دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

بايگاني

۲ مطلب در آبان ۱۴۰۳ ثبت شده است

چند روزه که پلکم می‌پره و دیگه از توان و تحملم خارجه. سوپ کدو حلوایی پختم. نخود هم پختم. فردا هم برنج می‌پزم و شلغم. باید یه فکری برای کرفس‌ها بکنم. و گل کلم تازه بخرم. قهوه تموم شده اونم باید بخرم. همسایه بالایی دارن دعوا می‌کنن و اعصابم دوبرابر خورده. شایدم دعوا نیست و بلند بلند حرف زدنه. 

 یه لیست بلند بالا دارم از خرید وسیله‌های خونه که دنبالش نکردم. کمال‌گرایی رو بهانه می‌کنم و دنبالش نمیرم. کشش میدم.

مدتیه کافئینی که می‌خورم به شدت کم شده و بعد از ناهار خیلی خوابم می‌گیره. احتمالا از کم‌خونی باشه.

حوصله انتشار این پست رو هم ندارم


الان ۱۶ آذره. یاد اینجا افتادم گفتم سر بزنم نکنه یه وقت عادت هر ماه حداقل یه پست رو فراموش کرده باشم. امروز صبحانه پنکیک موزی درست کردم. با عسل و شیرکاکائو و نارنگی شدن صبحانه. ناهار خوراک لوبیایی که چند روز پیش درست کرده بودم رو خوردم، شام هم همین بود. آخر شب هم چیپس و ماست و آجیل. امروز کار کردم. نه خوب بود و نه بد. یاد اون زمانها که از خونه کار می‌کردم افتادم. یاد اون زمان‌ها که یادم می‌رفت غذا بخورم. یا نفس بکشم.

جواب آزمایشم هم اومده. از نظر فاکتورهای چربی خون سربلند بیرون اومدم. مثل بچه‌ای که درساشو خوب خونده و کارنامه‌اش درخشانه. اما واضحا کم خونی پابرجاست. باید برم دکتر یه چکاب کنم. به کم خونی و دندون هام هم رسیدگی کنم. به ماشین هم. صفحه کلاچش نفسای آخرو می‌کشه. 

همین چند خط قبل این همسایه بالایی فلان فلان شده باز داد و بیدادش میومد. ازش همزمان که متنفرم، میترسم هم. از این آدمای پارانوییده. کلا پارانویدا منو می‌ترسونن. جلوشون احساس میکنم خلع سلاحم. بدون اینکه کاری کرده باشم متهمم. 

راستی کرفس‌ها رو هم تا آخرخوردم. خام. توی سالادهای مختلف. اول از همه سالاد تن. و بعد یک سالاد پائیزی من درآوردی. ترکیبی از کرفس، لیو و به. با سس رب انار و بالزامیک.

دیگه چی بگم؟


امروز یه نفر تو خیابون ازم شماره خواست. تکنیک قدیمی آدرس پرسیدن و بعد شماره خواستن.

البته داغون نبود. قبلی‌ها چندش بودن. منو اسکل فرض می‌کردن. این آدم امروزیه اما یهو شماره خواست. یعنی کلا مکالمه اینطور بود که پرسید خانم مترو جلوتره؟ منم گفتم بله. بعدم گفت شمارتو میدی؟ منم گفتم نه. حتی متوقف نشدیم. سوال اولش روبروی هم بودیم. سلام دوم از هم رد شده بودیم و برگشته بودیم به هم نگاه می‌کردیم.

نه چندش بود، نه داغون، شبیه خودم بود. انگار که مثلا یکی از همکارام باشه. احتمالا اونم از سر کار برمی‌گشته. ظاهر و رفتارش هم امروزی بود. قدش بلند بود. نه رفتارش گستاخانه بود نه از روی خجالت. من اما جا خورده بودم. فکر می‌کردم سوال دوم درباره ایستگاه و چقدر مونده و اینا باشه. توقع اینو نداشتم. برای همینه هنوز ذهنم درگیره. این آدم با این ظاهر معمولی و امروزی و خلاصه بی هیچ نقصی چرا باید تو خیابون دنبال دوست بگرده‌؟ تو خیابون آخه؟ اونم نه هر خیابونی! خیابونی که همه برای کار اونجا میرن. اونم نه با حوصله و انتخاب و اینا. وقتی داری تند تند میری خونه از دختری که داره تند تند جهت مخالف تو میره خونه شماره بخوای؟ در خسته‌ترین ورژن هردوتون؟

جالب بود. کلا بهش منحرف بودن و مریض و اینها بودن هم نمی خورد. واقعا انگار دوستم از من شماره خواسته باشه. 

دارم فکر می‌کنم اگه یه جای دیگه باهاش آشنا میشدم بهش شماره می‌دادم؟ مثلا تو کتابفروشی؟ یا سالن تئاتر؟ یا یه کافه خوب؟ یا فضای کار اشتراکی؟ بعید نبود. اما وسط خیابون خیلی خامه برای این چیزا.

بعد می‌دونی قسمت جالب ماجرا برام چی بود؟ حسم برام جالب بود! مثلا مثل قبلی‌ها استرس نگرفتم انگار که یکی مزاحمم شده باشه تو خیابون. جا خوردم اما هول نشدم. انگار واقعا داشتم به یه آدم معمولی مثل خودم نه می‌گفتم. احساس حماقت نکردم مثل دفعات قبل. حتی یه خورده ته دلم بامزه بود برام و کمی خوشحال شدم. که این ظاهر خسته‌ی بعد از کارم این ترکیب لباس‌هام که به نظر مامانم جذاب نیست یه آدم معمولی رو توی خیابون جذب کرده. البته حس دوگانه‌ایه. ولی خب بالاخره قیافه‌ و تیپم انگار اونقدرا هم زشت نیست.