چند روزه که پلکم میپره و دیگه از توان و تحملم خارجه. سوپ کدو حلوایی پختم. نخود هم پختم. فردا هم برنج میپزم و شلغم. باید یه فکری برای کرفسها بکنم. و گل کلم تازه بخرم. قهوه تموم شده اونم باید بخرم. همسایه بالایی دارن دعوا میکنن و اعصابم دوبرابر خورده. شایدم دعوا نیست و بلند بلند حرف زدنه.
یه لیست بلند بالا دارم از خرید وسیلههای خونه که دنبالش نکردم. کمالگرایی رو بهانه میکنم و دنبالش نمیرم. کشش میدم.
مدتیه کافئینی که میخورم به شدت کم شده و بعد از ناهار خیلی خوابم میگیره. احتمالا از کمخونی باشه.
حوصله انتشار این پست رو هم ندارم
الان ۱۶ آذره. یاد اینجا افتادم گفتم سر بزنم نکنه یه وقت عادت هر ماه حداقل یه پست رو فراموش کرده باشم. امروز صبحانه پنکیک موزی درست کردم. با عسل و شیرکاکائو و نارنگی شدن صبحانه. ناهار خوراک لوبیایی که چند روز پیش درست کرده بودم رو خوردم، شام هم همین بود. آخر شب هم چیپس و ماست و آجیل. امروز کار کردم. نه خوب بود و نه بد. یاد اون زمانها که از خونه کار میکردم افتادم. یاد اون زمانها که یادم میرفت غذا بخورم. یا نفس بکشم.
جواب آزمایشم هم اومده. از نظر فاکتورهای چربی خون سربلند بیرون اومدم. مثل بچهای که درساشو خوب خونده و کارنامهاش درخشانه. اما واضحا کم خونی پابرجاست. باید برم دکتر یه چکاب کنم. به کم خونی و دندون هام هم رسیدگی کنم. به ماشین هم. صفحه کلاچش نفسای آخرو میکشه.
همین چند خط قبل این همسایه بالایی فلان فلان شده باز داد و بیدادش میومد. ازش همزمان که متنفرم، میترسم هم. از این آدمای پارانوییده. کلا پارانویدا منو میترسونن. جلوشون احساس میکنم خلع سلاحم. بدون اینکه کاری کرده باشم متهمم.
راستی کرفسها رو هم تا آخرخوردم. خام. توی سالادهای مختلف. اول از همه سالاد تن. و بعد یک سالاد پائیزی من درآوردی. ترکیبی از کرفس، لیو و به. با سس رب انار و بالزامیک.
دیگه چی بگم؟
- ۰ نظر
- ۲۶ آبان ۰۳ ، ۲۳:۲۴