دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

بايگاني

با یکی از دوستای دوران دبیرستانم هنوز در ارتباطم. جدیدا هی میریم خاطرات دبیرستانو شخم می‌زنیم. اون از به هم خوردن دوستیش با اکیپش میگفت‌ و موضوعات دارکی یودن. از من میپرسید داستان قطع ارتباطم با اکیپم چی بوده و من هر بار چیزی میگفتم و خاطره ای، اما هر طور فکر میکردم میدیدم خب این که دلیل قطع دوستی نیست. بعد با خودم فکر میکردم من دوونه ای چیزی بودم اخه با این دلیلای چرت و پرت دوستی رو کمرنگ کردم. 

تا امشب یه چیزی یادم افتاد. امروز بعد از تمیز کردن کل خونه و خونه تکونی کمد لباسا و دور ریختن و مرتب کردنها یادم افتاد. 

یاد اون تابستونی افتادم که اون خبر خیلی خیلی خوشحال کننده رو شنیدم و ما همه اردو بودیم و با هم بودیم. توی مسابقه مهمی برنده شده بودم و یکی دیگه از دوستای همون اکیپمون برنده نشده بود. من با شنیدن خبر برنده شدنم و برنده نشدن همزمان دوستام ری اکشنم های های گریه کردن بود. واقعا ناراحت هم بودم. احساساتم بی نهایت شدید بود. اما اکیپ ما هیچ کدوم به من تبریک که نگفتن هیچ همدلی هم نکردن و رفتن پیش اون دوست ناراحت. تا اینجا اوکی. اونجایی برای من همه چیز تموم شده بود. که یکی از بچه های اکیپ شاکی اومد گفت که چرا برنده شدنتو اعلام کردی. من هاج و واج... و دوستم ازم دفاع کرد. 

میدونی این لینکا توی ذهن من همه قطع شدن. الان منطقش رو میفهمم. من مدتها دل چرکین بودم ازشون و فراری بودم ازشون. کنارشون حس خوبی نداشتم. سال آخر توی اتفاقات مهم همراهیشون نمیکردم. و میدونی بابت همه این دوری کردنها به جای اینکه بدونم چه مرگمه و دلیل این دوری کردنا چیه فقط عذاب وجدان داشتم از دست خودم که چه ادم بدی ام.

اونجا توی اون تابستون روانم فهمید اینها دوست من نیستن. اما مدتها خودم نمیخواستم بپذیرم. روانم دوری میکرد. سرد رفتار میکرد و من چون نمیفهمی چمه عذاب وجدان می‌گرفتم.

حالا میفهمم وقتی تراپیستم میگه لینک بین احساسات و ماجراها برای تو قطع شده یعنی چی. روان تصمیم میگرفته احساس رو نگه داره اما لینکش با خاطره و اتفاق و دلیل احساس رو قطع کنه.

اینطوریه که همش به سری کارا دارم تو زندگیم انجام میدم یا یه سری احساسات دارم که نمیدونم دلیلشون چیه. بعد هی حرص میخورم که چه مرگمه! پیدا کردن ریشه هر کدوم از اینها هم خیلی کار سختیه‌

یک. به بکی از دوستام گفتم فلان وسیله خونه رو ندارم هنوز که دعوتش نمیکنم. دیگه رهام نمیکنه هر بار میگه خریدی اونو؟

دو.‌ از دوستی‌های زوری و مثلثی و از روی رودربایستی خوشم نمیاد. یه جوری ناخودآگاه وانمود میکنم اوکی ام که بیشتر به نظر میاد خودمو ...ن کردم.

سه. از آدمای زیادی شلوغ و زیادی پر انرژی هم خوشم نمیاد. اولش جالبن. بعد دیگه انرژیشون از توانم خارج میشه. یا اینطور بگم سکوت و آرامش من هم از توان اونا خارج میشه و بعد می‌پیچیم به پر و پای هم.

چهار. جلسه‌های تراپیم هر بار داره برگریزون تر از قبل میشه. و پوست داره بدجور ور میاد برای کنده شدن و از نو شدن.

پنج. از بعد از پست قبل دیدم خیلی جدی و خیلی واقعی آشپزی منو سرحال میاره مخصوصا وقتی خلاقانه باشه، خروجیش خوشمزه باشه و در تنهایی و کشف و شهود باشه. به تراپیستم می‌گفتم آشپزی بی انتهاست. میشه توش بی نهایت خلاق بود. میگفت مثل هنر. الآن میفهمم آشپزی میتونه هنر هم باشه. 

شش. برنامه آخر هقته؟ خانه را خانه کردن.

یک‌. به یاد قدیم از این نوشته‌های شماره دار بنویسم؟

دو. شب‌هایی که آب قطع میشه دختر بداخلاقی میشم. حق دارم. حق داریم. آخه این که نشد زندگی!
مثلا الان اگه آب وصل بود آشپزی می‌کردم سر حال می‌شدم. ولی واقعا دلم نمی‌خواد وقتی آب قطعه کاری کنم. خب این مسخره بازیا چیه با زندگیمون در آوردن.

سه. کاری که چهار ماه بود پشت گوش می‌انداختم رو بالاخره انجام دادم‌. آسوده شدم؟ نه. بد اخلاقم چون آب قطعه و چون هزار کار دیگه مونده توی تودو لیستم. مثل دوستم که دو دلم دعوتش کنم خونه‌ام یا صبر کنم چند وسیله دیگه بخرم و بعد دعوتش کنم. در واقع بذارم وقتی دوباره برگشت ایران دعوتش کنم؟ کلا ابن دعوت کردن یا نکردن هم تصمیم‌گیری عجیبیه‌. واقعا دوست ندارم هر کسی رو به خونه‌ام راه بدم. دعوت کردن آدم‌ها هم برام انرژی‌بره. باید قبلش خونه‌ رو تمیز کنم و این خودش خیلی کار بزرگیه. مخصوصا برای من که تنهام. الان از دوستایی که بچه‌دارن می‌شنوم مهمون دعوت نمی‌کنن چون خونه‌شون کثیفه و فرصت تمیز کردن ندارن. منم همینم. خونه رو به کفایت می‌تونم تمیز کنم. ولی برای مهمون تمیز کردن و آماده شدن کلا انرژی‌برتره. بعد اینها به کنار من هنوز توی این فکرا موندم که مهمونم میاد خونم چقدر جلوش راحتم وضعیت زندگیم رو قضاوت کنه با نه که این بار مهمون دعوت کردن رو بیشتر هم میکنه.
چهار. کاپشن قدیمیم رو که دیگه بیرون نمی‌پوشمش الان توی خونه پوشیدم. پس نتیجه می‌گیریم به درجه‌ای از فقر و سرما رسیدم که بخشیدن لباس اشتباهه چون میتونم توی سرما این لباسا رو توی خونه بپوشم! ولی جدا نمی‌دونم باقی جوونا چطورن ولی من مدام اینو توی ذهنم مرور می‌کنم که من آیا فقیرم؟ درآمد بدی ندارم. می‌تونست بیشتر باشه‌. خرجم هم بالاست با اینکه جا داشت بیشتر هم باشه! و سوالم اینه که بالاخره من فقیرم؟ یا نه؟

پنج. به جایی از زندگی رسیدم که اگه کاری رو پشت گوش بندازم احتمال اینکه دوباره وقت پیدا کنم براش کمه و خب راستش پشت گوش هم می‌ندازم باز با این حال اما درس عبرت نمیشه.
شش. می‌دونی زندگیم توی روزهای کاری چطوره؟ اول خب کار می‌کنم‌ بعد از کار استراحت میکنم. و بعد از استراحت کارای خونه. خودم توی ذهنم حس میکنم انگار چند شخصیت دارم. یه شخصیت میره کار می‌کنه. یه شخصیت خونه رو مرتب میکنه و غذا درست میکنه تا شخصیت سوم بتونه زندگی کنه. اما متاسفانه زمانی برای شخصیت سوم باقی نمی‌مونه معمولا. بعد با خودم فکر میکنم حالا تو این اوضاع دغدغه فمنیست ها به درستی اینه که چرا توی زندگی مشترک آقایون انتظار دارن خانم هم کار بیرون کنه هم کار خونه. یا کل کار خونه به عهده خانم باشه و ... با خودم میگم یعنی هنوز هستن از این مردا؟ توی همسن و سالای من و اونایی که با هم توی یه رده اجتماعی هستیم؟ گاهی راستشو بخوای منم دلم یه پارتنر میخواد که همه کارامو بکنه. برام مرتب غذای تازه بپزه، خونمو تمیز کنه، حواسش به پر بودن یخچال و پلاسیده نشدن سبزیجات باشه، لباسامو بشوره و اتو کنه و بهم عشق هم بده. باید باحال باشه. ولی واقعیت چیز دیگریه و اینطور انتظار داشتن خنده‌داره و این جالبه که هنوز هستن مردایی که فکر میکنن اینطور انتظار داشتن درسته.

هفت. نوروز من به اجبار یه نیمچه خونه تکونی داشتم. بعد چند تا ارگنایزر لباس خریدم که به لباس زمستونی هایی که صرفا پرتشون کرده بودم ته کمد سر و سامونی بدم. چی شد؟ بهار و تابستون و پاییز تموم شدن. زمستون شد و من نه هنوز سر و سامونی به لباسا دادم و نه حتی همت میکنم برم لباسا رو از ته کمد بکشم بیرون. مثلا من دو تا دستکش دارم که باید بگردم از اون زیر میرا پیداشون کنم اما بی دستکش سرما رو تحمل میکنم چون بیرون کشیدن کمد و مرتب کردنش پروژه بزرگیه واقعا.

هشت. وقتی سردمه یا مودم پایینه آهنگ میذارم و می‌رقصم. امشب بداخلاق تر از اینم که رقص سرحالم بیاره برای همین اومدم اینجا پست بذارم. بعد میدونی چی جالبه. این عادت رقص توی خونه خودم شکل گرفته. گاهی همزمان که می‌رقصم یهو متوجه میشم که چه خوشحالم که توی خونه خودمم و می‌تونم برقصم و خوشحال بشم. بعد همون وسط اشکم میاد. وسط رقص اشک می‌ریزم. برای زندگی نزیسته‌ام. برای شادیِ نکرده. برای لذات کشف نشده و برای خود زندانیم در تمام این سالها.

نه. برم باقی پولا رو به فاک بدم و زودتر وسایل دیگه رو بخرم که چند صباحی عمر پای پول و کشوری که براش شهرونداش کم‌اهمیت‌ترینن گذاشتن اشتباهه. زندگیمو کنم اگه بذارن.

ده. برای شماره ده هم اومدم از هدف امسالم بگم. آخه اینقدر سوشال مدیام محتوای انگلیسی توش داره منم افتادم توی دام اهداف ۲۰۲۶ ست کردن. البته اهداف که چه عرض کنم. یه هدف دارم. یافتن پارتنر تراز و مطابق استاندارد‌هام. ببینیم چی میشه :)
پ ن (یازده). یه همکار دارم که خیلی دوست دارم بیرون از کار هم دوستی ای باهاش شکل بدم. هر بار که چیزی جدید از من میبینه و تعچب میکنه که من هم فلان کارو میکنم یا فلان سلیقه رو دارم منشن میکنه که فکر میکرده من فلان مدلی نیستم و بعد الان که دیده براش جالبه. یا میگه بهت نمیخورد اینطوری باشی. اینها رو که میگه من هم خوشحال میشم که ابعادی از من که برای خودم خوشاینده داره دیده میشه هم ناراحت میشم از اینکه من درونن متفاوت با ظاهرم هستم. خیلی متفاوت!
پ ن بعدتر. همسایه بالایی ساعت یک شب اومد خونه و رفت حموم! منم سریع پریدم چک کردم دیدم آب وصل شده! هیچی دیگه. ظرفارو شستم. ولی دیگه حوصله آشپزی نداشتم. الانم ساعت ۲:۳۰ شبه و نشستم به خیال‌پردازی

به قرار هر ماه حداقل یک پست پایبند نبودم، آذرو از دست دادم. شهریور هم به خاطر باگ بیان خراب شده بود.

نه تنها قرار هر ماه یک پست رو از دست دادم که تولد این وبلاگ هم از دست دادم. بعد نه سال مرتب چراغ اینجا رو روشن نگه داشتن، همه چیز از دستم در رفت. حالا نه که اینجا ارزشی داشته باشه یا محتوایی. همون واسه دل خودم روزمره و افکارم رو هم نوشتن اینجا دلگرمی قشنگی بود برام.

امروز meday داشتم. اول یه everything shower داشتم. سر تا پامو حسابی شستم. مثل بلور :) بعدش انواع و اقسام محصولات مراقبت پوستی و مویی رو به خودم مالیدم و خودمو حسابی چرب و نرم و خوش بو کردم. آرایش کردم و رفتم آرایشگاه ناخن هامو درست کردم. بعد آرایشگاه توی خونه موزیک گذاشتم، خونه رو مرتب کردم و ظرافا رو شستم و برای وفت faicial هماهنگ کردم. فندق شکوندم، گرانولا درست کردم و دسر به و fried rice. بین این آشپزی کردن ها و خوراکی خوردن ها رو دو بار مستند ترانه رو دیدم. گریه کردم و انرژی گرفتم.

حالام اومدم سری به اینجا بزنم و آپدیت از روزگارم بدم.

خب داشتم حرص میخوردم که چه مرگمه. که کارامو جلو نمیبرم؟ که چرا گیر کردم؟ چرا آشپزی برام راحته اما یه سری کارای دیگه رو پشت گوش میندازم؟ معلومه. کاری رو پشت گوش میندازم که یه گیر و گوری توش دارم. مثل ماجرای اخر هفته که دارم طوری وانمود میکنم که نرماله، که همه چیز سرجاشه، که من نرمال و آرومم ولی نه! نیست! هیچی نرمال نیست و منم آروم نیستم!

دلم میخواد برای خودم اشک بریزم. همین. همین!

از آدم‌های قضاوت کن، آدم‌های کوته فکر که عقده‌هاشونو با خودشون حل نمی‌کن و با جنس قضاوت روی بقیه بالا میارن متنفرم. از آدمای قضاوت‌کننده که با حرفاشون به بچه‌ها هم حتی زخم می‌زنن متنفرم.

منفورترین آدم‌ها. که حتی دلم نمیخواد اطرافم باشن.

که بهت بار و بار و بار میدن برای حمل. این همه سال.

که سنگینت می‌کنن زیر بار نگاهشون.

که نفستو می‌برن.

که ضد زندگی‌ان.

ازشون متنفرم.

توی هتل بودیم و داشتیم صبحانه می‌خوردیم.

توجهم به یه پدر دختر جلب شد. دختر ۹-۱۰ ساله سینی دستش بود و داشت دونه دونه جلو می‌رفت و انتخاب می‌کرد چی میخواد. و باباش به معنای حقیقی کلمه مثل پروانه دورش می‌چرخید. اگه کمک می‌خواست بود. دختر جلو می‌رفت و بابا به دنبالش. داشتم فکر می‌کردم کل انتظار من از پارتنر آینده‌ام همینه. مثل پروانه دورم بچرخه و بعد وقتی بچه‌ای داشتیم، همین رفتاری که با من داره رو با بچه‌مون داشته باشه.

داشتم فکر می‌کردم نفر آخری که باهاش دیت می‌کردم هم کم از پروانه نداشت. پس من چرا تموم کردم؟

بعد تصویر رو کاملتر کردم. تصور من از پارتنر آینده‌ام، یعنی کسی که دلم بخواد باهاش بمونم اینه که مثل پروانه دورم بچرخه، فوق‌العاده caring باشه و ساپورتیو. می‌دونم صد در صد نشدنیه ولی فکر و ذکرش این باشه که نذاره آب تو دل من تکون بخوره. وقتی می‌بینمش امنیت و مراقبت دو کلمه‌ای باشن که ببینم از تمام وجناتش می‌باره.

دلم می‌خواد پارتنرم همون توضیف از پدری باشه که هیچوقت نداشتم.

و وقتی پارتنرم این باشه، من بهش دل می‌بندم. بهش دل میدم. و بعد فکر می‌کنم دنیا برای هر دومون قشنگ میشه.

دیروز توی دورهمی نشسته بودم کنار افرادی که حرفهای روشنی میزدند و ایده های جالبی داشتند. من فقط گوش میدادم و همزمان به این فکر میکردم اگر من میخواستم نظرم رو بگم یا وارد بحث بشم چه میگفتم. 

اومدم بنویسم «پاییز شده و دلم می‌خواد برم گند بزنم توی تمام دوستی‌هایی که توی تابستون برای رشدشون زمان گذاشتم و برم افسرده بشم.»

اما بیشتر میگم. امروز رفتم جایی که یکسال رفتن به اونجا رو با اون نه چندان دوست قدیمی پیچونده بودم. تراپیستم می‌گفت خب اگه این دوستی رو نمی‌خوای چرا تموم نمی‌کنی؟ می‌گفتم با چه بهانه و دلیلی تموم کنم؟ حرف زدیم و به این نتیجه هم رسیدیم که خب دلیلی برای ادامه این دوستی ندارم اما در موندن در این دوستی اجباری می‌بینم که رهام نمی‌کنه. تراپیستم می‌گفت تو یکسال پیچوندی دوستتو، دوستت نفهمید تمایلی به وقت گذروندن باهاش نداری. حالا میری و دوباره دوستت امید پیدا میکنه و فکر میکنه دوستیه سرجاشه. به حرف تراپیستم بی توجهی کردم. رفتم که رفته باشم و گفتم چند ساعتی تحمل می‌کنم این فضا رو و برمی‌گردم. اما دوستم، توی چشماش، توی چشمای خاموشش اون امید خاموشو دیدم.‌ تا حالا توی چشمای خاموش و بی روح کسی امید بی روح دیدی؟ می‌دونی چه شکلیه؟ من دیدم. توی چشمای بابام زیاد دیدم. امید خاموش بوی مرگ میده. اشتباه فکر نکنیا. اصلا بوی زندگی نمیده. بوی نابودی. انگار اون آدم امیدی پیدا کرده برای دوباره نابود کردن تو و خودش و اثبات بدی زندگی در حقش.

می‌دونی چی شد. داشتم تحمل می‌کردم که آخرای داستان گیر افتادم. توی تله. هرچی دست و پا می‌زدم بدتر میشد. یه ایده به ذهنش رسیده بود و ول نمی‌کرد. و من با بی میلی تمام تقلا می‌کردم که نپذیرم. و نخوام و بی میل بمونم در عین اینکه بگم ایده‌اش خوبه و برای خودش نگهش داره. حالم بد شد، بد. واقعا حالم بد شد. خاموش‌تر شدم. هر بار توی چشماش نگاه می‌کردم خاموش‌تر می‌شدم. 

هربار زل میزد بهم و سعی می‌کرد اون امید خاموشو برام پرزنت کنه تا من حال کنم و گول بخورم افسرده‌تر می‌شدم. واقعا نمی‌خواستم. نمی‌خوام. لعنت به من که رفتم اصلا.

می‌دونی چیه. مثل همون دیتی که توی دو پست قبل نوشتم هرچقدر بیرحمانه این دوستی رو تموم می‌کنم. تو این پاییز، همراه با پوست انداختن امسال، دستی به سر و روی دوستی‌هام میکشم. دیگه توی دوستی‌ای نمی مونم که از اجباره. دوستی که از من انرژی می‌گیره و دلم میخوا‌د جلوش نقاب بزنم دوست نیست واقعا. باید بعد از این همه سال بپذیرم. باید بپذیرم. باید بپذیرم!

لعنت به هورمون‌ها و لعنت به تقویم خراب بیان که پست رو در ۳۱ شهریور می‌ذاری اما ۱ مهر ثبت می‌کنه و قاعده نه ساله وبلاگ تو رو بعد از ۹ سال می‌شکونه!