دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

...

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۷ ب.ظ

یک. کل هفته هی میگم کاش آخر هفته بشه کارایی که مونده رو انجام بدم. کارایی که خیلی ساده ان. آخر هفته میشه و من در کنار عذاب وجدان واسه انجام ندادن اون کارها، به زندگی کردن در تختم رو میارم. یک زندگی درازکش محض. و اینطوریه که کارها روی هم تلنبار میشن.



دو. تو ماشین بودم. یه عکس از ماشینای جلوم انداختم. و با خودم فکر کردم چقدر عجیب و جالبه. اینکه همیشه فکر می‌کردم که هیچ‌وقت از این بدتر نمیشه ولی زمان همیشه و همیشه بهم ثابت کرده که توی بدتر شدن هیچ انتهایی وجود نداره.



سه. یه لایو خوب توی اینستاگرام دیدم. این روزا ازین لایوا که توش بحثای خوبی شکل می‌گیره استقبال می‌کنم، می‌بینم و لذت می‌برم. اینبار دغدغه‌های اون شخص برام جالب بود. و همش باعث میشد رجوع کنم به خودم. به دغدغه‌هایی که آشنا بودن ولی برخورد من و ایشون متفاوت بود. به خودم بیشتر نگاه کردم. از دست خودم عصبانی شدم. که چرا اینقدر با حس گناه و عذاب وجدان زندگی می‌کردم و زندگی می‌کنم همچنان. چرا تمام کارای عادی، روزمره و حتی افتخارآمیزم رو طوری انجام می‌دادم انگار که دارم خلاف می‌کنم و همچنان هم. باورش برای خودم هم سخته هنوز که مثلا یک روز با دوستم بعد از مدرسه به کتابخونه رفتم و چقدر احساس می‌کردم بزرگترین خلافکار دنیام! سیصد تا مثال دیگه زدم و پاکشون کردم. بگذریم. باید روزی صدبار به خودم متذکر بشم که تو بد نیستی، ذاتت بد نیست، کارهات اشتباه نیستن.‌ همینطور باید روزی صدبار خود بالقوه‌ام (البته ورژن واقع‌بینانه) رو به خودم یادآوری کنم که راضی نشم به این زندگی مسخره. که راضی نشم و راضی نکنم خودمو به این سطح از زندگی که زندگی نیست. برای من نیست. حکم مرگ منه. راضی نباشم که اگه حداقل‌های راضی بودن از خود رو از نظر یکی دیگه دارم پس بسه و کافیه... این چیزی نیست که من توش بگنجم و بتونم راحت زندگی کنم. این من نیستم. واقعا نیستم. و بدی ماجرا اینه که نمی‌دونم من دقیقا کیم؟!



چهار. به چیز دیگه  هم هست، اینکه انگار اخر هفته یه بار استراحت روانی برای من داره. منی که کل هفته خیلی خسته میشم از نظر روانی‌. و سختمه این آخر هفته‌ها رو پر کنم با کارایی که احتمالا خسته‌تر می‌کنن من رو :دی


پنج. من هی می‌خوام اون دکمه سبز رنگو بزنم و پست کنم این پست رو(!) و هی موردایی که می‌خواستم اینجا بنویسم یادم میاد. این مورد اینه که داشتم به مسئله‌ی حجاب در خود هم فکر می‌کردم. من حجابم اصلا کامل نیست. یه چیز نصفه و نیمه‌ایه. بعضی جاهاش محکمه و بعضی جاهاش شل و ول. ولی تمام جاهایی که باید رعایت بشه رعایتش می‌کنم. داشتم فکر می‌کردم من نگاهم به حجاب برای خودم چقدر بده. نه تنها اعتماد به نفسی برام نیاورده بلکه خودمو مستحق مسخره شدن می‌دونم بابتش. و این در حالیه که همیشه دوست داشتم بتونم بهتر و کامل‌ترش کنم. از طرفی خودمو مستحق نخواستی بودن هم می‌دونستم همیشه به خاطر حجابم. نه به خاطر نصفه بودنش، بلکه به خاطرِ بودنش. در حالی که اطرافیانم نداشتنش یا اینکه منو واسه رعایتش مسخره می‌کردن!...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی