دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

بايگاني

...

سه شنبه, ۱۱ دی ۱۴۰۳، ۱۱:۲۱ ب.ظ

امروز تراپی رفتم. درباره حسرت برای زندگی سوخته‌ام حرف زدم. که حالا که شرایط زندگیم عوض شده و مثل قبل نیست، نمی‌تونم ازش لذت ببرم. دوباره از تغییر حرف زد. طوری حرف می‌زد انگار که داره کمک می‌کنه چرخ‌دنده‌های زندگیم که حالا کمی شروع به حرکت کردن بچرخن و نایستن. حس غریبی داشتم. نمی‌شناختمش‌. این همون تراپیست این چند سال اخیر بود؟ نمی‌دونم! از امید می‌گفت. حرفاش زرد نبود ولی عجیب بود. از اون موجود ریجید خورنده و پودر کننده‌ی لذات گفتم. برای بار هزارم از این گفت که آره، نمونه‌اش در درونمه. که با لذت بردن، من در درونم پودرش می‌کنم. از نگرانی‌هام گفتم، از راحت‌بدون‌هام. از شک کردن به خوبی‌ها. وقتی از امید می‌گفت حرفاش شعاری به نظر می‌رسید. که حالا زندگیم مثل قبل نیست. که اگه این شرایط رو نمی‌ساختم چی.

اومدم خونه، اینستاگرام رو باز کردم. یک نفر کاملا رندم نوشته بود :«عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سرآید».

نظرات (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی