دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

نمی‌دونم بقیه آدما موقع خونه تکونی چه احساسی دارن. مثلا احتمالا بعضیا خوشحال هستن شاید به خاطر رفتن به استقبال بهار. یا مثلا بعضیا ناراحتن از این همه حجم کار یا بعضیا هم خیالشون راحته چون تقریبا کار زیادی ندارن و ...

من اما هر وقت نوبت خونه تکونی وسایلم میرسه عزا می‌گیرم نه برای حجم کاری که برای انجام دادن دارم، نه برای تمیز کاری و نه از سر تنبلی و این چیزا! برای حجم اندوهی که قراره به سراغم بیاد عزا می‌گیرم. از اینکه قراره برم تمام وسایل و لباس‌هایی که رد و نشونی از گذشته دارن رو بکشم بیرون غمم می‌گیره. حتی اگه گذشته فقط همین دیروز باشه چه برسه به گرد وسایل چند سال پیش! قبلا ها وقتی وسایلم زیادی یادآور خاطرات ناخوشایند گذشته می‌شدن، یه گوشه‌ای قایمشون می کردم. یه جایی که نبینمشون. سعی می‌کردم بهشون نگاه نکنم و بی تفاوت بشم نسبت بهشون و ... نمی‌تونستم دور بیاندازمشون ولی نمی‌تونستم هم مدام ببینمشون و خودمو اذیت کنم.

برای من خونه تکونیِ وسایل شخصیم دقیقا مرور گذشته‌اس. مرور خاطراتی که شاید قبلا شیرین بوده ولی الآن شیرین نیست. کاری که واقعا اذیت کننده است.

و امسال شاید صدبار من این وسایلو گرد و غبارگیری کردم :|

نظرات (۴)

برای منم همین جوریه، هم‌دردیم...
پاسخ:
ایکاش سال بعد و بعدتر اینطور نباشه دیگه
 خاطرات خوش و خاطرات تلخ هرگز از 
ذهن ما خارج نمیشوند..
پاسخ:
بله هم خوبه و هم بد
  • مهندس بیکار
  • ما یه مشترکاتی داریم...
    پاسخ:
    توی نوع خونه تکونی؟ :دی
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • اون قسمت از خونه تکونی که میرسم به اتاق خودم و کمدهام یعنی خاطره بازی، حالا  گاهی خوب و گاهی بد!
    پاسخ:
    ان‌شاءالله همیشه خوب باشه
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی