دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

به شدّت معلقم...
به شدّت...
و می‌دونی این وسط چی بده؟ اینکه آدما به جای اینکه بت کمک کنن از این حالت معلق بودن خارج بشی، بدتر احساست رو بد می‌کنن، معلق‌ترت می‌کنن، می‌ترسونن تو رو و تو معلق‌تر میشی! که اصلا حتی بشون نمی‌گی که معلقی...
در عین حال که هیچچچ انتظار مثبتی از کسی ندارم، ولی دلم می‌خواد حداقل منفی نباشن!
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۳۷

موضوع این نیست که تو آدم مخفی‌کاری هستی یا پنهان‌کاری می‌کنی یا مرموزی یا هرچی...
این کاری که تو می‌کنی اصلا هیچ کدوم از کارهای بالا نیست... تو فقط دلت نمی‌خواد یه چیزایی رو با بقیه به اشتراک بذاری. و اون چیزا می‌تونن یه سری خوراکی باشن، وسیله یا لباس باشن، لحظات خوب یا بد باشن و یا خاطرات و تجربیات باشن... هررر چیزی... حتی تمایل نداشتنت به به‌اشتراک‌گذاری خودت و حضورت با کسی.
مثلا دلیلی نداره که من خوراکی‌هایی که طعمشونو دوست دارم یا برام خاطره‌انگیزن یا هرچی رو بیام با هر کسی به اشتراک بذارم! مهم هم نیست اون آدم چقدر بم نزدیکه. چون من دوست ندارم بشینم ببینم نظر اون آدم درباره خوراکی‌ای که من بی‌نهایت طعمشو دوست دارم چیه! این کار و منتظر نشستن پای خوردن و نظر دادن اون آدم نه تنها بیهوده‌ترین کار دنیاس بلکه احمقانه‌ترینش هم هست.
چه آدمایی ارزش این ‌به‌اشتراک‌گذاشتنو دارن؟ اونایی که خیلی دوستشون داری، خیلییییی... و اینقدر دوستشون داری که اگه بگن این خوراکی بدمزه‌ترین چیزیه که تا حالا خوردن هم ناراحتت نمی‌کنه، تازه می‌شینی باشون شوخی می‌کنی... این آدما اصلا خوبیشون اینه که تو رو منتظر نمی‌ذارن، یعنی تو لحظه‌ای برای انتظار کشیدن نداری!
خیلی دارم چرت و پرت میگم، بگذریم.
وقتی رفته بودیم فروشگاه، یکی از تنقلات محبوبمو دیدم توی یه قفسه. زودی برداشتمش و انداختمش توی سبدم که بیام و طعمش رو، لحظه‌ی خوب خوردنش رو، با بقیه به اشتراک بذارم. خب برای بار صدم پشیمون شدم. یکی به خوردنش ادامه نداد، یکی گفت دوست نداره ولی از روی اجبار می‌خوره!! اون یکی هم دولپی می‌خورد و می‌گفت بددددد نیست، از این جمله‌ای که میگه متنفرم... هیچ وقت هیچ چیزی راضیش نمی‌کنه. یه چیز هرچقدر هم عالی، برای اون جایگاه «بد نبودن» رو داره.
اولی رو دوست داشتم. ناراحت شدم، ولی خب بش حق دادم، خب طعمشو دوست نداشت. دومی و سومی رو دوست نداشتم و ندارم... بماند
چرا اینا رو گفتم؟ اصلا چرا مثال به این مزخرفی و دم‌دستی رو زدم؟ آخه خوراکی؟ شکم‌پرستانه به نظر نمیاد؟ مثال خوبی بود، مرحله داشت. حالا جای خوراکی هزار چیز خوب و بد دیگه رو بذار که دلت نمی‌خواد اونو با بقیه به اشتراک بذاری.
مثل اون لباسه که خریدم و عاشقش بودم ولی حاضر نبودم جلوی هیچ‌کسی بپوشمش و وقتی تنها بودم می‌پوشیدمش.
مثل هر دفعه بستن در اتاق پشت سرم که دلم بخواد یه مدت پشت در بسته خودم و خودم تنها باشم.
مثل فیلم‌هایی که دیدم و لذت بردم ولی دوست نداشتم به کسی بگم دیدمشون.
مثل‌ تصمیم هایی که گرفتم و دلم نخواست با هیچ کس درباره‌اشون حرف بزنم.
مثل کتابایی که می‌خونم و کسی روحش هم خبر نداره.
مثل وبلاگی که دارم.
مثل آهنگ‌های فلانی و بیساری که باز کسی روحش خبر نداره من اینا رو گوش میدم.
مثل خاطراتم، تجربه‌های تلخ و شیرین و معمولی و گاه روزمره‌ام که یه دریان و با کسی به اشتراک گذاشته نشدن.
مثل غم هام
مثل شادی هام
مثل اعتقاداتم
مثل تفکراتم
مثل حتی این همه پوچ بودنم...
مثل همه چیز

بوردپاندا رو چرا فیلتر کردن!؟!؟! مگه چی توش داشت که ما ندیدیم و بد بود؟ -_-

میتونم فرض کنم اون دو سالو سربازی رفته بودم! والا!

خب عزیز من چرا خودتو دست کم میگیری؟ اصلا چرا اجازه میدی بقیه تو رو دست کم بگیرن؟ وقتی خودت خودتو دست کم میگیری، عملا این مجوزو به بقیه هم دادی تا اینطور بات رفتار کنن!

بعدم مهم اینه که تو الآن چی میخوای؟ با چی آروم میشی؟ و چی برای تو خوبه؟ و این اصلا مهم نیست که راهِ همه چیه! چهار سال سعی کردی خودتو بگنجونی توی یه راهِ همه‌گیرِ معمولی، اونم با اون حال... نتیجشو دیدی... الانم نمیگم راهت خاصه... اتفاقا اینم معمولیه... ولی برای تو خاصه! اصلا بیا اینطور فکر کن... همه چیز رو اختصاصی بدون برای خودت :)

یک . نوشتن متن ایمیل های رسمی! :|
دو . مشخص کردن تکلیف با خود و مشخص کردن اهداف زندگی خود!! :| :|
سه . تصمیم گیری برای خود و آینده ی خود!!! :| :| :|
چهار . پذیرش یک سری چیزها!!!! :| :| :| :|

خب حتما یه دلیلی داره که من صدسال یه بار میرم عکاسی واسه عکس سه در چهار و به کپی کردنش بسنده میکنم!

اینقدر بد فوتوشاپ می کنن که خجالت میکشی بگی این منم! بله همین خون آشام زیبا(!!!!) و باکیفیت(!!!!!!!!!) منظورمه :|

میدونی تنهایی به این معنی نیست که فقط کسی اطرافت نباشه... یا کنج اتاق زندگی کنی و دوستی نداشته باشی و اینا! یا مثلا وسط کویر زندگی کنی!... یا حتی مثلا دو روز خونوادت برن سفر و تو تنها باشی تو خونه و دلت بگیره...
میخوام کلمه ی «تنهایی» رو برات باز کنم... همونی که زبون ما قاصره از معنی کردنش، همون که انگلیسیش فلانه و حتی حال ندارم برم ببینم کدوم بود چون همیشه این حسو دارم که برعکس میگم!!
«تنهایی» یعنی اینکه هیچ کسی نباشه تا باهاش از اتفاقات روزمره ات صحبت کنی... اتفاقات روزمره هااااا... اگه برای اتفاقات بزرگ و مهم زندگیت هم کسی رو نداری تا اونا رو باش به اشتراک بذاری دیگه خیلی بدبختی... عمق بدبختی تو رو من میفهمم... نگران نباش...
تنهایی یعنی اینکه غریبه ها دلشون برات بسوزه و نزدیکانت اصلا نفهمنت! درک کردن که اصلا یه حالت ایده آله... منظورم من فهمیدن خالیه... همین که بگی سردمه و طرفت بفهمه سردته!
تنهایی یعنی گوشیییی نداشته باشی تا حداقل برای پنج دقیقه (فقط پنج دقیقه) بشینی براش صحبت کنی و چیزی نگه... ببین باز اینجا من منظورم فهمیدن نیستااااا.... فقط گوش کنه کافیه.... دیگه تو یه پله بالاتر دیدش نسبت به تو عوض نشه... بازم اگه یه پله بالاترو دوست داری بدونی اینه که قضاوتت نکنه... پله ی بعدی عکس العمل بد نشون ندادنه.... و پله ی اخر دوست داشتن بی قید و شرطه (که این اصلا خود بهشته)
تنهایی یعنی غریبه ها بیشتر از اشناها بهت کمک کنن.... ببین باز منظورم این نیست که توقعی برات ایجاد شه... صرفا موقعی رو میگم که چشم باز کنی و ببینی غریبه ها چققققققققققققققدر بت کمک کردن و تو چقدر غریبه بودی برای اشناهات! مثل همین پنج شنبه ی گذشته ی خودم!
تنهایی یعنی دیگه پف چشم هم بخشی از چهره ات شده باشه... که اگه یه روز چشمات پف نکرده باشه همه تعجب کنن! 
تنهایی اصلا یه مجموعه از احساساته.... لزومی هم نداره غمگین باشی.... میتونی در عین خوشبختی (در نظر دیگران) باشی ولی این تنهایی مثل خوره تمام روح و روان و انرژیتو بخوره... که البته میتونه حتی زمین گیرت هم بکنه
تنهایی... اصلا برای منم خیلی غریبه هنوز! دوست ندارم بیشتر از این توش غرق بشم.... ولی توی این عمقی که هستم دوست دارم برات داد بزنم بگم که چیز خیلی مزخرفیه... نیا طرفش... بیشتر غرق نشو... خودتو نجات بده... اما چجوری؟ نمیدونم!!!


بعدا نوشت : اینو یادم رفت بگم که تنهایی یعنی خجالت بکشی که با خدا هم صحبت کنی...

خیلی ضایع‌‌ اس وقتی یه چیزیت خراب میشه یا کهنه میشه بری دوباره همونو بخری؟

مثلا کفش آل استارت پاره شده، بری باز آل استار با دقیقا همون رنگ بخری؟

یا مانتو مشکیه‌ات کهنه شده، بری دقیقا همون مدل و همون رنگو پیدا کنی و بخری؟

یا شال مشکیه‌ات کهنه شده بری دوباره همون مدل و همون جنس و همون رنگو بخری؟

یه دیوانه ام، یه خل، یه احمق، یه کودن! اصلا هر چی کلمه‌ی بد تو این حوزه بلدی اون منم.

چرا خب؟ 

خدایا چجوری باید شکرتو به جا بیارم؟

به من بگو چجوری؟


به جای اینکه خوشحال باشم، گریه‌ام گرفته وسط خیابون... شاید باورت نشه همین الانم دارم گریه میکنم، اینقدر دوگانه!


چرا خب آخه؟ چرا؟


پ ن : دلم میخواد بشینم سیر تا پیازو بنویسم اینجا، ولی حال ندارم! اعصاب هم ندارم، چشمامم زیاد پف میکنه بعدش :|


پ ن : و در ادامه یادم رفت بگم که دلم تنگ شد بود واسه این همه احترام متقابل! خیلی وقت بود که دلم تنگ شده بود!!! خدایا حکمت اینا رو هم بگو خواهشا...


مثلا همین دوشنبه کِی بود؟ یه هفته پیش بود؟؟؟؟

امروز کلی محصول سنگی دیدم، به یاد اون تیکه سنگا بودم! کِی بود؟ دو ماه پیش؟ دو ماااااه؟؟؟

:(

یک . یه مغازه پیدا کردم وااااای وااااای! خیلی خوب بود چیزاش... خیلییییی... وای اصن دلم نمیخواست بیرون بیام! آخرشم هیچی نخریدم از بس دلم همه رو می خواست :))


دو . برای اولین بار از دست فروشای کتاب، کتاب خریدم... خیلی عالی بود. با پول یکی از کتابا سه تا کتاب دارم الان! آقای فروشنده هم همه رو خونده بودااا! خیلی راهنمایی میکرد :))

سه . تو مترو یه خانم میان سال کنارم نشسته بودن. و خب در واقع فشرده بودیم و عملا توی حلق هم بودیم. بعد خانومه یدونه آلو از کیفش بیرون آورد و شروع کردن به خوردن! هی یه گاز میزد و آلوهه رو پایین میاورد و با حوصله ی تمام می جویدش و خلاصه بگم هر ایستگاه یه گاز!!! در این حد کُند :|
خدا رو شکر ملچ ملوچی در کار نبود ولی هورت اولیه ی بعد از هر گاز وجود داشت! خلاصه بگذریم، من بر اعصاب خودم مسلط بودم و عین خیالم نبود با اینکه چندشم شده بود(!) بعد یه دختر هم سن و سال خودم روبروی ما نشسته بود و ایشونم فشرده شده بود و عملا بیشتر روبروی خانومه بود تا روبروی من و من هر دفعه قیافه این دختره رو میدیدم می مردم از خنده :))) دختره زل زده بود به خانومه و چندشش هم شده بود و قیافش یه کم تو هم رفته بود ولی بیخیال نمیشد و همچنان نگاه میکرد و همچنان قیافش در هم بود! منم هی تا چشمم به دختره میوفتاد خندم میگرفت! بعد خب تو اون حالت فشرده ای که همه توی حلق همیم یه کم سخته توجیه پیدا کردن برای خنده... منم وانمود میکردم که دارم چیز بامزه ای توی گوشیم میخونم :))) (بیشتر لبخند میزدم و خنده ی ریز درونی :دی)

چهار : چه جوریه که اینقدر سر من شلوغه؟ خودمم باور نمیکنم! فردا رو بگو... اوه اوه! چهارشنبه اوه اوه اوه اوه... نه نه فردا داغونتره :دی

پنج : دیروزم یه آقا مزاحمم شده بود! البته نمیدونم مزاحم بود یا نه! چون من همیشه با مزاحم های متشخص (در همین حد که مثل مزاحمای کوچه بازاری نیستن منظورمه) که برخورد میکنم واقعا تشخیصش برام سخته که طرف واقعا مزاحمه یا نه دلش پاکه :)))))) آقاهه ازم آدرس تاکسی ها رو پرسیده بود و منم با روی گشاده جواب داده بودم. بعد دیگه آقاهه ول کن نبود :| راننده تاکسی های محله مون هم منو میشناسن یعنی چهره ای میشناسن! دیگه نمیدونم چه جوری جیم شدم واقعا :|

شش : به اسنپ هم معتاد شدم :| دارم میرم روی گوشی مامانم نصب کنم دو سفر تخفیف دار بگیرم :| 

هفت : خاک به سرم حواسم نبود مهمونم داریم، کی میره اتاقو مرتب کنه؟ :دی

هشت : دوباره برگشتم به چرت و پرت نویسی :)

داشتم مقنعه‌ام رو سرم می‌کردم و یک آن این سوال از ذهنم رد شد که خط چشم هم بکشم یا نه؟ اصلا آرایش کنم؟* بعد به خودم جواب دادم که چرا؟ دلیل آرایش کردنت چیه؟ که چیو نشون بدی؟ و چندتا چیز خصوصی دیگه...

و خب آخرش با خیالی آسوده (!) و خوشحال و شاد و خندان، مثل همیشه با صورتی خالی از هیچ چیز، با یه رژ همرنگ لبم که دو سه بار روش دستمال گذاشته بودم، از خونه خارج شدم. و خب وقتی قبلش خودم رو توی آینه دیدم عمیقا احساس خوبی نسبت به خودم داشتم. و همینطور به چهره‌ام. با اینکه خالیِ خالی بود ولی من دوستش داشتم و خب راستش رو بگم به نظر خودم زیبا هم به نظر می‌رسیدم. چرا که نه؟ من که چهره‌ی زشتی ندارم. و خب هیچ کس چهره‌ی زشتی نداره. 

حالا همه‌ی این‌ها یه وجه دیگه هم می‌تونست داشته باشه. مثلا وقتی این سوال برام پیش اومد که خط چشم بکشم یا نه؟ من به خودم جواب بدم که ول کن حوصله ندارم! و باز با همون چهره از خونه خارج بشم ولی چه احساسی پشتش بود؟ مسلما هیچ کدوم از موارد بالا! و البته که خیلی وقت‌ها همچین جوابی میدم و خب مسلمه که حسی هم که به خودم دارم خوب نخواهد بود.

بعد یاد وقت‌هایی افتادم که آرایش می‌کنم واسه مهمونی‌ای عروسی‌ای چیزی! من اون وقت‌ها خوشحالم؟ هم آره هم نه. وقتی مطابق با معیارهای خودم آرایش می‌کنم خوشحالم، یعنی وقتی خودم رو توی آینه می‌بینم حس خوبی نسبت به خودم دارم. ولی وقتی معیار آرایشم مشخص نیست یا نمی‌دونم که دارم چیکار می‌کنم و هر کسی یه نظری میده که اینجاشو صاف کن اونجاشو کج کن اینجاشو پررنگ کن اونجاشو کمرنگ کن خوشحال نیستم، یعنی وقتی به خودم توی آینه نگاه می‌کنم احساس می‌کنم که زشت‌ترین دختر دنیام!

شاید واسه آدمایی که منو می‌شناسن عجیب باشه که من به زشت و زیبا بودن خودم و حسی که نسبت به چهره‌ام دارم هم توجه می‌کنم! ولی بله توجه می‌کنم و برام هم مهمه. ولی این مهم بودن به معنای نقاشی کشیدن روی صورتم و عوض کردنش نیست. من عاشق چهره‌ی طبیعی خودمم هرچقدر که به نظر دیگران زیبا نباشه.

دیروز رفته بودم آرایشگاه. وقتی میرم آرایشگاه دو مورد رو همیشه تذکر میدم، یکی درباره ابرومه که تقریبا شبیه به ابروی طبیعی خودم بمونه و دومی درباره فرم صورتمه که مرز مشخصی بین صورت و موهام وجود نداشته باشه! وقتی خارج میشم شاید چهره‌ام اصلا شبیه دخترای دیگه (هم سن و سال خودم) نباشه، ولی من خوشحالم. و اصلا به خاطر همین این آرایشگاهو میرم که اصراری ندارن همه رو شبیه به هم بکنن! دیروز هم به این موضوع فکر کردم. به احساسم از زیبا یا زشت بودنم. به سالهای قبل فکر می‌کردم که مدام به یه آرایشگاه می‌رفتم و سعی می‌کردم خودمو متقاعد کنم که من زشتم و زیباتر از این نمیشه! ولی به جای این چرندیاتی که به خودم می‌گفتم، باید آرایشگاهمو عوض می‌کردم. من باید سلیقه‌ی خودمو توی چهره‌ام، اولین چیزی که از من به دیگران نشون داده میشه، اعمال می‌کردم.

شاید این حرفا خیلی کسالت آور باشه یا شاید من اون چیزی که توی ذهنم بود رو خیلی بد توضیح دادم. ولی می‌خواستم بگم که بعد از اینجور اتفاق‌ها و فکر کردن‌ها همیشه به این نتیجه می‌رسم که آدم زمانی خوشحاله و احساس رضایت از خودش داره که خودش باشه. به انتخاب خودش حرکت کنه. حتی اگه این انتخاب مثلا انتخاب جزییات چهره یا لباس‌هایی که می‌پوشه باشه. و با حتی اگه مطابق با نرم جامعه نباشه! این نوع از خوشحالی و احساس رضایت، خیلی بیشتر از ظاهر اون آدم نمایانه.


اومدم بگم منظور من از آرایش و میزانش چیه... دیدم آرایش کردن هم یه چیز نسبیه. مثلا آرایش معمولیِ یه خانوم، برای من واسه عروسی هم زیاده!

من هی زور میزنم تا گذشته یادم بره

یا حداقل چیزای قشنگش یادم بمونه

تو هی نذار خدا جان! تو هی نذار! باشه؟؟؟

یعنی این هم یادم رفته بودااااااا یادم رفته بود! و همش چیزای قشنگ تو ذهنم بود!

اَه...

البته شکرت خدا جونم... شکر... شکر...

یک . دیشب دیدم ماست سون داریم. گفتم آخ جون، بذار فردا مثل این خارجیا صبحونه رو ماست و میوه بخورم بلکه ماست و میوه نخورده از دنیا نرم. حالا امروز رفتم در ماستو باز کردم یه قاشق خوردم و دیدم چقققدر نمک داره! این حجم از نمک اصلا واسه سلامتی خوب نیستا! حالا ماست و میوه به درک، من واسه خودشون میگم به خاطر خوشمزه کردن ماستشون اینقدر نمک نزنن خب! سلامتی مشتری پس چی میشه؟


دو . داشتم به دوستی هام فکر میکردم و بعد افتاده بودم به حساب کتاب که ببینم من مثلا با هر کسی چه مدته دوستم (جدای از عمقش). مثلا دیدم همین یک ماه پیش رفته بودم تولد دوستی که باهاش سیزده ساله دوستم!!!! گرخیدم! سیزده ساااال؟؟؟ زود نگذشت آیا؟ بعد رفتم سراغ اون یکی دوستم که قراره چند وقت دیگه ببینمش و اون خب هشت سال بود... درسته به پای سیزده نمیرسید ولی هشت هم کم نیست برای من! و اون یکی هم نه سال و مثالهای دیگه... بعد به این فکر کردم که من اصلا به اندازه مدت این دوستی، باز هم جدای از عمق دوسنی، آیا دوست خوبی بودم؟ اصلا برای این دوستی های حدودا ده ساله به اندازه ی یک سال هم حرف زدم با دوستم؟ اصلا به اندازه چه مدت من واقعا در کنار دوستم بودم؟ همدل بودم باش؟ از حال دلش خبر داشتم؟ و باز به این فکر کردم که چطور گذشت این همممه سال؟؟؟


سه . و هر دفعه که یکی از این دوستی ها کمرنگ میشه، یا یکی از این دوست ها میره یه سر دیگه دنیا من این سوال برام پیش میاد که من چقدر پررنگ یا کمرنگ بودم توی خاطرات اون آدم توی مدت دوستیمون؟ و متاسفانه جواب همیشه کمرنگ ترین حالت بوده... که باز باید پرسید چرا؟ چرا کمرنگ؟ چرا اینقدر کمرنگ؟ خب چه مرگمه من؟


چهار . وقتی اولین وبلاگم رو ساختم و اونجا از هر دری سخنی میگفتم و کلا خیلی از خودم مینوشتم و یه جورایی پام باز شده بود به یه دنیای دیگه و آدمای دیگه، این سوال برام پیش اومد که آیا من دوستانم رو دوست دارم؟(در کنار هزار سوال دیگه) و نزدیکترین مورد دم دستم دوست صمیمیم بود...


پنج . و از حق نگذریم دوستی های خیلی خوبی توی وبلاگم تجربه کردم. که همش میگم کاش کاش کاش پایدار بمونن... کاش...


شش . غذای پست قبل هم تموم شد و فقط جوابگوی یک وعده ناهار من، یک وعده شام من و بابام، وعده ی ناهار بعدی من و بابام و وعده ی بعدی شام من بود یعنی 6 نفرو کلا سیر کرد! و من برام سوال پیش اومده که مگه ما چقدددددررررر حوردیم؟؟؟؟ البته برنج اضافه اومد -_-


هفت . اون مزه ی ماده شیمیایی رو هم که غذام میداد کشف کردم! مزه گوگرد بود :( ولی زنده ام :)


هشت . از هیچ کاری نکردنم هم نگم که دیگه گوش فلک پر شده -_-


نه . منتظر ایمیل دو نفرم. نمیدونم باید خوشحال باشم که هنوز ایمیل نزدن یا ناراحت باشم؟؟ و خب من باید یه کاری بکنم... چه ایمیل بزنن چه نزنن!!!


ده . البته تجربه ثابت کرده که تا من یه جایی این جمله شماره نه رو می نویسم بلافاصله ایمیل میاد برام!


یازده . بازم حرف دارم، ولی یادم نمیان!


دوازده . دارم فکر میکنم که این پست میتونست یه پست منسجم و پیوسته باشه! و موردهای توی شماره ها بی ربط نیستن با هم! انگار مغزم دیگه اینقدر قابلیت پردازش نداشته که خوشگل و مرتب همه رو بنویسه و به هم ربط بده!!!

خسته شده بودم از آشپزی و بشور بساب! گفتم دیگه امروز کولاک می‌کنم... به اندازه یه لشکر غذا درست کردم که دو نفری توی چند روز بخوریمش. در این حد که قابلمه بزرگه‌ی مامان ابعادش یه کم کوچیک بود واسه اون همه برنج :دی

و دو تا تابه‌ی بزرگ هم برای مخلفات کنار برنج استفاده کردم. در صورتی که همیشه یک تابه چهار نفرو سیر می‌کرد که به کنار، تازه اضافه هم میومد :دی

هر چیزی هم که به غذا اضافه می‌کردم نامطمئن بودم. آخه تا حالا در این هیبت غذا درست نکرده بودم. حالا اشکال نداره اگه سیب‌زمینی و پیازش کم و زیاد بشه ولی درباره نمک و آبلیمو مسئولیتی قبول نمی‌کنم!

حالا هم نشستم و بعد از ۳-۴ ساعت فعالیت در آشپزخانه(!) چایِ یخ‌کرده می‌خورم... بوی خوبی از تابه‌ها نمیاد! فکر کنم آبیلمو زیاد زدم! یه حسی هم بهم میگه نباید اون آبلیموهای ته ظرفو می‌ریختم توی تابه، باید دور می‌ریختمشون!

برنج هم فکر کنم زیاد توی آب جوش موند! به احتمال زیاد شفته میشه! البته نمی‌دونم که آیا اشتباه کردم آب سرد هم ریختم روش یا نه!!!! :دی

چایِ یخ کرده‌ام نصفه مونده و من دارم به این فکر می‌کنم که اگه خوشمزه بشه، چه عالی میشه. ولی اگه بد مزه بشه، خب من که اوکی‌ام و سنگ هم باشه می‌خورم تو این چند روز... ولی بابام رو نمی‌دونم تا چند روز قراره طاقت بیاره؟! ولی اگه غر بزنه هم ناراحت میشم به هزار دلیل!!! خب مُردم اینقدر که غذا درست کردم! اگه برادرم بود که من اینقدر آشپزی نمی‌کردم! مرامی با هم کنار میومدیم و یه کاری می‌کردیم غذا مذا رو!

والا...


بعدا نوشت : برنج خوب شد ^_^ ولی اون آبی که ریخته بودم روش باعث شد یه کم نمکش بره... حدسم درباره آبلیمو هم درست بود! ترش نشد غذا ولی آبلیموهه باعث شده بود غذا یه مزه ی خاصی بگیره! انگار که مثلا تو آزمایشگاه شیمی بودی بعد دستت خورده یکی از اون ماده ها ریخته تو غذات! البته زیاد نیست این مزه هه :دی زودم خاموش کردم زیر غذا رو و سیب زمینی ها می تونستن بیشتر پخته بشن! همین!

هی دفتر تموم میکنم

هی خودکار تموم میکنم

و فکر میکنم که دارم کار مفیدی میکنم

ولی میدونم که بیشتر از همه ی اینا دارم فرار میکنم

ًَ

دیشب خواب دیدم! دقیقا عین واقعیت! دقیقا دغدغه ی این روزهام بود! وقتی بیدار شدم مثل یه تجربه بود، نه خواب! یعنی تجربه اش کرده بودم انگار!


ولی ولی ولی نباید فرار کرد... دیگه نباید مثل پارسال فرار کنم!


دارم به این فکر میکنم که چه خوبه این دفتر و خودکار تموم کردنه! آدم سبک میشه... بی وزن... بهش سر و سامون میده اصلا... تازه بعدا میتونه برگرده مرور هم کنه این همه دفتر تموم شده رو!