دست ها

دست هایی که حرف می زنند

دست ها

دست هایی که حرف می زنند

دست ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من البته نه به وسیله ی دهان بلکه به وسیله ی دست هایی که تایپ میکنند!

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲۵ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

این روزها وقتی یه چیزی باعث میشه یاد گذشته بیوفتم، دو قطره اشک میریزم و بعد تلاش و تلاش و تلاش واسه اینکه سعی نکنم به گذشته فکر کنم. سعی نکنم چیزی یادم بیاد از اون روزای خاک خورده. و می‌دونم بیهوده‌ترین کار تلاش برای فکر نکردن به گذشته‌اس!

چون من در اون لحظه ممکنه بتونم ذهنمو منحرف کنم و بیخیال فکر کردن به گذشته بشم ولی مطمئنا ذهنم بیخیال نمیشه و بیشتر و بیشتر میگرده دنبال نشونه‌هایی که منو یاد گذشته بندازن و باعث بشن من دوباره توی این چرخه بیوفتم :|

پرت شده بودم به ۷-۸ سال پیش، حتی بیشتر، ۹-۱۰ سال پیش


پ ن : شاید این پست موقت باشه.


وقتی یه نفر از رانندگیم تعریف کنه


منظورم از این تعریف کردن‌های الکی نیست! از اونا که وقتی به مامانم میگم نترسه، الکی ازم تعریف می‌کنه تا بگه نترسیده رو نمیگم. یا از اون تعریف کردن‌ها که مادربزرگم وقتی داره پشت سر هم ذکر میگه و صدقه می‌اندازه که مبادا تصادف بکنم رو هم نمیگم:| همچنین از اونا که بابام وقتی یه مهمون رو سوار کردیم و میخواد ترس مهمون‌ها رو از بین ببره رو هم نمیگم :| (ترس این دوستان ساختگیه! یعنی اتفاق خارجی ترسناکی وجود نداره، اونا از اتفاقی می‌ترسن که خودشون تصورش میکنن و بش پر و بال میدن و احتمال رخ دادنش کمه و یا احتمال رخ دادنش به همون میزانیه که توی موقعیت‌های دیگه ممکنه رخ بده، موقعیت‌هایی که اتفاقا توشون اصلا نمی‌ترسن مثل موقعیت رانندگی افراد میانسال و بعد از آن!!!)


تعریف کردن واقعی منظورمه. از اونا که فقط و فقط یه نفر بلده :)


پ ن : من از اون دخترهایی هستم که اگه ببینن یکی داره پشت فرمون به جنسیتشون نگاه می‌کنه و پشت سر هم برچسب بشون میزنه زود عصبانی میشن. از اون دخترها که بعضی وقت‌ها کارایی می‌کنن تا به بقیه ثابت کنن این فکراشون درباره رانندگی خانوما الکیه و در عین حال خیلی هم زشته :/


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



لاک زدن


همینقدر ساده، همینقدر کوچیک، ولی بی نهایت انرژی‌ زا!


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها


با سر و صدای اهل خونه از خواب بیدار میشی. به خودت میگی من نباید بیدار می‌شدم، من نباید با سر و صدای کسی از خواب بیدار می‌شدم!

به زور سعی می‌کنی دوباره بخوابی. سرت رو بیشتر فرو می‌کنی توی بالشت. پتو رو محکم‌تر می‌پیچونی به خودت. چشماتو محکم تر می‌بندی و به زور به خوابی که قبل از این می‌دیدی فکر می‌کنی و سعی می‌کنی تصور کنی که به خواب رفتی!

ولی بعد از همه‌ی این‌ها تو می‌مونی و سردردی که به زور می‌خواد خودش رو به تو تحمیل کنه!

به این میگن لجبازی با خود، به وسیله‌ی محرک بیرونی!!!!


فقط یه سوال ذهنمو درگیر کرده.

اینکه فوت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی می‌تونه زمانه رو به زمانه‌ی قبل از فوت ایشون و زمانه‌ی بعد از فوت ایشون تقسیم کنه؟

همین‌قدر پررنگ؟


خیلی اتفاقی پیدا کردن یه وبلاگ خوب!


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها

نباید از دیگران توقع داشته باشم که منو با اون متری که دوست ندارم متر نکنن و با اون عینک به من نگاه نکنن، تا زمانی که خودم دنیا رو با همون متری متر می‌کنم (یا متر می‌کردم) که اونا الان دارن ازش استفاده می‌کنن !!!


پ ن : امیدوارم ساختار جمله درست بوده باشه!!!


تماشا کردن فیلم توی تاریکی اتاق و نیمه شب یا بامداد!!


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



پیدا کردن نکات بامزه توی عکس‌های قدیمی


پ ن : یعنی مثلا وقتی چند نفری که حالا یا خانواده هستین یا فامیل و نشستین دارین عکسای آلبوم‌های قدیمی‌تون رو مرور می‌کنین، با دقت کردن توی چندتا عکس چیزایی رو ببینین که توی این همه سال ندیدین(!) و واقعا چیزایی هست که ما این همه سال با دیدن عکس‌ها ندیدیمشون و بشون دقت نکردیم و حالا با پیدا کردنشون قاه قاه میخندیم!

که البته این خندیدن، مسخره کردن نیست... ما به خودمون میخندیم...


پ ن : عکسهای بچگی من و برادرم پر از این سوژه‌هاست!


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



این پست شاید، شااااید، دقت کنید شااااید خطر لو دادن داستان فیلم رو داشته باشه. پس اگه به من اعتماد ندارید، ادامه رو نخونید...



وقتی بیرون از خونه ام و به دستمال کاغذی احتیاج پیدا میکنم، بعد از گشتن کیف و جیب‌ها  توی کیفم یا جیبم دستمال پیدا کنم.

خوشحالتر میشم که اگه پیدا نکردم، اطرافم مکانی برای خرید باشه! 


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها


ناراحت و عصبانیم از دست یه نفر

به خاطر اینکه کاملا نفهمیده و نسنجیده، تعارف تیکه پاره می‌کنه و بابت این تعارف تیکه پاره کردنش این دهن منه که باید چیز شه :|

آبروی من هم هر چقدر که کم بود پیش اون افراد، الان دیگه نیست و نابود شد به خاطر این آدم :|


پ ن : اینجا نوشتم شاید دلم خنک شه، چون متاسفانه اصلا ذره‌ای از عصبانیت یا ناراحتیم رو به این آدم ابراز نکردم ⁦⁦>:( 


دانلود فیلم با اینترنت رایگان


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها



کمال گرایی زندگی آدم رو نابود میکنه

و تجربه‌اش تلخه

و من اگه بخوام یه روز مفید باشم، می‌تونم کمال‌گرایی رو هیچوقت وارد زندگی فرزندم نکنم، هیچوقت...



مامانم برام حلوا درست کنه

پ ن : توضیحات این سری پست‌ها

دیروز برای کاری رفته بودم بیرون، قرار بود خوش بگذره ولی خودم کوفتش کردم به خودم!

هوا عالی، محله ای که می‌رفتم عالی و دوست داشتنی و برنامه ای که برای خودم ریخته بودم عالی‌تر، ولی خب من هم در کوفت نمودن عالی هستم.

واقعا هوای بارونی (یا بهتره بگم پس از بارونی) چه احساس دوگانه ای به آدم میده، شاید هم چندگانه! من دیروز دو بعدش رو تجربه کردم، یکی حس سرزندگی و دومی غم پاییزی!!

برنامه ریخته بودم برم کتابفروشی که هم کتاب بخرم و هم جینگولی جات! یه لیست بلند بالا هم تهیه کرده بودم و حتی اولویت بندی هم کرده بودمشون تا هدفمند خرید کنم و بین قفسه ها سردرگم نشم. در واقع خودم رو می‌شناختم که اگه بی برنامه برم قطعا چیزی نمی‌خرم! خلاصه شاد و شنگول توی اون هوا رفتم کتابفروشی و رفتم سمت قفسه ها تا کتاب‌هام رو پیدا کنم که یکی از فروشنده های اونجا اومدن کمکی بکنن و ... .

اصلا بذارید وارد جزییات نشم.

آخرش من طوری از کتابفروشی بیرون اومدم که فقط و فقط یه دونه(!) کتاب خریده بودم که حقیقتا وقتی جلدشو دیدم خیلی توی ذوقم خورده بود ولی خریده بودمش و هیچ گونه جینگولی جاتی هم نخریده بودم و داشتم به خودم لعنت می‌فرستادم. توی راه برگشت هم بعد دوم از احساسی که هوای بارونی یا پس از بارونی به آدم میده یعنی غم پاییزی رو تجربه کردم :|

الانم کتاب هنوز توی کیفمه و دارم به این فکر می کنم که من کی و کجا اسم این کتاب رو شنیدم و چرا مشتاق خریدنش شدم؟ 

:(


هوای تازه

هوای بارونیِ تازه

هوای برفیِ تازه

هوای مه گرفته‌ی تازه

هوای طوفانی(!) تازه

و همینطور هوای بورانی تازه :)

و اینکه بتونی بری توی اون هوا و نفس عمیق بکشی.

تازه بودن مهمه!

لمسش هم مهمه نه فقط تماشا کردن!


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها


۱ . جدیدا فهمیدم که از پنجشنبه ها و جمعه ها متنفرم، از جمعه بیشتر.
۲ . یه ترم بود که شنبه هامو خالی کرده بودم و رسما به خودم تعطیلی داده بودم، خیلی چسبید. بی نهایت چسبید! دلیلشم این بود که شنبه فقط برای من تعطیل بود! یعنی روز تعطیلت رو بتونی خلوت کنی و مثل بقیه مردم تب و تاب اول هفته رو نداشته باشی. جالبی اون ترم هم اینجا بود که اوایل فکر میکردم که توی اون ترم شاید یکشنبه جای شنبه رو بگیره، یعنی یکشنبه برای من حس اول هفته رو تداعی کنه. ولی اینطور نبود! یکشنبه خود یکشنبه بود! با حس یکشنبه... نه تب و تاب شنبه رو داشت و نه انرژی شنبه رو... یکشنبه به همون میزان اصالت یکشنبه بودنش یکشنبه بود! همونقدری کسالت آور(!) و خسته کننده بود که قبل از اون یکشنبه هام اونطور بودن!
۳ . یک و دو ترکیب شود.
۴ . سا زما ن سنج‍_ش حالش خوبه؟ نگرانشم.
۵ .‌‌ فرآیند قهر و آشتی توی خونه‌ی ما خیلی مسخره‌است! خیلیییی!!! مخصوصا فرآیند آشتی کردن :|
۶ . از ا خب‍ ار بی‍ ست و س‍ ی هم متنفرم و ایضا حسی‍ نی با ی :|
۷ .‌‌ شبکه پنج (تهران) پنجشنبه ها، شب(!)، سریال پاورچینو پخش میکنه. و من پنجشنبه ها، شب، پرت میشم به سال های ۸۰ و ۸۱ 
:)(/|
۸ . آدم های بیشعوری که به بیشعوری‌شون افتخار میکنن، خیلی خطرناکن. حتی‌الامکان دوری بگزینید از این جور آدما :|

زن‌عموم (از مادرم سنشون بیشتره) توی اینستاگرام ریکوئست دادن به من!

مامانم هم امروز میپرسید این اینستاگرام چیه و چجوریه و اینا؟

از این به بعد احتمالا وارد فاز جدیدی از حضور مجازی می شوم!


سمبوسه ی مونده که توی یخچال مونده (!) رو روش سس کچاپ تند بزنی و نوش جان کنی.

اگه برای صبحانه بخوری که دیگه محشره.


پ ن : دو خط بالا ایضا برای پیتزای خونگی


پ ن : توضیحات این سری پست‌ها