند دقیقه بعدتر هردومون با صورت‌های خشمگین فقط داد می‌زدیم. یعنی یه ناظر بیرونی دو تا خانومو توی یه ماشین می‌دید که دارن سر همدیگه فریاد میزنن! وقتی داشتم پارک می‌کردم به این فکر کردم که من چطوری رسیدم اینجا؟ چطوری بدون تصادف مثلا؟ و چرا این دعواهای ما توی ماشین اینقدر پر تنش و یهوییه؟ اصلا چرا مامان من اینقدر علاقه داره که دعواهاشو توی ماشین شروع کنه؟ و چرا ما موقع داد و فریاد و دعوا توی ماشین فکر می‌کنیم هیچکس مارو نمی‌بینه؟؟؟ و من چرا همیشه بعد از فروکش کردن دعوا اینقدر بی‌مهابا گاز میدم؟ چرا بعد از دعوا هم حوصله‌ی هیچ کاری رو ندارم؟ اعم از خرید کردن،  خوردن، خوابیدن و زندگی کردن؟ چرا مامانم انگار نه انگار که دعوایی بوده، تازه ذوق خرید کردنش گل می‌کنه؟ :|


پ ن : صد بار عنوان پست رو عوض کردم :|