...
کارم دورکار شده. رفتیم شهر آبا و اجدادی. هوا خوبه. اما من توان زندگی کنار خونواده رو ندارم. توان دیدن اقوام رو هم ندارم. رفتارها برام زنده میشه. یه گوشه برای خودم ساختم اما خیلی شکننده اس. مادر و پدرم از این فرصت استفاده میکنن و خوش میگذرونن. اما من کنار همه احساساتم حجم زیادی غم گوشه دلم دارم که فرصت رسیدگی بهش و سوگواری براش رو پیدا نمیکنم. غم برای کشورم و شهرم. غم برای زندگیم. غم برای این مهاجرت اجباری که نامعلومه تا کی ادامه داره. غم برای پودر شدن همه چیزی که ساختم از سلامت روان برای خودم بگیر تا خونهام. غم برای هویت و شخصیتی که دوباره و هزارباره از بین رفته و میره توی این فضا.
امروز روز کار نبود. با مامان رفتم بازار سنتی شهر. اونجا هم بهم خوش نگذشت.
الانم در بی اینترنتی نشستم یه گوشه و تا عصر نشده استراحت میکنم.
چون هجوم برای استفاده از من، زمانم، انرژیم و فضام بینهایت زیاده. دقیقا مثل این جنگ.
- ۰۴/۰۳/۳۰
آه. من فکر میکردم تنهام تو داشتن غم «پودر شدن همه چیزایی که ساختم». آدم با خودش فکر میکنه وسط این بلبشو و هیاهو خیلی مسخره است نشستن و سوگواری کردن برای این بخش از خودش و زندگیش... خیلی مسخره است اصلا حس کردن چنین غمی و داشتن چنین فکرایی تو این وضعیت. اما خیلی غیرمنصفانه است که مسخره باشه...
چه خوب که نوشتی و گذاشتی حس کنم اونقدراهم تنها نیستم.