دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

...

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ب.ظ

فحش بدم به خودم؟ دلم می‌خواد واقعا اینکارو بکنم و می‌دونم که آدما نباید به خودشون فحش بدن! می‌دونم اگه آدما به خودشون فحش بدن نه تنها باعث نمیشه حرکتی بکنن، بلکه ممکنه بیشتر هم ساکن بمونن. ولی الآن فایده نداره، چه بدم چه ندم...
کسی تو این دنیا هست که کمکم کنه؟ نه، هیچ‌کس. بیشترین کمکی که از دست آدما بر می‌اومد برام انجام دادن، بهم مهلت دادن. گفتن شاید بتونیم یه کم از گذشته رو برات جبران کنیم. دستشون درد نکنه. واقعا ازشون ممنونم، از خدا هم ممنونم، خیلی خیلی ممنونم. در واقع ایتقدر هم پر رو نیستم که توقع کمک از کسی رو داشته باشم... واقعا لطف کردن در حقم...
اهل خونه چی؟ نمیدونم! همون آدمای قبل... همووووون قبلیا دقیقا... بدون اینکه ذره‌ای چیزی به هیچ جاشون باشه...
کسی هست اصلا؟ فقط این وبلاگ! میام و کلی چرت و پرت توش می‌نویسم و میرم...
من باید چیکار کنم؟ من باید تمومش کنم، همه منتظر نشستن و هی پوشک منو چک می‌کنن تا من مثل یه بچه‌ی لوس که مزاجش به هم ریخته بالاخره معده و رودم کار کنه... من فقط باید یه کار انجام بدم... و تموم کنم این پروسه رو که الان تا ۹۹درصد لود شده و مونده اون یک درصد.
من چی؟ من دو دستی نشستم و دارم خاک می‌ریزم به سرم. یک درصد مونده و دارم به بیخیال شدن و کنسل کردنش فکر می‌کنم. 
خنده داره؟ آره، خنده داره. من دقیقا همون بی‌عرضه‌ی کثافت و آشغالیم که حتی نمی‌دونه چه مرگشه! همونی که لیاقت هیچ چیزی رو نداره. همونی که مثل بچه‌های سه ساله لج کرده و گند زده به زندگیش... و حالا عادت کرده! حالا که همه چیز دست به دست  هم دادن که زندگی قشنگ جلو بره و پروسه به ۹۹٪ برسه، می‌خواد گند بزنه به همه چیز. یعنی گند زده تو این چند روز... و هنوز هم انگار نه انگار... اون سنگ درونش سنگ‌تر از قبل! این آدم همون آدمیه که خیلی وقته مرده و نمی‌دونه! از درونش خبر نداره که مرده. مثل زامبیا!
الآن دارم چیکار میکنم؟ دارم اینجا پست می‌ذارم!
اصلا این پروسه‌ چیه که به ۹۹٪ رسیده؟ تمام حماقت منه که جمع شده توی یه نقطه، تمام وجود منه! خیلی مسخرس که وجود من فقط با این تعریف میشه!!! خیلی مسخرس!
من کیم؟ یه احمق که حتی لیاقت نداشت خدا بهش نگاه کنه... یه بنده ی سربار... یه بنده ی مایه نا امیدی... 
خجالت می کشم؟ خیلیییییییی... در این حد که دلم میخواد زمین دهن باز کنه و ...