دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

وقتی یه نفر ازم می‌پرسه «حوصلت سر نمیره؟» الکی میگم «آره سر میره»

ولی در واقع دیگه حوصله‌‌ای نمونده که بخواد سر بره.

دختر عموم از ترسش صحبت می‌کرد، و من از تصور اینکه ترسم تا آخر عمر همراهم باشه وحشت کرده بودم. ترس مشترک بین هر دوی ما!


پ‌ن : پست سهمیه‌ی دیروز رو یادم رفت بنویسم و بگذارم. باید از خودم معذرت‌خواهی کنم. یعنی خودم معذرت‌ خواهیم رو می‌پذیره و من رو می‌بخشه؟ :|

من شیفته‌ی انتخاب کردنم. شیفته‌ی تصمیم‌ گیری برای خودمم.

از اینکه انتخاب کننده یا تصمیم گیرنده نباشم متنفرم.

و برای رسیدن به این حق، حق تصمیم گیری برای خودم، تا ته همه چیز رفتم!

و این وحشتناکه! 

حداقل برای من وحشتناک بود...


یه مدته که فیلم دانلود می‌کنم و با گوشی(!) می‌بینم. فیلم‌ها هم ترجیحا فارسی هستن. و از اونجایی که فیلم‌های فارسی چند سال اخیر رو اگه آدم قانونی دانلود نکنه عذاب وجدان می‌گیره و از طرفی انقدر عالی نیستن که ارزش قانونی دانلود کردن رو داشته باشن، از خیر فیلم‌های جدید گذشتم و رفتم شاهکارهای قدیم رو با خیال راحت و با وجدانی آسوده دانلود می‌کنم و تماشا می‌کنم.

خلاصه دیروز نوبت به فیلم هامون رسیده بود، یادمه خیلی از هنرمندها می‌گفتن فیلم مورد علاقشون هامونه و یا با هامون به سینما علاقه پیدا کردن.

فیلمو دیدم و راستشو بگم اصن هیچی نفهمیدم!!!

یعنی دیگه وسطاش احساس خنگی بهم دست داده بود، اصن نمی‌فهمیدم چه پیامی رو قراره برسونه یا اصلا من قراره از کجای فیلم لذت ببرم؟ یعنی یه احساس خنگولانه‌ی معلق‌وارانه داشتم. معلق بودن بین خنگ بودن یا نبودن! 

ولی خب اون تیکه‌ی(صحنه؟)(سکانس؟) معروف رو هم دیدم که خسرو شکیبایی میگه :«این زن سهم منه، حق منه، عشق منه، من طلاق نمیدم» و اونجا شاید یه کم لذت بردم چون بالاخره منم داشتم یه تیکه‌ی معروف از یه فیلم معروفو می‌دیدم :))))


+ ایشالا هر وقت سواد فیلم‌بینیم(!) بیشتر شد برمی‌گردم به دوباره دیدن هامون.

+ فیلم چهارشنبه‌سوریِ اصغر فرهادی رو هم دیدم، خییییلییییی خوب بود مخصوصا بازی هدیه تهرانی  :)

یعنی پیشنهاد می‌کنم چهارشنبه‌سوری رو.

+ دیگه امممم فیلم مزخرف هم این لا به لا دیدم :|

حال بچه محصلی رو دارم که مشق‌هاش رو ننوشته و حالا که وقت خوابه، یادش افتاده مشقی داشته!

مشق‌هاش رو هم بلد نیست انجام بده!!!

فکر کنم دیگه وقتشه که منم برای خودم آستین بالا بزنم و دنبال یه دختر خوشگل بگردم و به قولی زن بستونم. تازه مشکل سربازی هم ندارم. آخه به طور مادرزاد معافم از سربازی، چون دخترم!

این روزا هر پسری زن می‌گیره مامان من چنان میشینه منو درباره ازدواج نصیحت می‌کنه که احساس می‌کنم مامانم چنین تصویری از من تو ذهنش داره که انگار من یه پسر مجرد در شرایط ازدواجم که مامانم پنج شش تا دختر برام نشون کرده و من خودمو لوس می‌کنم و می‌گم زن نمی‌خوام و برای همینم منو نصیحت می‌کنه بلکه بالاخره از خر شیطون پایین بیام و برای مامانم عروس بیارم :|

ولی اگه پسر بودم یه دختر خیلی خوب در نظر داشتم :دی

بعضی از آدما هستن که عاشق اینن که منت بذارن روی سر دیگران!!! یعنی می‌میرن واسه این کار. لذت محض می‌برن. براش برنامه‌ریزی می‌کنن. برای خودشون چک لیست درست می‌کنن! خلاصه دنیایی دارت با این علاقشون. معمولا هم خیلی حرفه‌ای هستن و مثلا برای هر آدمی چندتا موقعیت منت گذاری توی آستینشون دارن، یعنی یه جاهایی توی گذشته یه لطفی کردن به اون آدم و اون لطف رو مستقیما توی چک لیست منت گذاریشون برای اون آدم نوشتن. بعضاً دیده شده کارهایی نه حتی از سر لطف بلکه از سر وظیفه رو هم تبدیل به یه موقعیت ناب و درجه یک منت گذاری می‌کنن.(که این دسته از افراد یا خیلی تازه کارن یا خیلی پوست کلفت)

خلاصه اعجوبه‌هایی هستن این آدما. محاله با کسی آشناییت داشته باشن و حداقل یه موقعیت منت گذاری برای اون آدم توی لیست عزیزشون نداشته باشن. البته هرچی رابطه با این افراد نزدیک‌تر باشه، برای محکم کاری هم که شده، موارد منت نهادن رو افزایش میدن. اینا رو که گفتم یه وقت فکر نشه که این آدما فقط منت ذخیره می‌کنن! اتفاقا فوق‌العاده توی استفاده از منت‌هاشون دست و دلبازن. اصلا هر چقدر موقعیت منت گذاری تازه‌تر، جذاب‌تر. و البته که هر چقدر کهنه‌تر، سوزاننده‌تر! این دیگه بستگی به میزان صبرشون داره که چقدر حاضرن برای رو کردن موقعیت منت گذاریشون صبر کنن. یا موقیعتی که الان پیش اومده تا بتونن منت کارهای گذشته رو روی سر طرف مقابل بذارن، چقدر ارزش داره که از کهنه‌تر کردن منت مورد نظر دست بردارن و مطرحش کنن.

بعضی‌هاشون اینقدر در این کار خبره شدن که کلاس درس می‌ذارن برای بقیه. اگه کسی که روش زوم کردن تا تجربیاتشون رو در اختیارش بذارن تمایلی به یادگیری و شاگردی کردن در محضرشون رو از خودش نشون بده که دیگه عالیه ولی اگه اون آدم علاقه‌ای نشون نده، درسته که یه شاگرد رو از دست دادن، ولی این دلیل نمیشه که این موقیعت برای منت گذاشتن سر اون فرد رو از دست بدن. اینجا دیگه طرفشون رو ناک‌اوت می‌کنن تا حداقل دلشون خنک بشه.

اطرافیان اینجور افراد هم معمولا اگه چند بار نیش خورده باشن از طرف این اشخاص، دیگه از اون به بعد به راحتی دم به تله نمیدن و اجازه نمیدن هیچ‌گونه لطفی از طرف این آدما دریافت کنن. حتی اگه در حال مرگ هم باشن هیچ وقت از این دسته افرادِ منت گذارنده درخواست کمک نمی‌کنن.

خلاصه خوبه که آدم قبل از مورد منت گذاری واقع شدن کمی آگاه باشه :|||

امشب به یاد این پست افتادم‌.

خودم دقیقا همین کارو کردم البته با این تفاوت که مورد تعارف قرار گرفتم و رد نکردم.

و الآن باید با گروهی از دوستان بیرون برم. در صورتیکه یکی دوساله ندیدمشون و حتی احوالپرسی‌ای هم به طور مجازی باهاشون نداشتم و اصن من خیلی بی ربطم به اون اکیپ... 

رودرباستی عجیب و بدیه و بدتر اینکه خجالت هم میکشم نرم و حتی ممکنه خانواده هم موافق نباشن برم! و باز خجالت میکشم که برم!!

پوووف...

و بدترتر اینکه نمی‌دونم توی این گروه من چه طور باید حرف بزنم حتی!! و اصلا چی باید بگم!! و خدایا خودت یه جوری کنسلش کن یا بچه‌هایی که پایه هستن برن رو کم کن تعدادشونو‌ چون من واقعا بهونه‌ای برای نرفتن ندارم!!

با خودم قرار گذاشته بودم هر روز پست بذارم و حالا بخش تنبلانه‌ی وجودم پشیمونه :دی

ماه رمضون قراره برنامه خوابمو عوض کنم مثل همیشه و مثل خیلیا، یعنی از اذان صبح بخوابیم تا اذان ظهر!! و از اذان ظهر هم تا اذان صبح بیدار :)) ولی خب امسال سرگرمی‌ای برای بیدار موندن ندارم :(

این الآن به عنوان پست قبوله؟ :دی

یک . می‌خوام یه قرار دیگه با خودم بذارم، اینکه هر روز یه پست بذارم. حتی اگه شده یه جمله!

دو . به مناسبت خرید هندزفری جدید رفتم یه عالمه آهنگ دانلود کردم.

سه . امشب حس یه گوسفندو داشتم که با پای خودش رفته توی کشتارگاه گوسفندا و منتظر نشسته تا قصابا براش تصمیم بگیرن که زنده بمونه یا بمیره.

چهار . بالاخره ماه رمضون عزیزم رسید که متاسفانه تنها نقطه اتصال من با خداست. البته اگر هنوز هم متصل باشم... :(

پنج . امروز یه آقای روحانی‌ای توی تلویزیون درباره آمادگی برای رمضان می‌گفت. لا به لای حرفاش گفت که خدا فقط از سه گروه مایوس شده... دایم‌الخمرها، اونایی که دچار عاق والدین شدن و اونایی که قطع صله رحم کردن. دومی و سومی قابل درک بود ولی اولی رو هرچی فکر کردم نفهمیدم چرا ؟؟

شش . امیدوارم امیدوارم امیدوارم خدا از منِ سیاه و کثیف، ناامید نشده باشه ... 

هفت . سالها با تمام دنیا لج کردم و حالا احساس می‌کنم بیشتر از همه با خودم لج کردم!

دلم برای همه‌ی اونایی که خیلی وقته ندیدمشون تنگ شده. خیلی...

یه دلتنگی چند جانبه.

یه قرار با خودم گذاشته بودم قبلا، قرار گذاشته بودم که سه‌شنبه های آخر هر ماه رو به یادآوری یه سری مسایل بپردازم. قراری که توی چند پست قبل در موردش توضیح هم داده بودم. ولی سه شنبه ی آخر اردیبهشت رو یادم رفت به قرارم با خودم سپری کنم.

و شد آنچه نباید می‌شد. یعنی امروز همون تلنگری بم خورد که یادم بیاره چیزایی رو که یادم رفته بود. که اگه سه شنبه با خودم یادآوری شون میکردم امروز اینقد خوش خیال نمی بودم تا بخواد اتفاقی بیوفته که دوباره بخواد همه چیز یهو یادم بیوفته.

خلاصه من میگم اتفاق، شما بخونین طوفان کوچک!

چرا کوچک؟ چون ما از این بزرگترش رو دیدیم و دیگه بی حس شدیم نسبت به این چیزا.

در آخر هم در کمال بی تفاوتی بدون اشک و آه و ناله و مویه مسخره ترین و بی ربط ترین کار رو در اون لحظه انجام دادم و اتاقم رو جارو کشیدم و بعد رفتم مادرم رو برای خرید بردم و بعد رفتم رای دادم.

یه استرس ریزی از اینکه حالا رای من چقدر ایرانو بدبخت خواهد کرد هم دارم.

دستم هم با بخار آب داغ سوخت.

یه توصیه هم به آدما و خودم دارم، اینکه هر وقت می‌خواید فحش بدید یا توهین کنید، به فحشی که دارید می‌دید و اصولا به حرفی که دارید میزنید فکر کنید چون این حرفا از جمله حرفایی هستن که توی وجود طرف مقابل تون هک میشن و هیچ جوره قابل پس گرفتن نیستن. به هیچ طریقی. 

روراست باشیم، آدما حتی اگه بروز ندن بالاخره یه روزی توی خلوت خودشون به حرفایی که زدن فکر می‌کنن و هممممه ی آدما یه روزی از حرفایی که زدن پشیمون میشن. و اون موقع اس که میفهمن با هیچ کاری نمیشه اون حرفا رو از وجود طرف مقابلشون پاک کنن.  


پیشنهادِ فیلم بعد از چند وقت :

The Secret Life of Walter Mitty


کمدی، فانتزی، شاید درام(!) و بامزه کلا...

موزیک‌های توش رو هم دارم می‌بلعم.

مخصوصا این آهنگ :



دریافت


خب دوستش دارم، مگه چیه؟ (با لحن پسرخاله)


پ‌ ن : البته این آهنگ مال یه فیلم دیگه‌اس انگار ولی توی این فیلم هم استفاده کرده بودنش که بامزه بود و دوستش داشتم :)

اصلا من سنگ شدم، باشه، قبول دارم.

ولی اینو بدون که قبلش سنگ نبودم! هیچوقت.

تو باعث شدی من کم کم سنگ و سنگ‌تر بشم!

انگار بی‌احساس‌ترین و بی‌تفاوت‌ترین آدم دنیا شدم!

بی اینکه هیچ عکس‌العملی نشون بدم حتی نسبت به اتفاقات اطراف خودم.

اصلا من مسبب همه‌ی بدی‌های دنیا! من مسبب گند خوردن به زندگی تو! من آدم بده‌ی ماجرا!

بدونِ اینکه دیگه برام اهمیتی داشته باشه قبول می‌کنم این خزعبلات رو، پس تو هم بیا و دست از سر من بردار. دست از سرم بردار، می‌فهمی؟؟؟؟

دست از تهدید کردنم بردار، چرا نمی‌فهمی هیچ چیزی، دقیقا هیییییچ چیزی برام اهمیت نداره، پس بدون و بفهم که با تهدیدهات نه به جایی می‌رسی، نه رابطه‌ی ما گل و بلبل می‌شه!


بعدا نوشت : اینو یادم رفت اضافه کنم که منت غصه خوردن‌هات رو هم روی سرم نذار چون ظرفیت پذیرفتن منت‌های آدم‌ها توی وجودم پر شده، حوصله‌ی منت الکی رو ندارم!

از دنیا و تمام روابطی که توش وجود داره حالم به هم میخوره...

همه‌ی همه‌ی انواع روابط!!!

  • موافقین ۴ مخالفین ۱
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۲

می‌خوام یه قراری با خودم بذارم. اینجا هم می‌نویسمش تا ثبتش کنم و نتونم زیرش بزنم یا یادم بره که یه روزی چنین قراری با خودم گذاشتم.

اسم قرارم هم هست «سه‌شنبه‌های آخر ماه»!

یعنی چی؟ یعنی اینکه از این به بعد تا آخر عمرم سه‌شنبه‌ی آخر هر ماه رو باید به قراری که با خودم گذاشتم بپردازم.

قول و قراری که با خودم گذاشتم چیه؟ اسمشو میذارم قرار یادآوری! اصلا اسمشو بذارم «یادآوری سه‌شنبه‌های آخر ماه» بهتره!

یعنی چیکار می‌کنم؟ میشینم با خودم یادآوری می‌کنم چیزایی رو که هیچوقت نباید از یادم بره. یعنی یه چیزایی رو که هیچوقت توی زندگیم نباید از یادم بره رو یه جایی ثبت می‌کنم و سه‌شنبه‌های آخر ماه میشینم اونا رو برای خودم یادآوری می‌کنم. 

موارد یادآورنده هم چیزایی هستن که ظاهرا خیلی از یادم می‌رفتن و من یه جاهایی برام سوال پیش میومد که خب پس من چه مرگمه که فلان؟ ولی بعدا با یه تلنگری، اتفاقی، چیزی دوباره یادم میومده که آهااااان! فلان بوده که من یه مرگیم بوده که فلان! حالا می‌خوام اینا رو برای خودم یادآوری کنم که اولا هی بعضی وقتا سردرگم نشم و خیلی وقتا هم منتظر اتفاقی، تلنگری، چیزی نمونم!!!

چیزایی هم که قراره یادآور باشن برای من هر چیزی می‌تونن باشن ولی باید اینقدر مهم باشن که تا آخر عمرم بخوام اونا رو به خودم یادآوری کنم، تا آخر عمر! پس لیستم احتمالا بلند هم نمیشه‌.

سه‌شنبه بودنش هم برمی‌گرده به امروز که سه‌شنبه‌ی آخر ماهه! امروز که تلنگری بم خورد که یادم بیاد یه چیزایی رو و سعی کنم از یادم نرن هیچوقت... که اگه یه روز سردرگم شدم که ای بابا پس من چه مرگمه؟ بدونم این یه جواب به اون سواله!!!

آخرش هم اینکه یادآورنده‌ها هم می‌تونن خوب باشن هم بد، فرقی نمی‌کنه.


پ ن : می‌دونم که خیلی گنگ نوشتم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۳۶

تشنه‌ام شده بود. رفتم برای خودم چای ریختم و یه شکلات برداشتم و اومدم توی اتاق و نشستم پشت میز تا چایم رو بخورم. (یا بنوشم)

چندتا آهنگ هم از قبل دانلود کرده بودم و وقت نشده بود گوش بدمشون. گوشیمو آوردم که تا چای رو می‌خورم، آهنگ‌ها رو هم دونه دونه گوش بدم. ازشون خوشم اومده بود، آروم بودن. لپ‌تاپم جلوم بود گفتم بذار تا چای می‌خورم برم توی لپ‌تاپم یه گشتی بزنم.

وقتی به خودم اومدم دیدم گیر کردم روی یه آهنگ و برای بار هزارم دارم پلی‌اش می‌کنم. دیدم پوشه‌ی عکس‌های خودم جلوم بازه، عکس‌هایی که فقط از خودمه و همه رو یکجا پشت سر هم گذاشتم توی یه پوشه. دیدم صورتم خیسه. دیدم چشمام قرمزه. و شاید بار سوم یا چهارم بود که به عکس اول پوشه رسیده بودم.

همیشه فکر می‌کردم بدترین من، منِ پارساله! عکس ها رو که دیدم نظرم عوض شد. منِ دو سال پیش داشت جون می‌کند عوض شه. منِ پارسال یه کوچولو امید داشت. منِ امسال چی؟ اصلا عکسی نداشتم از منِ امسال! منِ 95! کم بودن...

من‌های قبل دیوونه بازی در می‌آوردن حتی وقتی در حال مرگ بودن. ولی این من چی؟


پ ن : اهنگ به طور احمقانه‌ای​ انگار خطاب به خودم بود!!! 

همین الآن با یکی از ترس‌های جدید زندگیم آشنا شدم...
اینکه نکنه برادر کوچکترم یه روز زودتر از من ازدواج بکنه؟ اصلا نکنه یه روز ازدواج بکنه؟ نکنه همین الآن دلش پیش یه دختر گیر کرده باشه؟ یا شاید حتی چند سال قبل‌تر؟


پ ن : اونوقت من باید چیکار کنم؟

چند وقت پیشا توی مترو بودم که یه خانوم اومد یه برگه نظرسنجی داد که پر کنم و پر کنیم. داشت اطلاعات آماری جمع می‌کرد برای پایان‌نامه‌ش. فکر کنم یه جورایی می‌خواست جو سیاسی مردم در زمان انتخابات مجلس و مجلس خبرگان که سال ۹۴ برگزار شد رو بفهمه. و مثلا بدونه به چه رسانه‌هایی بیشتر اعتماد کردیم توی اون فضا و به چه حزبی بیشتر اعتماد داشتیم و چقدر به عنوان یه شهروند ایرانی فعال بودیم تو زمینه انتخابات کشورمون. و این فعال بودن به معنی فقط و فقط رای دادن نیست، بلکه بحث با دیگران بر سر نامزدهایی که می‌خوایم بهشون رای بدیم و دنبال کردن رسانه‌های مختلف(مختلف!!) و آگاهی درباره نامزدها و غیره هست.

و من وقتی برگه هام رو پر کردم به این نتیجه رسیدم که در عرصه‌ی سیاست سیب‌زمینی ای بیش نیستم! و اصلا خجالت کشیدم برگمو بدم به اون خانومه!!! در این حد‌!!!!

انتخابات ریاست جمهوری دوره گذشته رو هم یادمه که اصلا حال و حوصله انتخابات نداشتم! الآنم راستش حال و حوصله ندارم. حس میکنم بیشتر به خاطر اینم حوصله‌ی بحث کردن با کسی درباره انتخابات رو ندارم و نداشتم چون خودم رو می‌شناسم و می‌دونم که حداقل توی این زمینه سواد کافی رو ندارم و معتقدم توی محیطِ زیادی ایزوله‌ای بودم و احتمال میره حرفای فضایی هم بزنم!!! و در ادامه‌ی سیب زمینی بودن حال بیرون اومدن از فضای مثلا ایزوله‌ام رو هم ندارم چون اصلا حال و حوصله‌ی خودم رو هم ندارم!

خلاصه اینا رو هم نگفتم که بگم افتخار می‌کنم به خودم که فلانم چون خجالت‌آوره و اینا رو هم نگفتم که بقیه بخونن و بگن وای وای ببین چقد فلانه و بعد به خودشون افتخار کنن! کلا می‌خواستم بگم از این آدمایی که بدون هیچ تحقیقی و صرفا دیدن چند تا شبکه تلویزیونی و غیر تلویزیونی و خوندن چندتا مطلب تو اینترنت، حرف الکی میزنن هم خوشم نمیاد. سیب زمینی بودن و در خفا رای دادن بهتر از چرت و پرت الکی گفتنه! والا!!!


پ ن : خواستم تا جو کشور زیادی سیاسی نشده بگم.

پ ن : شایدم دیدگاهم برمی‌گرده به ایده‌آل گرا بودنم :|

پ ن : فکر کنم یه کم بی اعصاب نوشتم!!! خلاصه ببخشید :دی