- ۱ نظر
- ۲۴ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۴۴
تازه کمکم چشمام داره باز میشه به دنیا!
من همین چند ماه پیش برای شرکتی رزومه فرستاده بودم که وقتی آگهی استخدامش و عکسهای شرکت رو دیده بودم، دلم میخواست جذب مجموعه بشم و برام خیلی رویایی بود اونجا. حالا بعد از چند ماه فهمیدم شرکت تو چه حوزهای کار میکنه و چه جور محیطی داره و اصلا انتخابم نیست.
میدونی... خوشحالم روزمهام قبول نشد. خوشحالم چند ماه پیش تو دام زود کار پیدا کردن نیوفتادم. احساس میکنم روز به روز چشمام داره به اطرافم باز و بازتر میشه و آگاهتر میشم. حالا انگار کم کم دارم میفهمم من چی میخوام از زندگی. کم کم دارم خودمو هم میبینم و پیدا میکنم.
همین اتفاقات این چند روز و تا مرز خل شدن رفتنم خیلی بهم کمک کرد یه چیزهایی رو درباره خودم بفهمم. بفهمم چی میخوام و چی نمیخوام. یا حتی چی رو چطور میخوام. البته خیلی کم هستن این موارد. حالا این شرایط کجا و چند ماه پیش کجا.
نمیدونم این چیزی که دارم مینویسم رو رمزدار منتشر خواهم کرد یا بیرمز. نمیدونم اصلا آیا منتشرش میکنم یا نه. اصلا بذار بهت بگم که ماجرا از کجا شروع شد. از اونجا شروع شد که نشستم توی ماشین، ماشین رو روشن کردم و وقتی منتظر بودم تا چراغ راهنمایی صد متر جلوتر سبز بشه و از سمت چپ از ماشینها راه بگیرم و حرکت کنم، همه این پست از تو ذهنم رد شد و دلم خواست که بیام بنویسمش.
فکر کن از مرثیههای آدمها درباره اینکه وای بچههامون به کجا میرن با این ویدیو ساسی مانکن، رسیدم به تیزر آهنگش و از خنده غش کردم. حالا هم آهنگ رو گوش میدم و واسه خودم شادم و قر میدم. خیلی وقت بود آهنگ شیش و هشت گوش نداده بودم. روحم شاد شد واقعا :))))
وبلاگ جونم ببین چی پیدا کردم! این پست رو ببین... اواخر اسفند نود و هفت نوشته بودمش یعنی دو سال پیش. بعضی وقتها با پیدا کردن اینجور نوشتهها از خودم، به خودم امیدوار میشم. راستش رو بخوای یه کاری رو امروز میخواستم انجام بدم که برای فرار از اون کار به سرم زد که بیام یه کتگوری تو وبلاگم ایجاد کنم واسه پستهایی که توشون درباره فیلم و سریالهایی که دیدم نوشتم. توی شخم زدن نزدیک به هفتصد پست، چشمم خورد به اون پست اواخر اسفند نود و هفت و امید تو دلم جوونه زد و بعد به این فکر کردم که چقدر خوبه که من تو رو دارم. که چهار ساله برات مینویسم. که نزدیکی به من. که میتونم برگردم و بخونمت و تو به من حال و هوای روزهای گذشتهام رو نشون بدی. که هر بار بی اینکه خیلی بهش آگاه باشم، میام و صادقانه برات از خودم و فکرام میگم و تو همه رو بی هیچ تغییری نگه میداری تا بعدا برگردم و بخونم و مثل الان دوباره چیزهایی برام یادآوری بشن. بیاندازه دوستت دارم.
رفتیم پیکنیک و تفریح. و من الان نشستم و بدنم درد میکنه از حجم فعالیتی که داشتم و با گرم نگه داشتن خودم و مذاکره کردن با بقیه سر اینکه ماساژم بدن سرگرمم و به این فکر میکنم که آدم گاهی اوقات دلش میخواد وقتی میره جایی برای تفریح کردن، فقط تفریح کنه. بره و به مقصدی برسه و زمانی رو به خوشگذروندن سپری کنه و برگرده و در تمام این مدت به چیز دیگری فکر نکنه. شاید دلش نخواد بره و از زندگی گله کنه. شاید دلش نخواد درد و دل کنه. شاید دلش نخواد از برنامهها و اهداف زندگیش صحبت کنه. و شاید دلش نخواد ازش سوالاتی خارج از تفریح مورد نظر بشه. شاید فقط دلش بخواد تفریح کنه و به هیچ چیزی فکر نکنه. درباره هیچ چیزی خارج از اون روز حرف نزنه.
تو راه برگشت، وقتی بدنم، روانم و گوشم خسته بودن به این فکر میکردم که با همهی اینها، با همهی اینکه این تفریح هیچ جاش به من نمیخورد، با اینکه خستهام، ولی لااقل یه نفر تو دنیا هست که وقتی بهش بگم تفریح امروز برام خستهکننده بود منو خواهد فهمید. خیلی حس خوبی بود. حس اینکه حداقل برای یک نفر وجود داری و هستی!
پ ن : حالا که چندین ساعت از نوشتن دو پاراگراف بالا می گذره به این فکر میکنم که آدم وقتی خسته است تمایل بیشتری داره برای غر زدن. چیزی که نوشته بودم غر محض نبود ولی از این چند خط اینطور بر میاد که انگار ماجرا خیلی سیاه بوده در حالی که نبوده. اتفاقا جاهایی بود که بهم خوش هم گذشت. فقط کم بودن این لحظهها :)
اوضاع شبیه چهار سال پیش شده. من خونهام و کار نمیکنم. کلا بیرون هم نمیرم. دوست اشتباهی که نهایتا سالی یکی دو بار میدیدمش رو هم دارم ماهی یه بار میبینم. خونواده خسته شدن از دست من که نشستم ور دلشون و بحثهاشون رو شروع کردن و اون روی سه نقطهشون رو دارن نشون میدن.
یه کم از فیلمهایی که این چندوقت دیدم بنویسم تا بلکه این صفِ شکل گرفته از حرف و نظر از توی مغزم خالی شه!
بعد از نوشتن دیدم خیلی زیاد شد!
Following : یکی از فیلمهای کریستوفر نولانه. سیاه و سفید، کوتاه و سرگرمکننده. درباره آقایی هست که از تعقیب کردن آدمهای رندوم توی خیابون لذت میبره. پیشنهاد میکنم ولی خودم دوباره نخواهم دیدش. به خاطر اینکه توی انگلیس بود، منو یاد Neil توی مستند آپ میانداخت. نمیدونم آیا درباره Neil و کلا این سری مستند اینجا نوشتم یا نه. ولی یه روز هر وقت بتونم هضمش کنم خواهم نوشت.
گزارش : فیلمی ساخته سال پنجاه و شش از کیارستمیه. فیلم عمیقی نیست ولی موضوعات جالبی رو درباره اون سالها لابهلای دیالوگها میشه متوجه شد. درباره آقایی که کارمند اداره مالیاته و توی کارش و زندگی شخصیش با همسرش دچار مشکلاتی میشه.
Like Someone in Love : یه فیلم ژاپنی ساخته کیارستمی هست. درباره دختر دانشجویی که روسپیه. فیلم جالبی بود و خوشحالم که دیدمش. چیز بیشتری نمیتونم بگم.
Portrait de la jeune fille en feu : پرتره بانویی در آتش. فیلمی فرانسویه درباره خانمی نقاش که به منزل یک اشرافزاده دعوت میشه تا از چهره دخترشون نقاشی بکشه. داستان انگار اواخر قرن هجده اتفاق میوفته. واقعا دیدن این فیلم برام لذتبخش بود. انگار تمام صحنههایی که میدیدم همه نقاشی بودن. فیلمی بسیار خلوت و در عین حال بسیار زیبا. قطعا بارها و بارها خواهم دیدش و حتما پیشنهادش میکنم.
The Lovely Bones : این فیلم بر اساس رمانی به همین اسم ساخته شده. من قبلا این رمان رو خونده بودم(استخوانهای دوستداشتنی). رمان درباره دختری چهارده ساله هست که بهش تجاوز میشه و بعد از اون به قتل میرسه. داستان از زبان اون دختر هست که حالا مرده. توی داستان اون به خانوادهاش، به مدرسه و به قاتلش سر میزنه و ما رو همراه خودش میبره. چیزی که توی رمان برای من جالب بود توصیف بهشت از زبان دختر بود. این فیلم رو هم دیدم که ببینم چطور اون بهشت رو به تصویر کشیدن. فیلم خب خیلی خلاصه هست ولی بد هم نبود. سرگرمکننده بود. برای کسی که رمانش رو نخونده شاید فیلم جالبی به نظر نیاد. باز به سلیقه آدمها بستگی داره. درباره رمان هم بگم اینکه سرگرمکنندهاس ولی اثر خاصی نیست!
Black Swan : درباره یک دختر بالرین هست که داره تلاش میکنه توی نمایش «برکه قو» نقش اصلی رو به دست بیاره و توی این ماجرا از نظر روانی و در زندگی شخصیش هم اتفاقاتی رو پشت سر میذاره. فیلم فوقالعاده زیبا بود. عمیق بود و من رو تا مدتها درگیر کرد و بهش فکر میکردم. من احساس میکردم یه اثر آزاد و رها رو میبینم. همونطوری که از شخصیت اصلی بر میاومد. این فیلم رو هم بارها خواهم دید.
Everybody Knows : یک فیلم اسپانیایی به کارگردانی اصغر فرهادیه. مثل بقیه فیلمهاشه. سرگرمکنندهاس. شلوغه. و با تموم شدن فیلم، داستان هم برای مخاطب تموم میشه. درباره خانمیه که در آرژانتین زندگی میکنه و حالا برای عروسی خواهرش سفر کرده به شهر محل تولدش و خانه پدریش در اسپانیا. که اونجا اتفاقی میوفته که کل خانواده رو درگیر میکنه.
چند کیلو خرما برای مراسم تدفین : من اسم این فیلم رو توی یکی از اپیزودهای پادکست کرن که درباره محسن نامجو بود شندیم. محسن نامجو توی این فیلم بازی کرده و میخواستم ببینم چجور فیلمیه. این فیلم هم سیاه و سفیده (برای این حتما مینویسم که فیلم سیاه و سفیده چون میدونم خیلیا واقعا جدای از داستان فیلم دوست ندارن فیلم سیاه و سفید ببینن). اما از فیلم بخوام بگم چیزی دستگیرم نشد. داستان سه مرده. دو کارگر که از یه پمپ بنزین نگهداری میکنن و یه پستچی (محسن نامجو) که گاهی بهشون سر میزنه. داستان فیلم خیلی کنده. خیلی گنگه. یعنی در واقع داستان مشخصه ولی برای من پیدا کردن نمادها و حرف کارگردان خیلی سخت بود. احساس میکنم سوادم به فیلم نمیرسید!
The Pianist : فکر میکنم این فیلم رو خیلیها دیدن. جالب و غمگین و سرگرمکننده بود و تمام. فیلم هم درباره یک مرد پیانیست یهودی-لهستانی هست در دوران جنگ جهانی دوم.