دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

بايگاني

امروز تراپی رفتم. درباره حسرت برای زندگی سوخته‌ام حرف زدم. که حالا که شرایط زندگیم عوض شده و مثل قبل نیست، نمی‌تونم ازش لذت ببرم. دوباره از تغییر حرف زد. طوری حرف می‌زد انگار که داره کمک می‌کنه چرخ‌دنده‌های زندگیم که حالا کمی شروع به حرکت کردن بچرخن و نایستن. حس غریبی داشتم. نمی‌شناختمش‌. این همون تراپیست این چند سال اخیر بود؟ نمی‌دونم! از امید می‌گفت. حرفاش زرد نبود ولی عجیب بود. از اون موجود ریجید خورنده و پودر کننده‌ی لذات گفتم. برای بار هزارم از این گفت که آره، نمونه‌اش در درونمه. که با لذت بردن، من در درونم پودرش می‌کنم. از نگرانی‌هام گفتم، از راحت‌بدون‌هام. از شک کردن به خوبی‌ها. وقتی از امید می‌گفت حرفاش شعاری به نظر می‌رسید. که حالا زندگیم مثل قبل نیست. که اگه این شرایط رو نمی‌ساختم چی.

اومدم خونه، اینستاگرام رو باز کردم. یک نفر کاملا رندم نوشته بود :«عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سرآید».

مدت کوتاهیه که حس بال زدن پروانه تو دلم دارم‌. امروز صبح یاد فیلم رگ خواب افتادم. در حالی که عمیقا از ته دل خسته بودم و توان سرکار رفتن رو نداشتم، رفتم. بعد از سرکار فیلم رو دیدم و حالا بال زدن پروانه‌ها خاموش شدن و من دوباره خسته‌ام.

طرفای ۱۲:۳۰ شب بود که داشتم ظرف می‌شستم و همزمان نون تست می‌کردم برای صبحانه فردا که صدای جیغ‌های یه زن از کوچه اومد. صداش نزدیک بود، جیغ و داد می‌زد و انگار دزد بهش زده بود. قلبم اومده بود تو حلقم. از پنجره بیرونو نگاه کردم ولی بهش دید نداشتم. هر یه جیغی که میزد اضطراب من بیشتر میشد. صداها خوابید. منم رفتم حاضر شدم برای خواب و وسط شستن صورتم داشتم به این فکر می‌کردم که من دیگه خواب ندارم امشب. یاد حرفام با بقیه وقتی غروب و شب قهوه می‌خورم افتادم. که به همه میگم آره برای من فرقی نداره قهوه بخورم یا نه، شبش تا سرم به بالشت برسه خوابیدم. واقعا هم همینه. اما چیزی که خوابو از چشمم می‌گیره اضطراب واقعیه. به خودم گفتم میرم اینا رو توی وبلاگ می‌نویسم. آروم میشم و بعد می‌خوابم. فکر می‌کنی چی شد؟ طرفای ساعت ۱ دوباره صدای جیغ یه زن از کوچه اومد. این بار هم دزد. این‌بار هم از همون سر کوچه و این بار هم دید نداشتم.

واقعا نمی‌دونم تو این محله چیکار می‌کنم! محله‌ای که توی روز روشن هم امن نیست. تمام مدتی که زن‌ها جیغ می‌زدن خودمو تصور می‌کردم. که اگه من بودم چی؟ که شبا دیگه دیر نیام خونه؟ چندتا فحشم به همسایه دادم. واقعا چرا من به اصرار خونواده اومدم این محله ناامن‌؟ اصلا تعریف اونا از امنیت چیه؟ لابد ناامن توی ذهن اونا دور و ناشناخته‌اس‌. تو ذهن من جایی ناامنه که تو روز روشن هم آدم‌های ناامن توش رفت و آمد دارن. آدم‌های دزد، دراگ دیلر، پسرهای نوجوون دسته‌ای و لات، آدم‌های هیز و چشم‌چرون‌. محله ای که یه آدم درست حسابی هم در طول روز نبینی توش.

اومدم تولد اینجا رو تبریک بگم که دیدم قبلا گفتم :)

پس از خودم میگم. از کار بگم؟ کار خوبه. نمی دونم اینجا گفتم که عوضش کردم یا نه. اون پست یادآوری رو گذاشتم تا مدتی هنوز جلوی چشمم باشه. کار جدید خوبه. خیلی شغلم رو جالب نمی بینم ولی همین که اثربخشم و بقیه با من اوکی و خوشحالن برام کافیه. این کار خسته ترم می کنه. ولی همین که میدونم تلاش و انرژی و زمانی که می ذارم بی ثمر نیست برام خستگی رو قابل تحمل می کنه. با کار قبلی هم هنوز تسویه نکردم. من هنوز نسبت به پایان دادن توسط خودم هراسانم :)

واقعا دیگه هفته بعد شروع میکنم کار و بارای تسویه رو. حاضرم برای نگرفتن حق و حقوقم ازشون شکایت هم کنم. تجربه کاری خیلی بدی بود. درسته کمتر کار میکردم. درسته هیبرید بود. ولی اینا هیچ کدوم بدی های کار رو جبران نمی کرد. اینکه می دونستی کارت قراره بی ثمر باشه. این بودن توی جنگ اعصاب با همکارا در حالی که جنگ اعصاب به من ربطی نداشت و تاریخچه باقی مونده از گذشته بینشون بود واقعا توانم رو بریده بود. چند روز پیش داشتم فکر می کردم من تمام چند ماهی که توی کار قبل بودم اکثر جلسه های تراپیم درباره کار بوده. خودم دیگه خسته شده بودم هی مسائل کار رو می بردم تراپی. اصلا فضا برای پرداختن به خودم باقی نمونده بود. توی زندگی شخصی هم تعادل کار و زندگیم به هم ریخته بود. با بقیه وقتی درباره کار قبلیم صحبت می کنم از بدی هاش زیاد نمیگم. بدی ها رو هم در قالب شوخی میگم و می خندیم ولی واقعا جون منو کندن اون همکارا!

اما محل کار جدید و بودن با این آدم ها دارم باورهام و تجربه هام رو جابه جا میکنه. من اسم این محیط کاری الانم رو محیط سالم میذارم. کار کردن با آدم سالم رو تا تجربه نکنی اصلا نمی فهمی یعنی چی. و منظور من سلامت نسبی روانه و بلوغ. دوست داشتم مثال بزنم ولی باید برام بیشتر این تجربه ها جا بیوفته تا بتونم ازشون بنویسم. فعلا محو تماشام. خودم حس میکنم در حال رشد و یادگیری ام. اون نه از جنس مهارت های سخت. ارتباطات رو دارم یاد می گیرم. و واقعا با دهان و چشم های باز و حیرت زده دارم یاد می گیرم.

چیزهای دیگه ای هم می خواستم از خودم بگم که از حوصله ام خارج شدن :)

باز هم به رسم همیشه تولد توست ای وبلاگ عزیزم و من این‌بار فکر می‌کردم ۲۵ آذر به دنیا اومدی. فکر می‌کردم چند ساعت دیر رسیدم اما انگار چند روز زودتر رسیدم.

۸ ساله شدی و برای من عجیبه چطور موندم باهات این همه سال.


خیلی خوابم میاد. بیشترین از این در توانم نیست.


و خب هر دم از این باغ بری می‌رسد. خسته شدم از بازیچه دست این آدم بودن. اینکه فکر می‌کنه واقعا کنترل زندگی من دستشه. اینکه زندگی من رو بازی می‌دونه. دیگه نه عصبانیم از این موضوع و نه ناراحت. خسته‌ام. از خودم هم خسته‌ام که نمی‌زنم زیر میز که اینطورا هم که فکر می‌کنی نیست.

البته بعضی وقتا هم دلم می‌خواد وا بدم. رها کنم و مثل فیلم و سریالا زندگی کنم. همه چیزو به بازی بگیرم و تصویر زندگی خوشبخت رو برای بقیه به نمایش بذارم. اما موضوع اینه که تصویرش قشنگه. خودش برام هولناکه. من حتی اگه بایستم و حرکت نکنم، این توقف رو ترجیح میدم به افتادن تو سراشیبی خواسته بقیه.

و جالبه که در همه حال از زدن تو سر من دست برنمی‌داره. حتی وقتی می‌خواد ازم تعریف کنه. برای همینه فیدبک مثبت آدم‌ها و تعریف‌هایی که از من می‌کنن به دلم نمی‌شینه. هیچ چیزی برام باورپذیر نیست. 

چند روزه که پلکم می‌پره و دیگه از توان و تحملم خارجه. سوپ کدو حلوایی پختم. نخود هم پختم. فردا هم برنج می‌پزم و شلغم. باید یه فکری برای کرفس‌ها بکنم. و گل کلم تازه بخرم. قهوه تموم شده اونم باید بخرم. همسایه بالایی دارن دعوا می‌کنن و اعصابم دوبرابر خورده. شایدم دعوا نیست و بلند بلند حرف زدنه. 

 یه لیست بلند بالا دارم از خرید وسیله‌های خونه که دنبالش نکردم. کمال‌گرایی رو بهانه می‌کنم و دنبالش نمیرم. کشش میدم.

مدتیه کافئینی که می‌خورم به شدت کم شده و بعد از ناهار خیلی خوابم می‌گیره. احتمالا از کم‌خونی باشه.

حوصله انتشار این پست رو هم ندارم


الان ۱۶ آذره. یاد اینجا افتادم گفتم سر بزنم نکنه یه وقت عادت هر ماه حداقل یه پست رو فراموش کرده باشم. امروز صبحانه پنکیک موزی درست کردم. با عسل و شیرکاکائو و نارنگی شدن صبحانه. ناهار خوراک لوبیایی که چند روز پیش درست کرده بودم رو خوردم، شام هم همین بود. آخر شب هم چیپس و ماست و آجیل. امروز کار کردم. نه خوب بود و نه بد. یاد اون زمانها که از خونه کار می‌کردم افتادم. یاد اون زمان‌ها که یادم می‌رفت غذا بخورم. یا نفس بکشم.

جواب آزمایشم هم اومده. از نظر فاکتورهای چربی خون سربلند بیرون اومدم. مثل بچه‌ای که درساشو خوب خونده و کارنامه‌اش درخشانه. اما واضحا کم خونی پابرجاست. باید برم دکتر یه چکاب کنم. به کم خونی و دندون هام هم رسیدگی کنم. به ماشین هم. صفحه کلاچش نفسای آخرو می‌کشه. 

همین چند خط قبل این همسایه بالایی فلان فلان شده باز داد و بیدادش میومد. ازش همزمان که متنفرم، میترسم هم. از این آدمای پارانوییده. کلا پارانویدا منو می‌ترسونن. جلوشون احساس میکنم خلع سلاحم. بدون اینکه کاری کرده باشم متهمم. 

راستی کرفس‌ها رو هم تا آخرخوردم. خام. توی سالادهای مختلف. اول از همه سالاد تن. و بعد یک سالاد پائیزی من درآوردی. ترکیبی از کرفس، لیو و به. با سس رب انار و بالزامیک.

دیگه چی بگم؟


امروز یه نفر تو خیابون ازم شماره خواست. تکنیک قدیمی آدرس پرسیدن و بعد شماره خواستن.

البته داغون نبود. قبلی‌ها چندش بودن. منو اسکل فرض می‌کردن. این آدم امروزیه اما یهو شماره خواست. یعنی کلا مکالمه اینطور بود که پرسید خانم مترو جلوتره؟ منم گفتم بله. بعدم گفت شمارتو میدی؟ منم گفتم نه. حتی متوقف نشدیم. سوال اولش روبروی هم بودیم. سلام دوم از هم رد شده بودیم و برگشته بودیم به هم نگاه می‌کردیم.

نه چندش بود، نه داغون، شبیه خودم بود. انگار که مثلا یکی از همکارام باشه. احتمالا اونم از سر کار برمی‌گشته. ظاهر و رفتارش هم امروزی بود. قدش بلند بود. نه رفتارش گستاخانه بود نه از روی خجالت. من اما جا خورده بودم. فکر می‌کردم سوال دوم درباره ایستگاه و چقدر مونده و اینا باشه. توقع اینو نداشتم. برای همینه هنوز ذهنم درگیره. این آدم با این ظاهر معمولی و امروزی و خلاصه بی هیچ نقصی چرا باید تو خیابون دنبال دوست بگرده‌؟ تو خیابون آخه؟ اونم نه هر خیابونی! خیابونی که همه برای کار اونجا میرن. اونم نه با حوصله و انتخاب و اینا. وقتی داری تند تند میری خونه از دختری که داره تند تند جهت مخالف تو میره خونه شماره بخوای؟ در خسته‌ترین ورژن هردوتون؟

جالب بود. کلا بهش منحرف بودن و مریض و اینها بودن هم نمی خورد. واقعا انگار دوستم از من شماره خواسته باشه. 

دارم فکر می‌کنم اگه یه جای دیگه باهاش آشنا میشدم بهش شماره می‌دادم؟ مثلا تو کتابفروشی؟ یا سالن تئاتر؟ یا یه کافه خوب؟ یا فضای کار اشتراکی؟ بعید نبود. اما وسط خیابون خیلی خامه برای این چیزا.

بعد می‌دونی قسمت جالب ماجرا برام چی بود؟ حسم برام جالب بود! مثلا مثل قبلی‌ها استرس نگرفتم انگار که یکی مزاحمم شده باشه تو خیابون. جا خوردم اما هول نشدم. انگار واقعا داشتم به یه آدم معمولی مثل خودم نه می‌گفتم. احساس حماقت نکردم مثل دفعات قبل. حتی یه خورده ته دلم بامزه بود برام و کمی خوشحال شدم. که این ظاهر خسته‌ی بعد از کارم این ترکیب لباس‌هام که به نظر مامانم جذاب نیست یه آدم معمولی رو توی خیابون جذب کرده. البته حس دوگانه‌ایه. ولی خب بالاخره قیافه‌ و تیپم انگار اونقدرا هم زشت نیست. 

اومدم یه کافه داغون نشستم. داغون واقعا!

من باید اون بار که دوستم اون کافه داغونو پیشنهاد داد و رفتیم و غذاش واقعا افتضاح بود به دوستم فیدبک میدادم. فیدبک ندادم. و دوباره یه کافه داغون دیگه. دوباره که چه عرض کنم.

اصلا انگار در طالع من نوشته شده با این دوستم به کافه های داغون قدم بذارم.

البته خب مشخصه. من دیدن این دوستم برام مهمتر از کافه هاست ولی خب آخه دیگه انقدرم داغون نه :))))

باید اصلا یه روز بیام بنوسم در وصف اینکه وقتی میگم یه کافه داغونه یعنی چی!

خیلی وقت بود وسط کار به اینجا پناه نیاورده بودم.

دیروز وقتی داشتم رانندگی میکردم دلم میخواست اینجا رو باز کنم و بنویسم «نمیتونم... دیگه واقعا نمیتونم». رسیدم خونه، شام و قرص خوردم. و بدون اینکه حتی یادم بیاد کی خوابیدم و بیدار شدم دیدم کل لامپا روشنن و ساعت ۳ صبحه. حتی توانش رو نداشتم پاشم خاموش کنم. همونو خوابیدم تا صبح.

صبح حال دوش گرفتن نداشتم. صبحانه هم درست نکردم با اینکه تایم دوش آزاد شده بود

البته این شب یهو خوابیدنه و بیدار شدن وسط شب و دیدن لامپای روشن جدید نبود. اما وقتی اینطوری میشه انگار روز قبل به روز بعد وصل شده. انگار من تایم برای خودم نداشتم. دریته بیشتر میخوابم ولی خواب با کیفیتی نیست. بعدش خلقم درهمه.

خلاصه واقعا دیگه نمی‌تونم!