دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

عجله دارم واسه تحویل دادن یه چیزی و نمیدونم چرا همچنان وسواسم توی ایده آل تحویل دادنش دست از سرم بر نمیداره!! در عین حال که میدونم بازم ایده ال نمیشه ولی بازم قسمت کمال گرای درونم کشته منو...

بخش کمال گرای درونم با بخش وسواسی درونم دست به یکی کردن و رفتن توی یه تیم. بخش عجول و بخش منطقی درونم هم رفتن توی یه تیم! و جنگی اون تو بر پاست!!!

یکی بیاد اینا رو از هم جدا کنه، کشتن منو از بس جنگیدن!!!

همه اش هم بخش بیخیال درونم هی میخواد پا درمیونی کنه بینشون و آشتیشون بده و من هی باید برم این بیخیال خانو دست به سر کنم!!!

دیگه بیخیال رو کجای دلم بذارم؟!؟!


پ ن : حالا مامانم هم این وسط یادش افتاده خونه تکونی کنه! و به من کدبانو بودن یاد بده :|

دلم پر بود

باهاش صحبت کردم

دلم خالی شد

دقیقا همین‌قدر راحت

بعد هم یه کم دلم با چیزای مثبت پر شد


پ ن : انگار اینو یادم رفته بود منتشر کنم! مال چهار تیره، سه شب.

میشه بیدار بشم و ببینم همش خواب بوده؟

خواب که نه... کابوس!!!

میشه آدما یه روز تصمیم بگیرن که تسلیم بشن؟

میشه دیگه دلشون نخواد ادامه بدن؟

میشه بعد از تسلیم شدن دیگه با هیچ چالشی روبرو نشن؟

میشه آدما تنها نباشن؟ هیچوقت؟

میشه اگه تنهان، روزگار اینقدر تلاش نکنه بشون هرروز و هرساعت ثابت کنه تنهان؟

میشه بقیه هم تنهایی اون‌ها رو به رخشون نکشن؟

میشه آدما یه روز دلشون بخواد بمیرن؟ 

و بعد بمیرن؟

یکی از معجزات اینستاگرام اینه که وقتی یه روز نشستی گریه هاتو کردی و قطره های اشک سهمیه اون روزتو از چشما و دماغت بیرون ریختی و اخرش به خودت گفتی که خب دیگه اشکای امروزم تموم شد، یهو میتونه بت ثابت کنه که نه، خیلی بیشتر از این هم میشه اشک ریخت. 

با دیدن دوستام اون تو دلتنگ میشم . فرقی نداره حالشون خوب باشه یا نباشه ولی بد و بسیار زیاد دلتنگشون میشم. بیشتر از همه دلم واسه خودم تنگ میشه منِ اون وقتا که باشون دوست بودم!!!!

البته اگـــــــــــه دوست بوده باشیم با هم...

لقمه‌ی صبحانه فردای بابامو درست کردم و گذاشتم جای همیشگی. الآن که اومدم چراغ اتاقو خاموش کنم و بخوابم یادم افتاد فردا جمعست!

وقتی بیدار بشن و لقمه رو ببینن بم میخندن :|

دلم تنگ شده برای خودِ فعالم...

خودِ با انگیزم...

خودِ امیدوارم...

خودِ آینده سازم...

یه نفر به من بگه چطوری می‌تونم این حجم از تنفرو بالا بیارم؟ 

حالت تهوع دارم ولی نمی‌تونم بالا بیارمش!!!

می‌دونی؟ بدی ماجرا اینجاس که اون آدمایی که اذیتت می‌کنن و تو رو به مرحله سکوت رسوندن، دقیقا فکر می‌کنن این تویی که داری اذیتشون می‌کنی (با سکوتت شاید) و اونا هم مجبورن اذیتت کنن تا دیگه اذیتشون نکنی!!!

می‌فهمی؟؟؟ مجبورن... مجبوووووور!!!!


و این تویی که باید درکشون کنی و خیلی کم عقلی اگه نمی‌تونی بفهمی که مجبورن :|

قسمت سوم پادکست چارراه از سایت saboktar.com رو گوش دادم امروز و خیلی خوشم اومد...
پ ن : باید یه جایی ثبتش می‌کردم این جمله بالارو!!! 

خدایا میشه فردا صبح همه چی به خیر بگذره...

وقتی می‌دونید یه نفر به کمکتون احتیاج داره، به جای کمک کردن بش جلوی پاش سنگ نندازید، اذیتش نکنید...

اگه هم نمی‌تونید کمکی کنید، اگه ولش کنید به امان خدا خیلی بهتر از هر کار دیگه‌‌ای انجام دادنه!

همین


پ ن : مشق دیروز 

امروز یه اتفاقی افتاد...

اتفاق که نه! نمی‌دونم چطوری بگم!! بیخیال اصلا!

یعنی چی میشه؟

دیگه سِر شدم نسبت به همه چیز...

مغزم هم داره منفجر میشه...

نمی‌دونم باید بشینم عزا بگیرم یا بشینم فکر کنم و یه تصمیم درست و منطقی بگیرم یا چی؟ اصلا نمی‌تونم فکر کنم؟ نمی‌تونم تمرکز کنم. همش فرار می‌کنم.


پ ن : مشق امروز :|


می‌دونم که دارم با این هر روز پست گذاشتنم خیلی چرت و پرت میگم. ولی این چرت و پرت گفتن از هیچی نگفتن برای وضعیت الآن من بهترینه فکر کنم!!


پ ن : مشق دیروز :|

تنها برنامه‌ تلویزیونی که می‌تونم بگم پیگیرانه دنبال می‌کنم خندوانه‌اس!
خواستم از الآن بگم «فقط زینب» که بعدا حرف و حدیثی نباشه :)

پ ن : اینم مشق روز سیزدهم خرداد که یادم رفته بود!

قبلا ها از مهمون ناخونده خوشم میومد. جدای از استرس رفتن آبرو با دیدن وضع اتاقم، کلا از پدیده مهمون ناخونده خوشم میومد چون حال و هوای آدمو عوض می‌کردن. معمولا هم مهمانان ناخوانده گرامی چند روزی مهمون ما می‌موندن.

ولی از وقتی با پدیده «دخالت مردم در زندگی دیگران» و «مردم چی میگن» و «مردم می‌بینن» و هزار کوفت و زهرمار دیگه درباره مردم آشنا شدم، آشنا که نه با پوست و گوشت و استخونم لمس کردم، دیگه دل خوشی از مهمون ناخوانده ندارم. حتی اگه اون مهمون رو روزی دوست داشتم! 

آب خوردنت هم زیر ذره‌بینه...


پ ن : بقیشو حذف کردم :|

پ ن : اینم مشق پریروز

از کلمه «تنبل» متنفرم و از تمام مشتقات و مرکباتش هم متنفرم.

از خود کلمه فقط متنفرم.

و از هر عبارت و جمله‌ای که باهاش ساخته میشه هم متنفرم.

اصلا از هرچی کلمه و جمله و عبارته توی دنیا متنفرم :|


پ ن : مشق دیروز مثلا!

احساس می‌کنم پارسالو یادم رفته!

هر چیزی که مربوط به پارسال میشه انگار از یادم رفته!

انگار اصلا خاطره سازی نکردم پارسال!

می‌ترسم مثل چندسال قبل بشه که مُردم تا خاطراتشو به یاد بیارم البته چند سال هم این بین هست که به کل خاطره‌هاش درهمه و عملا خیلی‌هاش از یادم رفته.


هیچوقت نباید اینطور میشد...


پ ن : دیروز و پریروز پست ننوشتم :|