متاسفانه در شرایط سخت ناخواسته و غیرارادی میرم به سمت خیالپردازی. و این خیالپردازی سمیه. بده. زمان میگیره. از الکی اسکرول کردن تو سوشال مدیا هم بدتره.
- ۳ نظر
- ۲۹ دی ۰۴ ، ۱۸:۲۴
متاسفانه در شرایط سخت ناخواسته و غیرارادی میرم به سمت خیالپردازی. و این خیالپردازی سمیه. بده. زمان میگیره. از الکی اسکرول کردن تو سوشال مدیا هم بدتره.
رفتم ظرفا رو شستم.
بعد دوش گرفتم.
بعد آشپزی کردم.
و باز داغ داغ دوباره ظرفا رو شستم.
خلاصه هر کاری که می تونستم با آب بکنم رو کردم و حالا ساعت ۱۰ شده و نشستم تا آب قطع شه.
اگر ذره ای مسئولیت پذیری و شفافیت در مسئولین دولت می دیدیم میگفتم اشکال نداره، امسال، سال کم آبیه. اما این چنین نیست.
این است زندگی من در سال ۱۴۰۴/۲۰۲۶
رفتم پست هایی که در زمان جنبش/انقلاب مهسا نوشته بودم رو خوندم.
چقدر قشنگ می نوشتم.
با یکی از دوستای دوران دبیرستانم هنوز در ارتباطم. جدیدا هی میریم خاطرات دبیرستانو شخم میزنیم. اون از به هم خوردن دوستیش با اکیپش میگفت و موضوعات دارکی یودن. از من میپرسید داستان قطع ارتباطم با اکیپم چی بوده و من هر بار چیزی میگفتم و خاطره ای، اما هر طور فکر میکردم میدیدم خب این که دلیل قطع دوستی نیست. بعد با خودم فکر میکردم من دوونه ای چیزی بودم اخه با این دلیلای چرت و پرت دوستی رو کمرنگ کردم.
تا امشب یه چیزی یادم افتاد. امروز بعد از تمیز کردن کل خونه و خونه تکونی کمد لباسا و دور ریختن و مرتب کردنها یادم افتاد.
یاد اون تابستونی افتادم که اون خبر خیلی خیلی خوشحال کننده رو شنیدم و ما همه اردو بودیم و با هم بودیم. توی مسابقه مهمی برنده شده بودم و یکی دیگه از دوستای همون اکیپمون برنده نشده بود. من با شنیدن خبر برنده شدنم و برنده نشدن همزمان دوستام ری اکشنم های های گریه کردن بود. واقعا ناراحت هم بودم. احساساتم بی نهایت شدید بود. اما اکیپ ما هیچ کدوم به من تبریک که نگفتن هیچ همدلی هم نکردن و رفتن پیش اون دوست ناراحت. تا اینجا اوکی. اونجایی برای من همه چیز تموم شده بود. که یکی از بچه های اکیپ شاکی اومد گفت که چرا برنده شدنتو اعلام کردی. من هاج و واج... و دوستم ازم دفاع کرد.
میدونی این لینکا توی ذهن من همه قطع شدن. الان منطقش رو میفهمم. من مدتها دل چرکین بودم ازشون و فراری بودم ازشون. کنارشون حس خوبی نداشتم. سال آخر توی اتفاقات مهم همراهیشون نمیکردم. و میدونی بابت همه این دوری کردنها به جای اینکه بدونم چه مرگمه و دلیل این دوری کردنا چیه فقط عذاب وجدان داشتم از دست خودم که چه ادم بدی ام.
اونجا توی اون تابستون روانم فهمید اینها دوست من نیستن. اما مدتها خودم نمیخواستم بپذیرم. روانم دوری میکرد. سرد رفتار میکرد و من چون نمیفهمی چمه عذاب وجدان میگرفتم.
حالا میفهمم وقتی تراپیستم میگه لینک بین احساسات و ماجراها برای تو قطع شده یعنی چی. روان تصمیم میگرفته احساس رو نگه داره اما لینکش با خاطره و اتفاق و دلیل احساس رو قطع کنه.
اینطوریه که همش به سری کارا دارم تو زندگیم انجام میدم یا یه سری احساسات دارم که نمیدونم دلیلشون چیه. بعد هی حرص میخورم که چه مرگمه! پیدا کردن ریشه هر کدوم از اینها هم خیلی کار سختیه
یک. به بکی از دوستام گفتم فلان وسیله خونه رو ندارم هنوز که دعوتش نمیکنم. دیگه رهام نمیکنه هر بار میگه خریدی اونو؟
دو. از دوستیهای زوری و مثلثی و از روی رودربایستی خوشم نمیاد. یه جوری ناخودآگاه وانمود میکنم اوکی ام که بیشتر به نظر میاد خودمو ...ن کردم.
سه. از آدمای زیادی شلوغ و زیادی پر انرژی هم خوشم نمیاد. اولش جالبن. بعد دیگه انرژیشون از توانم خارج میشه. یا اینطور بگم سکوت و آرامش من هم از توان اونا خارج میشه و بعد میپیچیم به پر و پای هم.
چهار. جلسههای تراپیم هر بار داره برگریزون تر از قبل میشه. و پوست داره بدجور ور میاد برای کنده شدن و از نو شدن.
پنج. از بعد از پست قبل دیدم خیلی جدی و خیلی واقعی آشپزی منو سرحال میاره مخصوصا وقتی خلاقانه باشه، خروجیش خوشمزه باشه و در تنهایی و کشف و شهود باشه. به تراپیستم میگفتم آشپزی بی انتهاست. میشه توش بی نهایت خلاق بود. میگفت مثل هنر. الآن میفهمم آشپزی میتونه هنر هم باشه.
شش. برنامه آخر هقته؟ خانه را خانه کردن.
به قرار هر ماه حداقل یک پست پایبند نبودم، آذرو از دست دادم. شهریور هم به خاطر باگ بیان خراب شده بود.
نه تنها قرار هر ماه یک پست رو از دست دادم که تولد این وبلاگ هم از دست دادم. بعد نه سال مرتب چراغ اینجا رو روشن نگه داشتن، همه چیز از دستم در رفت. حالا نه که اینجا ارزشی داشته باشه یا محتوایی. همون واسه دل خودم روزمره و افکارم رو هم نوشتن اینجا دلگرمی قشنگی بود برام.
امروز meday داشتم. اول یه everything shower داشتم. سر تا پامو حسابی شستم. مثل بلور :) بعدش انواع و اقسام محصولات مراقبت پوستی و مویی رو به خودم مالیدم و خودمو حسابی چرب و نرم و خوش بو کردم. آرایش کردم و رفتم آرایشگاه ناخن هامو درست کردم. بعد آرایشگاه توی خونه موزیک گذاشتم، خونه رو مرتب کردم و ظرافا رو شستم و برای وفت faicial هماهنگ کردم. فندق شکوندم، گرانولا درست کردم و دسر به و fried rice. بین این آشپزی کردن ها و خوراکی خوردن ها رو دو بار مستند ترانه رو دیدم. گریه کردم و انرژی گرفتم.
حالام اومدم سری به اینجا بزنم و آپدیت از روزگارم بدم.