دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

دست‌هایی که حرف می‌زنند

دست‌ها

این وبلاگ قراره فضایی باشه برای حرف زدن من. البته نه به وسیله‌ی دهان، بلکه به وسیله‌ی دست‌هایی که تایپ می‌کنند!

طبقه بندی موضوعی

حیف که نمی‌شد گفت

جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۱۲ ق.ظ

یه جمله رو قبلا نوشته بودم و خیلی بش اعتقاد داشتم. هنوزم بش اعتقاد دارم و تمام تلاشم رو می‌کنم که رعایتش کنم. امشب خیلی دوست داشتم به چشم‌های اون آدم زل بزنم و این جمله رو بش بگم. ولی حیف که نمی‌شد، حیف...


پ ن : این پست یه نوع ثبت بود برای خودم

پ ن : ای‌کاش نجات بچه‌های آتش‌نشان همین امشب تموم شه


نظرات (۷)

  • ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
  • بابام میگه کار خیلی خوب پیش بره فردا همه رو در میارن :(
    پاسخ:
    تا فردا خیلی دیر میشه :(
    بازم امیدوارم کار به پس فردا یا روزهای بعدش نکشه...
    فک کنم باید ادم نزاره جمله ای تو دلش بمونه.
    ای کاش امیدوارم زنده باش
    پاسخ:
    بله نباید حرف نزده‌ای بمونه البته اگه بشه :)
    خدا کنه زنده بمونن...
    الهی آمین
    :(
    اون مستطیل گوشه ی شبکه ی خبر دیگه غیرقابل تحمله
    پاسخ:
    :(((
    ای کاش
    پاسخ:
    دیگه نمیدونم میشه امید داشت و ای کاش گفت یا نه :(
    با خورشید موافقم..واقعا غیرقابل تحمل شده
    پاسخ:
    هعی :(
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی