...
شنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۳، ۱۲:۰۶ ق.ظ
و خب هر دم از این باغ بری میرسد. خسته شدم از بازیچه دست این آدم بودن. اینکه فکر میکنه واقعا کنترل زندگی من دستشه. اینکه زندگی من رو بازی میدونه. دیگه نه عصبانیم از این موضوع و نه ناراحت. خستهام. از خودم هم خستهام که نمیزنم زیر میز که اینطورا هم که فکر میکنی نیست.
البته بعضی وقتا هم دلم میخواد وا بدم. رها کنم و مثل فیلم و سریالا زندگی کنم. همه چیزو به بازی بگیرم و تصویر زندگی خوشبخت رو برای بقیه به نمایش بذارم. اما موضوع اینه که تصویرش قشنگه. خودش برام هولناکه. من حتی اگه بایستم و حرکت نکنم، این توقف رو ترجیح میدم به افتادن تو سراشیبی خواسته بقیه.
و جالبه که در همه حال از زدن تو سر من دست برنمیداره. حتی وقتی میخواد ازم تعریف کنه. برای همینه فیدبک مثبت آدمها و تعریفهایی که از من میکنن به دلم نمیشینه. هیچ چیزی برام باورپذیر نیست.
- ۰۳/۰۹/۱۷
حقیقتا من جای تو نمیتونم تصمیم بگیرم، و خب نمیشناسمت و شرایطت رو نمیدونم. ولی بر اساس صرفا همین پست، حست رو تونستم درک کنم، و متاسفم...و... فقط میتونم بگم زندگی کوتاه تر از اونیه که آدم بخواد همونم پای رفتار های بیمارگونه افراد بسوزونه. بخوام دوستانه بهت پیشنهاد بدم، از یه مشاور خوب مشورت بگیر ببین بهترین رفتار توی این موقعیت چیه، و اگه دیدی موقعیت اصلاح پذیر نیست، سعی کن خودت رو ازش نجات بدی. سخته ولی خب بهتر از اینه که چندین سال بعد بخوای بگی ای کاش فلان سال فلان حرکت رو میزدم.
باز میگم، شرایطت رو نمیشناسم و شاید توصیه درستی هم نکرده باشم برا همین حتما با یه مشاور درست حسابی صحبت کن. امیدوارم بهترین اتفاقا برات بیفته و پست های آیندت درمورد اتفاق های خوبی باشه که برات افتاده🙌