دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

بايگاني

...

دوشنبه, ۳ دی ۱۴۰۳، ۰۱:۳۸ ق.ظ

طرفای ۱۲:۳۰ شب بود که داشتم ظرف می‌شستم و همزمان نون تست می‌کردم برای صبحانه فردا که صدای جیغ‌های یه زن از کوچه اومد. صداش نزدیک بود، جیغ و داد می‌زد و انگار دزد بهش زده بود. قلبم اومده بود تو حلقم. از پنجره بیرونو نگاه کردم ولی بهش دید نداشتم. هر یه جیغی که میزد اضطراب من بیشتر میشد. صداها خوابید. منم رفتم حاضر شدم برای خواب و وسط شستن صورتم داشتم به این فکر می‌کردم که من دیگه خواب ندارم امشب. یاد حرفام با بقیه وقتی غروب و شب قهوه می‌خورم افتادم. که به همه میگم آره برای من فرقی نداره قهوه بخورم یا نه، شبش تا سرم به بالشت برسه خوابیدم. واقعا هم همینه. اما چیزی که خوابو از چشمم می‌گیره اضطراب واقعیه. به خودم گفتم میرم اینا رو توی وبلاگ می‌نویسم. آروم میشم و بعد می‌خوابم. فکر می‌کنی چی شد؟ طرفای ساعت ۱ دوباره صدای جیغ یه زن از کوچه اومد. این بار هم دزد. این‌بار هم از همون سر کوچه و این بار هم دید نداشتم.

واقعا نمی‌دونم تو این محله چیکار می‌کنم! محله‌ای که توی روز روشن هم امن نیست. تمام مدتی که زن‌ها جیغ می‌زدن خودمو تصور می‌کردم. که اگه من بودم چی؟ که شبا دیگه دیر نیام خونه؟ چندتا فحشم به همسایه دادم. واقعا چرا من به اصرار خونواده اومدم این محله ناامن‌؟ اصلا تعریف اونا از امنیت چیه؟ لابد ناامن توی ذهن اونا دور و ناشناخته‌اس‌. تو ذهن من جایی ناامنه که تو روز روشن هم آدم‌های ناامن توش رفت و آمد دارن. آدم‌های دزد، دراگ دیلر، پسرهای نوجوون دسته‌ای و لات، آدم‌های هیز و چشم‌چرون‌. محله ای که یه آدم درست حسابی هم در طول روز نبینی توش.

نظرات (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی