دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

۲۴ مطلب با موضوع «دلخوشی های کوچک زندگیِ من» ثبت شده است

پسره لباش مشکی تنش بود، خودش تنهایی با یه سینی توی دستش که توی سینی هم فقط یدونه لیوان شربت بود کنار خیابون ایستاده بود. ۹-۱۰ ساله. من با ذوق تمام وایسادم کنارش شربت بخورم و خوشحال بودم حقیقتا. وروجکِ خنده‌رو میگه میشه به ایستگاهمون کمک کنید؟ وروجکِ درونم جواب میده چه کمکی؟ اونم میگه کمک پولی ^_^  میگم وایسا بزنم بغل. میگه پول نداریم شکر بخریم برای ایستگاهمون :))

نگاه کردم دیدم مامانش اونور نشسته رو صندلی. یه دختربچه و پسرک ۱۱-۱۲ ساله‌ام با منقل اسپند دود خاموش شده‌شون ور میرن تا شاید بردارن ببرن خونه. کمک پولی(^_^) رو که بش دادم چونان آهو جست و با بپر بپر رفت پیش مامانش و شاید خوشحال از نتیجه آخرین شربت.

تا خونه صدبار تو دلم قربون ایستگاه صلواتیشون و اینکار کوچولوشون رفتم :)) عاشق این کارای بزرگونه بچه‌هام من. اعتماد به نفسشون اندازه یا دنیا بالا میره اگه فیدبک مثبت ببینن.


پ ن : میره تو دسته دلخوشی‌ها. با عنوان‌ «چایی/شربت/شیرینی/... خوردن از یه ایستگاه صلواتی کاملا بچگونه»

پ ن : توضیحات این سری پست‌ها

امروز رادیو‌ رو روشن کردم.

رادیو فرهنگ

اسم برنامه: رادیو کتاب

موضوع یکشنبه‌ها: کتاب و کودک

دلم غننننج رفت. مُردم براشون :)

دو تا مهمون داشتن، دو تا دختر ۹ و ۱۰ ساله. اومدن برامون کتاب خوندن. یه جاشم یه دختربچه دیگه برامون اخبار گفت. ضعف کردم از ذوق :))

سرچ کردم. برنامه‌شون شنبه تا پنج‌شنبه ساعت ۱۹ تا ۲۱ هست. یکشنبه‌هام موضوع کتاب و کودک. یادم باشه گوش بدم :))


پ‌ن : دلخوشیش به گوش دادن صدای بچه‌ها از تو رادیوست :)

پ‌ ن : توضیحات این سری پست‌ها

وقتی بعد از این همه ساعت کار برمیگردی خونه، هوا هنوز روشن باشه.


پ ن: اینو یه جایی خونده بودم البته و دیدم عه آره دلخوشی منم هست
پ‌ ن : توضیحات این سری پست‌ها

هیچوقت دقت نکرده بودم ولی واقعا یکی از دلخوشی‌های کوچک زندگی من اینه که طرح زوج و فرد از درب منازل یا حتی شدیدتر از اون اعمال بشه، حالا به هر دلیلی... انقده خوش می‌گذره ترافیک سبک :))


مثلا همین امروز (که نمی‌دونم طرح زود و فرد بود یا نه، ولی خیابونا طرح بودنو نشون می‌دادن) دیر از خواب بیدار شدم، با آرامش هر روزه ولی با آرامش درونی آماده شدم. حتی دیر هم از خونه بیرون زدم. و سوار اتوبوس شدم، و وقتی دیدم راننده این اتوبوسه همونیه که همیشه مثل لاک‌پشت میره و اتوبوسهای پشت سریمون ازمون سبقت می‌گیرن٬ با خونسردی پیاده شدم. تاکسی سوار شدم و زودتر از همیشه رسیدم به مقصد!!!


پ‌ ن : توضیحات این سری پست‌ها


این فلانِ(!) «هر روز یک کتاب رایگان» فیدیبو دوباره راه‌اندازی شد... یوهوهوووووو :)

الحق و والانصاف یکی از «دلخوشی‌های کوچک زندگی من»، که جدید هم هست، وقتاییه که فیدیبو کتابای خوب رو جز فلانِ «هر روز یک کتاب رایگان» می‌ذاره.


پ‌ ن : توضیحات این سری پست‌ها

و در ادامه ی پست قبل و فرمتش که چقد خوشم اومد ازش... یادم افتاد که من چقد خوشحال و راضی ام از رابطه ای که بین من و برادرمه... که ارزش داشت اون همه دعوا و کتک کاری تو بچگی... و ارزش داشت اون همه فحش دادن تو دوره نوجوونی... و اون همه تنفر داشتن ازش... و نمیدونم احتمالا اون هم از من... و چقدر خوب که تهش این شد... و من عاشق این رابطه ی خواهر برادری مبتنی بر درک متقابل و این حرفامونم... که تو این خونه فقط خودمونیم که زبون همو میفهمیم... و خدایا این رابطه رو حفظ کن خواهشا... و من بش گند نمیزنم، اونم نمیزنه و تو هم نذار دستان پشت پرده ی مادر و پدرم گند بزنن بش... و چقد این دستان پشت پرده حسودن... و خدایا دست پشت پرده ی بعدی حسود نباشه خواهشا... و من طاقت ندارم... و اتفاقا ما از اون کثافتای سیاست بازش نیستیم... که الکی داداش و آبجی بلغور کنیم جلو بقیه و پشت سر هم بد بگیم... اصلا ما قربون صدقه هم نمیریم... و همین چند شب پیش موهای منو گرفته بود، داشت عینهو دم اسب میکشید و داشتیم تبادل علاقه ی خواهر برادری میکردیم... و دیوونه هم نیستیم... و منم دلم میخواست این کارو با ریشش بکنم... ولی چندشم شد... و اون عبارت "کثافت سیاست باز" از جمله عباراتی بود که من دلم میخواست یه بار تو عمرم ازش استفاده کنم...  و این اولین بار بود... و خب آدمای سیاست باز(که اصلا نمیدونم درسته سیاست باز یا سیاست دار یا هرچی؟) خیلی کثافتن... و همه ی رفتاراشون و همه ی دوست داشتن و نداشتناشون به خاطر منافع خودشونه... و خیلی ریاکارن... و اصلا برادر جونم بیا خون خودمونو کثیف نکنیم... و خاک به سرم ساعت 1 شد... برم به کارام برسم که دم مرگمه... :|

یکی از عادت های خصوصی و شخصی جدیدم این شده که وقتی به خاطر فلان کار از خونه بیرون میرم، یه چیز سیاه میخرم... و توی کیفم جاسازیش میکنم... و همش حواسم بش هست کسی نفهمه... و توی خونه به صورت جیره بندی شده مصرفش میکنم... یعنی هی چایی میریزم و میام توی اتاقم و یه جیره میندازم بالا... و چقد با چایی حال میده... و بعدم خیلی تاثیرات زیادی در خلق و خوم میذاره... و کلا بش عادت کردم... و نمیتونم یه روز بدون حداقل دو جیره زنده بمونم... و برای سلامتیم هم ضرر داره... و چونکه قراره فردا باز برم بخرم، امشب مهمونی گرفتم واسه خودم... و هرچی خلوصش بیشتر، بهتر و مرغوبتر... و چقد لوس و بی مزه ام... و چقد بی نمکم... و همین!

بعد از یه عمر انتظار، بالاخره اون لحظه رسید که من روزه باشم و حواسم نباشه و یه چیزی (خیار) بردارم و گاز بزنم تا بخورم. بله این لحظه رسید. یه عمر انتظار کشیدم واسه این لحظه ولی خب یهو حواسم که جمع نبود جمع شد و قورتش ندادم :(

فکر کنم آه برادرم گرفته بود منو که اینجوری شد. آخه یه بار این لحظه و این اتفاق داشت براش پیش می‌اومد که من ناخودآگاه​ و ناخواسته بش گفتم که روزه‌اس. فکر کنم اون لحظه بوده که یه آه کشیده و این آه​ِ بیچاره تا الآن پشت سر من حرکت کرده تا بعد از چند سال سرگردانی بالاخره بر سرم نازل شده و وظیفش رو انجام داده.

البته قبلا برای برادرم چندین بار اینطور شده بود و روزه بود و خورده بود یا نوشیده بود و هنوز حواسش نبود که روزه‌اس... ولی خب آهه دیگه یهو می‌بینی دامانتو می‌گیره.


پ‌ ن : توضیحات این سری پست‌ها


یه پست طولانی به همراه جزئیات نوشته بودم و تصمیم داشتم جزئیاتش رو بیشتر کنم! بعد از دو بار خوندنش با خودم فکر کردم و به خودم گفتم که چرا یه نفر باید ماجرای علاقه این چند وقت من به فلاسک خونه‌مون رو بدونه؟ یا ماجرای سس مایونز رو؟

پاکش کردم. ولی دلم خواست حداقل اینو بگم که من باید خدا رو شکر کنم و شکر هم می‌کنم بابت مامانی که خیلی ساده می‌تونه با فراهم کردن خوشمزه‌جات مورد علاقه‌ی اطرافیانش اون‌ها رو خوشحال کنه. همین‌قدر ساده ولی بی‌نهایت عمیق.

محبتی که میشه خوردش، میشه گازش زد، میشه نوشیدش!

و اینقدر ملموس و واضحه که بعضی وقت‌ها بخش حسادت وجودم رو قلقلک داده تا به خودم بگم که چرا مزه‌ی این غذا باید متعلق به یکی دیگه باشه؟ چرا مدتیه که همه‌اش داریم غذای مخصوص دیگرانو می‌خوریم؟ و بعضی وقت‌ها برام این سوال ایجاد شده که چرا چند وقته مامانم غذاهایی که مزه‌شون متعلق به منه رو درست نکرده؟

و در آخر فقط یک نفر توی این دنیاس که هیچوقت نتونست مزه‌ی این محبت‌ها رو درست همون لحظه‌ای که داشت می‌خوردشون، می‌جویدشون، می‌بلعیدشون و یا می‌نوشیدشون رو بفهمه. انگار که اصلا گیرنده چشایی مربوط به محبت رو نداره. زبونش فقط میتونه مزه‌های معمولی شیرینی و شوری و تلخی و ترشی رو حتی به سختی بچشه! :|


پ‌ ن : و همیشه این انرژی بی‌پایان مامانم تعجب‌آور بوده.

پ ن : امروز همه‌ی مزه‌ها متعلق به من بود :)

پ ن : تیکه کلام وبلاگیم این شده «به خودم گفتم»! چقدر ترسناک می‌تونه باشه!!!

پ ن : این پست هم میره توی دسته دلخوشی‌ها ^_^


موجود بودن خوردنی یا آشامیدنی‌های کافئین‌دار و موجود بودن امکان مصرف آنها


پ‌ ن : توضیحات این سری پست‌ها



آشپزی کردن :))


فارغ از ماحصل غذا! (از نظر خوشمزه یا بدمزه بودن، سوخته بودن یا نسوخته بودن، شور بودن یا بی نمک بودن و ...)


پ ن : دلخوشی‌هام داشتن از یادم می‌رفتن :(


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



وقتی یه نفر از رانندگیم تعریف کنه


منظورم از این تعریف کردن‌های الکی نیست! از اونا که وقتی به مامانم میگم نترسه، الکی ازم تعریف می‌کنه تا بگه نترسیده رو نمیگم. یا از اون تعریف کردن‌ها که مادربزرگم وقتی داره پشت سر هم ذکر میگه و صدقه می‌اندازه که مبادا تصادف بکنم رو هم نمیگم:| همچنین از اونا که بابام وقتی یه مهمون رو سوار کردیم و میخواد ترس مهمون‌ها رو از بین ببره رو هم نمیگم :| (ترس این دوستان ساختگیه! یعنی اتفاق خارجی ترسناکی وجود نداره، اونا از اتفاقی می‌ترسن که خودشون تصورش میکنن و بش پر و بال میدن و احتمال رخ دادنش کمه و یا احتمال رخ دادنش به همون میزانیه که توی موقعیت‌های دیگه ممکنه رخ بده، موقعیت‌هایی که اتفاقا توشون اصلا نمی‌ترسن مثل موقعیت رانندگی افراد میانسال و بعد از آن!!!)


تعریف کردن واقعی منظورمه. از اونا که فقط و فقط یه نفر بلده :)


پ ن : من از اون دخترهایی هستم که اگه ببینن یکی داره پشت فرمون به جنسیتشون نگاه می‌کنه و پشت سر هم برچسب بشون میزنه زود عصبانی میشن. از اون دخترها که بعضی وقت‌ها کارایی می‌کنن تا به بقیه ثابت کنن این فکراشون درباره رانندگی خانوما الکیه و در عین حال خیلی هم زشته :/


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



لاک زدن


همینقدر ساده، همینقدر کوچیک، ولی بی نهایت انرژی‌ زا!


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



خیلی اتفاقی پیدا کردن یه وبلاگ خوب!


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها


تماشا کردن فیلم توی تاریکی اتاق و نیمه شب یا بامداد!!


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



پیدا کردن نکات بامزه توی عکس‌های قدیمی


پ ن : یعنی مثلا وقتی چند نفری که حالا یا خانواده هستین یا فامیل و نشستین دارین عکسای آلبوم‌های قدیمی‌تون رو مرور می‌کنین، با دقت کردن توی چندتا عکس چیزایی رو ببینین که توی این همه سال ندیدین(!) و واقعا چیزایی هست که ما این همه سال با دیدن عکس‌ها ندیدیمشون و بشون دقت نکردیم و حالا با پیدا کردنشون قاه قاه میخندیم!

که البته این خندیدن، مسخره کردن نیست... ما به خودمون میخندیم...


پ ن : عکسهای بچگی من و برادرم پر از این سوژه‌هاست!


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



وقتی بیرون از خونه ام و به دستمال کاغذی احتیاج پیدا میکنم، بعد از گشتن کیف و جیب‌ها  توی کیفم یا جیبم دستمال پیدا کنم.

خوشحالتر میشم که اگه پیدا نکردم، اطرافم مکانی برای خرید باشه! 


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



دانلود فیلم با اینترنت رایگان


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



مامانم برام حلوا درست کنه

پ ن : توضیحات این سری پست‌ها


هوای تازه

هوای بارونیِ تازه

هوای برفیِ تازه

هوای مه گرفته‌ی تازه

هوای طوفانی(!) تازه

و همینطور هوای بورانی تازه :)

و اینکه بتونی بری توی اون هوا و نفس عمیق بکشی.

تازه بودن مهمه!

لمسش هم مهمه نه فقط تماشا کردن!


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها