دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

بايگاني

من نقش آدم‌های آزاد رو بازی می‌کنم اما آزاد نیستم. تا وقتی توی قلمروی اونم آزاد نیستم. این بازی قدرت رو هر دو می‌دونیم. من پنهان می‌کنم و اون با پررویی جلو میاد.

مسئله من ترسه، مسئله اون هم. من از اون می‌ترسم و اون از تصویری دروغینی که از ساخته و می‌ترسه من خرابش کنم.

من روانم رو، آسایش و راحتیم رو هزینه می‌کنم چون از اون می‌ترسم. یک ترس پوچ.  ترس پوچی که اون برای من ساخته تا کنترلم کنه.

اون هزینه مالی می‌کنه (باج میده) به امید اینکه من این تصویر رو خراب نکنم. من باج قبول می‌کنم؟ نه. باج‌های تابلوشو قبول نمی‌کنم. واضح هزینه‌هام رو میدم. فقط دو باجه که قبول نکردم و بعد مجبور به قبول کردنشون شدم که اینها هم به اصرار بقیه بود چون اون ها هم میترسیدن. می‌ترسیدن من تصویر رو خراب کنم و اون روانی بشه. 

احمقم که پول مفت رو دست رد بهش می‌زنم؟ نه. تو تا وقتی توی این داینامیک نباشی هیچی نمی‌فهمی. بابت پول مفت تو داری چیزی رو فدا می‌کنی که ارزشش از اون پول مفت بیشتره.

استرس دارم. هر بار که این آدم بازی قدرتشو شروع می‌کنه استرس می‌گیرم. زندگیم سیاه میشه. 

نه گفتن بهش برام کابوسه. از بس که ترس، این ترس پوچ الکی بزرگه برام. 

۱- اومدم چند تا رندوم شت که تو ذهنم بود رو بنویسم تا صفحه رو باز کردم اضطراب گرفتم :)

۲- جرنی قهوه درست کردنم توی خونه یه مرحله لول آپ کرده. اشتباه نکنید. هنوز به مرحله espresso machine خریدن نرسیدم. اما خرید همین dripper ساده مرحله بعدی بود برای من. guess what؟ فرنچ پرسی که تازه خریده بودم رو بعد از اولین استفاده شکوندم. مرحله بعدی چیه؟ معلومه! ترازو. و بعد coffee grinder. خلاصه اینطوری :)

داشتم فکر می‌کردم من همیشه داشتم از زندگی فرار می‌کردم. هر چیزی که بهم حس زندگی کردن رو میداد به تعویق می‌انداختم برای بعد. انگار که الان وقت زندگی کردن نیست. بعدا این کارها رو بکن. الان فقط زنده بمون. زندگی برای الانِ تو نیست. زندگی برای تو نیست. طوری که الان هم هر وقتی کاری میکنم که خود زندگی کردنه خودم در حینش از خودم تعجب میکنم. انجام بدم؟ نذارم برای بعد؟ لذت ببرم؟ باشم؟ زندگی این بود؟ و چه زیباست زندگی. چه ساده. چه بی ریا. مثل آفتاب.

چه کرد این آدم با من که زندگی کردن هم برام ترسناک شده بود، از بودن کنار این آدم زندگی کردن برام شده بود یه کار عبث. یه چیز پیش پا افتاده و  احمقانه. نیاز شده بود ضعف. احساس شده بود زشتی غیر قابل تحمل. علاقه شده بود تهدید.

این روزها هر نشانه‌ای از دیکتاتوری حکومت رو که می‌بینم یاد اون آدم و رفتارهاش برام زنده میشه. من زاده و نفس کشیده در فضای دیکتاتوری‌ام.

از این روزها هم بگم؟ من هم تونستم وارد سوشال مدیاها بشم. ویدیو ها رو دیدم. کشته شده ها رو. زخمی ها رو. گریستم. زیاد. زندگی‌ای که توی دو هفته قطعی اینترنت روی روتین نگهش داشته بودم، خونه تمیزم و بدنم که بهش خوراکی‌های خوشمزه داده بودم، همه با هم از هم پاشیدن. هنوز نه خودمو جمع کردم نه زندگی رو. دوستی که از دستم کلافه بود چرا روتین دارم حالا ازم کلافه‌است که چرا غمگینم. چرا حوصله سابق رو ندارم.

من مثل همه مون به هزاران جانی که در این جنایت از بین رفتن فکر میکنم. به زندگی‌های نکرده. به جوون‌هایی که مرگ خیلی زود بود براشون. به هزاران جانی که در خطرن فکر میکنم. به هزاران چشمی که حالا نمی‌بینند. توییتر رو باز میکنم. قبلا هم گفته بودم. بچه‌های توییتر خوب بلدند با کلمات اتفاقات هولناک رو برامون هضم کنند. با خودم تکرار میکنم. این جنایت بود، این قتل عام بود. ما در خطریم. حرف زلینسکی رو تکرار میکنم. که اگه ج ا بمونه این پیام رو به دنیا میده که آدم بکش و در قدرت بمون. ۹۸ هم با خودم تکرار میکردم. حادثه نبود جنایت بود. مرگ نبود کشتار بود. اتفاق و خطا نبود شلیک به عمد بود، اون هم دوبار.

متاسفانه در شرایط سخت ناخواسته و غیرارادی میرم به سمت خیال‌پردازی. و این خیال‌پردازی سمیه. بده. زمان میگیره‌. از الکی اسکرول کردن تو سوشال مدیا هم بدتره.

خب فکر می‌کنم این دوستی جدید نیاز به تجدید نظر و تذکر دادن‌هایی داره...

رفتم ظرفا رو شستم.

بعد دوش گرفتم.

بعد آشپزی کردم.

و باز داغ داغ دوباره ظرفا رو شستم.

خلاصه هر کاری که می تونستم با آب بکنم رو کردم و حالا ساعت ۱۰ شده و نشستم تا آب قطع شه.

اگر ذره ای مسئولیت پذیری و شفافیت در مسئولین دولت می دیدیم میگفتم اشکال نداره، امسال، سال کم آبیه. اما این چنین نیست.

این است زندگی من در سال ۱۴۰۴/۲۰۲۶

رفتم پست هایی که در زمان جنبش/انقلاب مهسا نوشته بودم رو خوندم.

چقدر قشنگ می نوشتم.

سینه سراسر خشم و غم...
اما دلم نمی خواد چیزی بنویسم...
دلم نمیخواد خشممو با نوشتن حروم کنم...
فقط میخوام بزرگش کنم. هرشب از پنجره تخلیه کنم. شاید روزی هم در خیابون.

با یکی از دوستای دوران دبیرستانم هنوز در ارتباطم. جدیدا هی میریم خاطرات دبیرستانو شخم می‌زنیم. اون از به هم خوردن دوستیش با اکیپش میگفت‌ و موضوعات دارکی یودن. از من میپرسید داستان قطع ارتباطم با اکیپم چی بوده و من هر بار چیزی میگفتم و خاطره ای، اما هر طور فکر میکردم میدیدم خب این که دلیل قطع دوستی نیست. بعد با خودم فکر میکردم من دوونه ای چیزی بودم اخه با این دلیلای چرت و پرت دوستی رو کمرنگ کردم. 

تا امشب یه چیزی یادم افتاد. امروز بعد از تمیز کردن کل خونه و خونه تکونی کمد لباسا و دور ریختن و مرتب کردنها یادم افتاد. 

یاد اون تابستونی افتادم که اون خبر خیلی خیلی خوشحال کننده رو شنیدم و ما همه اردو بودیم و با هم بودیم. توی مسابقه مهمی برنده شده بودم و یکی دیگه از دوستای همون اکیپمون برنده نشده بود. من با شنیدن خبر برنده شدنم و برنده نشدن همزمان دوستام ری اکشنم های های گریه کردن بود. واقعا ناراحت هم بودم. احساساتم بی نهایت شدید بود. اما اکیپ ما هیچ کدوم به من تبریک که نگفتن هیچ همدلی هم نکردن و رفتن پیش اون دوست ناراحت. تا اینجا اوکی. اونجایی برای من همه چیز تموم شده بود. که یکی از بچه های اکیپ شاکی اومد گفت که چرا برنده شدنتو اعلام کردی. من هاج و واج... و دوستم ازم دفاع کرد. 

میدونی این لینکا توی ذهن من همه قطع شدن. الان منطقش رو میفهمم. من مدتها دل چرکین بودم ازشون و فراری بودم ازشون. کنارشون حس خوبی نداشتم. سال آخر توی اتفاقات مهم همراهیشون نمیکردم. و میدونی بابت همه این دوری کردنها به جای اینکه بدونم چه مرگمه و دلیل این دوری کردنا چیه فقط عذاب وجدان داشتم از دست خودم که چه ادم بدی ام.

اونجا توی اون تابستون روانم فهمید اینها دوست من نیستن. اما مدتها خودم نمیخواستم بپذیرم. روانم دوری میکرد. سرد رفتار میکرد و من چون نمیفهمی چمه عذاب وجدان می‌گرفتم.

حالا میفهمم وقتی تراپیستم میگه لینک بین احساسات و ماجراها برای تو قطع شده یعنی چی. روان تصمیم میگرفته احساس رو نگه داره اما لینکش با خاطره و اتفاق و دلیل احساس رو قطع کنه.

اینطوریه که همش به سری کارا دارم تو زندگیم انجام میدم یا یه سری احساسات دارم که نمیدونم دلیلشون چیه. بعد هی حرص میخورم که چه مرگمه! پیدا کردن ریشه هر کدوم از اینها هم خیلی کار سختیه‌

یک. به بکی از دوستام گفتم فلان وسیله خونه رو ندارم هنوز که دعوتش نمیکنم. دیگه رهام نمیکنه هر بار میگه خریدی اونو؟

دو.‌ از دوستی‌های زوری و مثلثی و از روی رودربایستی خوشم نمیاد. یه جوری ناخودآگاه وانمود میکنم اوکی ام که بیشتر به نظر میاد خودمو ...ن کردم.

سه. از آدمای زیادی شلوغ و زیادی پر انرژی هم خوشم نمیاد. اولش جالبن. بعد دیگه انرژیشون از توانم خارج میشه. یا اینطور بگم سکوت و آرامش من هم از توان اونا خارج میشه و بعد می‌پیچیم به پر و پای هم.

چهار. جلسه‌های تراپیم هر بار داره برگریزون تر از قبل میشه. و پوست داره بدجور ور میاد برای کنده شدن و از نو شدن.

پنج. از بعد از پست قبل دیدم خیلی جدی و خیلی واقعی آشپزی منو سرحال میاره مخصوصا وقتی خلاقانه باشه، خروجیش خوشمزه باشه و در تنهایی و کشف و شهود باشه. به تراپیستم می‌گفتم آشپزی بی انتهاست. میشه توش بی نهایت خلاق بود. میگفت مثل هنر. الآن میفهمم آشپزی میتونه هنر هم باشه. 

شش. برنامه آخر هقته؟ خانه را خانه کردن.