با یکی از دوستای دوران دبیرستانم هنوز در ارتباطم. جدیدا هی میریم خاطرات دبیرستانو شخم میزنیم. اون از به هم خوردن دوستیش با اکیپش میگفت و موضوعات دارکی یودن. از من میپرسید داستان قطع ارتباطم با اکیپم چی بوده و من هر بار چیزی میگفتم و خاطره ای، اما هر طور فکر میکردم میدیدم خب این که دلیل قطع دوستی نیست. بعد با خودم فکر میکردم من دوونه ای چیزی بودم اخه با این دلیلای چرت و پرت دوستی رو کمرنگ کردم.
تا امشب یه چیزی یادم افتاد. امروز بعد از تمیز کردن کل خونه و خونه تکونی کمد لباسا و دور ریختن و مرتب کردنها یادم افتاد.
یاد اون تابستونی افتادم که اون خبر خیلی خیلی خوشحال کننده رو شنیدم و ما همه اردو بودیم و با هم بودیم. توی مسابقه مهمی برنده شده بودم و یکی دیگه از دوستای همون اکیپمون برنده نشده بود. من با شنیدن خبر برنده شدنم و برنده نشدن همزمان دوستام ری اکشنم های های گریه کردن بود. واقعا ناراحت هم بودم. احساساتم بی نهایت شدید بود. اما اکیپ ما هیچ کدوم به من تبریک که نگفتن هیچ همدلی هم نکردن و رفتن پیش اون دوست ناراحت. تا اینجا اوکی. اونجایی برای من همه چیز تموم شده بود. که یکی از بچه های اکیپ شاکی اومد گفت که چرا برنده شدنتو اعلام کردی. من هاج و واج... و دوستم ازم دفاع کرد.
میدونی این لینکا توی ذهن من همه قطع شدن. الان منطقش رو میفهمم. من مدتها دل چرکین بودم ازشون و فراری بودم ازشون. کنارشون حس خوبی نداشتم. سال آخر توی اتفاقات مهم همراهیشون نمیکردم. و میدونی بابت همه این دوری کردنها به جای اینکه بدونم چه مرگمه و دلیل این دوری کردنا چیه فقط عذاب وجدان داشتم از دست خودم که چه ادم بدی ام.
اونجا توی اون تابستون روانم فهمید اینها دوست من نیستن. اما مدتها خودم نمیخواستم بپذیرم. روانم دوری میکرد. سرد رفتار میکرد و من چون نمیفهمی چمه عذاب وجدان میگرفتم.
حالا میفهمم وقتی تراپیستم میگه لینک بین احساسات و ماجراها برای تو قطع شده یعنی چی. روان تصمیم میگرفته احساس رو نگه داره اما لینکش با خاطره و اتفاق و دلیل احساس رو قطع کنه.
اینطوریه که همش به سری کارا دارم تو زندگیم انجام میدم یا یه سری احساسات دارم که نمیدونم دلیلشون چیه. بعد هی حرص میخورم که چه مرگمه! پیدا کردن ریشه هر کدوم از اینها هم خیلی کار سختیه
- ۱ نظر
- ۱۳ دی ۰۴ ، ۰۲:۳۳