دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

مغزم داره سووووت می کشه از این همه فکر...

چقدر هم متنوعن!

فکر خالی هم نیستن! همه و همه و همه باید به عمل منجر بشن...

میدونم باید همه و همه و همه مفصل نوشته بشن و عملا تخلیه بشن رو کاغذ تا راحت بشم، ولی نمیدونم چه مرگمه که از همین نوشتن و سر و سامون دادن بشون هم طفره میرم...

یه پست وبلاگی خوندم از بازگشت به اصل... این روزا خیلی اتفاقات داره میوفته که من برگردم به اصل خودم... با اینکه عاشق اصل خویش(!) هستم ولی ته دلم نمیدونم هنوز که آیا درسته یا نه؟ اصلا دوست داشتنش واقعیه یا نه؟

دیوانه ام، دیوانه!!!

اون فکرا هست... دلتنگی هم هست...

تا الانش با اینکه به نظر سخت میومد، ولی وقتی از بالا نگاه میکنم میبینم باز راحتتر بوده. تکلیفم حداقل مشخص بوده. و اصلا تکلیفم با خودم هم مورد سختی نبوده... نه اینکه اصلا سخت نباشه هااااا... در مقایسه با از این به بعد، آسون تر بوده! و من تا قبل از این فقط به اون موقعیت فکر میکردم و به بعدش که الان باشه هیچ فکری نکرده بودم! نه اینکه فکر نکرده باشم هااااا... بیشتر خیال پردازی های دور از واقعیت میکردم.

و حالا که دارم به تدریج تلپی از اون ماجرا میوفتم بیرون، تازه دارم میفهمم چالشهای بیشتری روبرومه... دقیقا همون چالشهایی که دوستشون ندارم، همونا که یا همیشه از دستشون فرار کردم و یا با تمام انرژیم سعی کردم ایگنورشون کنم!

همچنان معتقدم چقدر دارم چرت و پرت مینویسم... ولی گاهی وقتها چرت و پرت نوشتن هم خوبه!


پ ن : بقیه آدما وقتی یه نفرو گم میکنن چطوری میرن پیداش میکنن؟

هروقت که احساس خنگولی* یا حماقت کردی، بلافاصله از خودت یه سوال کن. بپرس چرا احساس خنگولی یا حماقت کردی؟ آیا درسته احساس خنگولی یا حماقت کردن؟ چی درسته؟ اینقد اینا رو از خودت بپرس تا به این نتیجه برسی که نباید احساس خنگولی یا حماقت بکنی!!! و بعد دوباره امیدوار بشی :)
نوشته شده به تاریخ دوشنبه بیست و سوم مرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی، دقیقا زمانی که این احساس داشت دوباره سراغم میومد و با سوالای بالا دورش کردم! بش گفتم دیگه این دفعه نه... اون دفعه، دفعه آخر بود!!!

*خنگولی : خنگول بودن، احساس خنگ بودن کردن!

پ ن : این سفر رایگان Tap30 چقده خوب بود... خدا خیرشون بده.
پ ن : دلم برای تو اینجا نوشتن تنگ شده... دلم کلا واسه خیلی چیزا و خیلی آدما تنگ شده...

یادم باشه اگه در آینده خدا  بچه ای بهم داد و قرار شد براش اسم انتخاب کنم فقط به معنا و ایناش فکر نکنم یا اینکه مثلا به فامیلیش میاد یا نه!!!! یا به اسم من و باباش میاد یا نه!!!! یا حتی به اسم خواهر برادراش!!! یا جدیده یا نه و اینا... به اهنگ اسمش هم فکر کنم. که وقتی قربون صدقش میرم چطوری میشه اهنگ صدا زدن اسمش. یا وقتی میخوام بش بگم بیاد ناهار بخوره... یا وقتی از دستش عصبانیم... یا وقتی باهاش قهرم... یا وقتی دلم براش تنگ شده تو دلم چطوری میشه اهنگ زمزمه ی اسمش ... وقتی بش افتخار میکنم... وقتی براش دعا میکنم... وقتی بهش تکست میدم... وقتی از اون طرف خیابون صداش میزنم... وقتی بابا یا مامان شده و حالا دیگه جلوی بچه هاش اسمشو صدا میزنم... وقتی میخوام گولش بزنم... وقتی میخوام بیدارش کنم... وقتی میخوام ازش سوالی بپرسم... یا وقتی عجله داریم و دیر میکنه و میخوام برم رو مخش... کلا وقتایی که میخوام برم رو اعصابش، چون این جور وقتا ممکنه از اسمش متنفر بشه. باید حواسم میشه با چه اهنگی از صداش متنفر میشه...

و در ادامه ی پست قبل و فرمتش که چقد خوشم اومد ازش... یادم افتاد که من چقد خوشحال و راضی ام از رابطه ای که بین من و برادرمه... که ارزش داشت اون همه دعوا و کتک کاری تو بچگی... و ارزش داشت اون همه فحش دادن تو دوره نوجوونی... و اون همه تنفر داشتن ازش... و نمیدونم احتمالا اون هم از من... و چقدر خوب که تهش این شد... و من عاشق این رابطه ی خواهر برادری مبتنی بر درک متقابل و این حرفامونم... که تو این خونه فقط خودمونیم که زبون همو میفهمیم... و خدایا این رابطه رو حفظ کن خواهشا... و من بش گند نمیزنم، اونم نمیزنه و تو هم نذار دستان پشت پرده ی مادر و پدرم گند بزنن بش... و چقد این دستان پشت پرده حسودن... و خدایا دست پشت پرده ی بعدی حسود نباشه خواهشا... و من طاقت ندارم... و اتفاقا ما از اون کثافتای سیاست بازش نیستیم... که الکی داداش و آبجی بلغور کنیم جلو بقیه و پشت سر هم بد بگیم... اصلا ما قربون صدقه هم نمیریم... و همین چند شب پیش موهای منو گرفته بود، داشت عینهو دم اسب میکشید و داشتیم تبادل علاقه ی خواهر برادری میکردیم... و دیوونه هم نیستیم... و منم دلم میخواست این کارو با ریشش بکنم... ولی چندشم شد... و اون عبارت "کثافت سیاست باز" از جمله عباراتی بود که من دلم میخواست یه بار تو عمرم ازش استفاده کنم...  و این اولین بار بود... و خب آدمای سیاست باز(که اصلا نمیدونم درسته سیاست باز یا سیاست دار یا هرچی؟) خیلی کثافتن... و همه ی رفتاراشون و همه ی دوست داشتن و نداشتناشون به خاطر منافع خودشونه... و خیلی ریاکارن... و اصلا برادر جونم بیا خون خودمونو کثیف نکنیم... و خاک به سرم ساعت 1 شد... برم به کارام برسم که دم مرگمه... :|

یکی از عادت های خصوصی و شخصی جدیدم این شده که وقتی به خاطر فلان کار از خونه بیرون میرم، یه چیز سیاه میخرم... و توی کیفم جاسازیش میکنم... و همش حواسم بش هست کسی نفهمه... و توی خونه به صورت جیره بندی شده مصرفش میکنم... یعنی هی چایی میریزم و میام توی اتاقم و یه جیره میندازم بالا... و چقد با چایی حال میده... و بعدم خیلی تاثیرات زیادی در خلق و خوم میذاره... و کلا بش عادت کردم... و نمیتونم یه روز بدون حداقل دو جیره زنده بمونم... و برای سلامتیم هم ضرر داره... و چونکه قراره فردا باز برم بخرم، امشب مهمونی گرفتم واسه خودم... و هرچی خلوصش بیشتر، بهتر و مرغوبتر... و چقد لوس و بی مزه ام... و چقد بی نمکم... و همین!

وقتی یه مدت احساس کردید دارید توی مکالمه با آدمهای مختلف دو کلمه‌ی «حیف» و «استعداد» رو درباره خودتون می‌شنوید، اون موقع است که می‌تونید با خیال راحت دو دستی بزنید توی سرتون و بشینید زمین! البته خیلی ملو... خیلی خسته... بی هیجان... خیلی آروم... و با خیال راحت البته!

یکی دیگه از انگیزه‌های آشتی با موسیقی گوش‌دادن، نشنیدنه...

یعنی دلت نخواد یه چیزایی رو بشنوی، همین!