...
توی هتل بودیم و داشتیم صبحانه میخوردیم.
توجهم به یه پدر دختر جلب شد. دختر ۹-۱۰ ساله سینی دستش بود و داشت دونه دونه جلو میرفت و انتخاب میکرد چی میخواد. و باباش به معنای حقیقی کلمه مثل پروانه دورش میچرخید. اگه کمک میخواست بود. دختر جلو میرفت و بابا به دنبالش. داشتم فکر میکردم کل انتظار من از پارتنر آیندهام همینه. مثل پروانه دورم بچرخه و بعد وقتی بچهای داشتیم، همین رفتاری که با من داره رو با بچهمون داشته باشه.
داشتم فکر میکردم نفر آخری که باهاش دیت میکردم هم کم از پروانه نداشت. پس من چرا تموم کردم؟
بعد تصویر رو کاملتر کردم. تصور من از پارتنر آیندهام، یعنی کسی که دلم بخواد باهاش بمونم اینه که مثل پروانه دورم بچرخه، فوقالعاده caring باشه و ساپورتیو. میدونم صد در صد نشدنیه ولی فکر و ذکرش این باشه که نذاره آب تو دل من تکون بخوره. وقتی میبینمش امنیت و مراقبت دو کلمهای باشن که ببینم از تمام وجناتش میباره.
دلم میخواد پارتنرم همون توضیف از پدری باشه که هیچوقت نداشتم.
و وقتی پارتنرم این باشه، من بهش دل میبندم. بهش دل میدم. و بعد فکر میکنم دنیا برای هر دومون قشنگ میشه.
پ ن: واقعا کنجکاو بودم همسر اون آقا رو ببینم. رفتنی سرمو چرخوندم و دیدم خونوادگی با برادر کوچیکه دختره نشستن و حتی صبحانه خوردنشون هم اکتیو بود. خوردن و حرف زدن و ...
صبحانه خوردن خونواده ما؟ سکوت. سکوت. سکوت. تلاش من برای شکوندن سکوت با صحبت درباره خوراکیها. جوابهای برادرم و بعد باز سکوت. و احتمالا تو مغز مادر و پدرم این میگذشته که این دختر نخورده و شکموعه که مدام از خوراکیها حرف میزنه.
- ۰۴/۰۷/۲۰
تا حالا خودتون رو جای اون پارتنره هم گذاشتید؟ اینکه مثل پروانه دور دختری که دوست داره بچرخه، دختره هم همون رفتار رو داشته باشه؟ یعنی اونم عین پروانه دور پارتنرش بچرخه؟ میدونی ته دلم، خودم به عنوان یه دختر یه طرفه به قضیه نگاه میکنم، بعد که بیشتر فکر میکنم، احساس میکنم خودم لیاقت همچین پارتنری ندارم، چون همیشه انزوا رو به همه چی ترجیح دادم و حس میکنم هیچ چیز مثبتی ندارم. ( باید بگم که خواهشا برداشت بدی نکنید از این حرفم، فقط میخواستم یه کم هم از خودم توی این موقعیتها بگم)
چقدر عجیب، من سر سفره تنها چیزی که از خدا میخوام سکوته. انقدر که حرفایی که میزنن دچار استرس و تنشم میکنه، حتی گاهی با اینکه حرفای خندهدار میزنن و فضا شبیه فیلمای طنز عطاران میشه. برای همین با یه بهونهای تایم شام خوردنم رو از خانواده جدا کردم. تا توی سکوت غذا بخورم و ازش لذت ببرم.