دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

۱۸ . دلخوشی های کوچک زندگیِ من

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۴ ق.ظ

و در ادامه ی پست قبل و فرمتش که چقد خوشم اومد ازش... یادم افتاد که من چقد خوشحال و راضی ام از رابطه ای که بین من و برادرمه... که ارزش داشت اون همه دعوا و کتک کاری تو بچگی... و ارزش داشت اون همه فحش دادن تو دوره نوجوونی... و اون همه تنفر داشتن ازش... و نمیدونم احتمالا اون هم از من... و چقدر خوب که تهش این شد... و من عاشق این رابطه ی خواهر برادری مبتنی بر درک متقابل و این حرفامونم... که تو این خونه فقط خودمونیم که زبون همو میفهمیم... و خدایا این رابطه رو حفظ کن خواهشا... و من بش گند نمیزنم، اونم نمیزنه و تو هم نذار دستان پشت پرده ی مادر و پدرم گند بزنن بش... و چقد این دستان پشت پرده حسودن... و خدایا دست پشت پرده ی بعدی حسود نباشه خواهشا... و من طاقت ندارم... و اتفاقا ما از اون کثافتای سیاست بازش نیستیم... که الکی داداش و آبجی بلغور کنیم جلو بقیه و پشت سر هم بد بگیم... اصلا ما قربون صدقه هم نمیریم... و همین چند شب پیش موهای منو گرفته بود، داشت عینهو دم اسب میکشید و داشتیم تبادل علاقه ی خواهر برادری میکردیم... و دیوونه هم نیستیم... و منم دلم میخواست این کارو با ریشش بکنم... ولی چندشم شد... و اون عبارت "کثافت سیاست باز" از جمله عباراتی بود که من دلم میخواست یه بار تو عمرم ازش استفاده کنم...  و این اولین بار بود... و خب آدمای سیاست باز(که اصلا نمیدونم درسته سیاست باز یا سیاست دار یا هرچی؟) خیلی کثافتن... و همه ی رفتاراشون و همه ی دوست داشتن و نداشتناشون به خاطر منافع خودشونه... و خیلی ریاکارن... و اصلا برادر جونم بیا خون خودمونو کثیف نکنیم... و خاک به سرم ساعت 1 شد... برم به کارام برسم که دم مرگمه... :|

نظرات (۱)

:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی