دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

...

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ب.ظ

دلم می‌خواست برم با مامانم صحبت کنم

بش بگم تنهام، بگم احساس تنهایی می‌کنم، بگم دوستم داشته باشه. کنارم باشه تا تنها نباشم.

ولی...

قبل از این حرفا پشیمون شدم از گفتنشون

بهم فهموند که تنهاترین تنهام!

نظرات (۲)

  • علی شبانه
  • چرا؟ چطوری بهت فهموند؟ 
    می تونی با من صحبت کنی....
  • مَـهدی (میرزای قدیم)
  • یه بار من شبیه تو میخواستم برم سکمتش ... رفتم.. تا گفتم مامان! قبل از اینکه بفهمم چی شده ، یه دنپایی محکم کوبونده شد تو دهنم. نشسته بود اونور حوض.... گفت: دهنتو ببند بذار سیبیلات در بیاد اول...
    یعنی اینکه چطوری فهمید میخوام چی بگم ، مهم نبود. چطوری اونطوری هدف گرفته بودو هنوز تو کفِشَم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی